
بی خودی استدلال نیار.من نظرم عوض نمیشه.آدمی که به ته خط رسیده یعنی به ته خط رسیده.زندگی براش بی ارزشه.هیچی خوشحالش نمی کنه.مدام به خودکشی فکر میکنه.حالا این آدم بیاید عاشق هم بشود؟نگو!چطور ممکن است یک نفر پوچ هم باشد آن وقت عاشق هم باشد؟تازه عشق بازی هم کرده باشد.یک دفعه بگو فرهاد عاشق تشریف داری دیگه.شیرین خانوم هم که بله رو گفته بود.خودت یه لحظه فکر کن فرهاد اگه ناامید بود که کوهکن نمیشد.
کافکا جون!راستش من از همه اینهایی که میگند "پوچ است" "پوچ است"می ترسم.سارتر را ببین.چجوری به همه ثابت کرده که متولد ماه خرداد است.بیچاره فقط هدایت خودمان بود که سرش بی کلاه ماند.زندگی و عقایدش با هم یکی بودند.مطمئن باش در مقابلش هیچی نیستی. الگوی ما اونه نه تو.تو به درد همونهایی می خوری که سارتر براشون "تهوع"رو مینویسه و از دموکراسی و آزادی عق می زنه.ما که هنوز این چیزها رو تجربه نکردیم،هنوز عقده و عقیده هامون با هم قاطیه و شیر تو شیری شده که معلوم نیست چی به چیه هدایت بهترین الگوست.تو هم برو دنبال عشق بازیت.
راستی اگه این مریضی کوفتیت نبود و با معشوقت سالهای سال با خوبی و خوشی زندگی می کردی آن وقت باز هم مثل "مسخ"مینوشتی؟عمرا.