تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
پنجشنبه سوم بهمن 1387
باختن
تفنگ را فشار دادم توی پیشانی اش و گفتم"بخوان!"

مانده بود چه بکند.به کاغذم اشاره کردم:"بلند بخوان!"

صدایش از ترس می لرزید:

"من باختم

آن گاه که از آسمان عرق می بارید

و لبهایم دردهایم را به فریاد بر نمی آورد

من باختم!

وقتی ترد

و لرزان به دیدار معشوقه ام شتافتم

وزیباترین جمله ها را سرودم

آه وقتی

 خالی

خالی

خالی از هر عقیده ای زیباترین نامها را گفتم..."

"چطور بود؟"

هنوز می لرزید.

"نمی دونم!"

"زود جواب بده!آهنگ شعری داشت؟به نظرت تقلیدی از شاملو نبود؟سوژه اش کلیشه ای نبود؟"

"من نمی دونم شاملو چیه.فقط می تونم بگم شعرت قشنگ بود."

عصبی شدم.تفنگ را بیشتر فشار دادم.پیشانی اش مثل حفره عظیمی شده بود که میشد چند تا آدم را تویش چال کرد.

"داری خرم می کنی!تا درست جوابم را ندهی ولت نمی کنم.دقیقا بگو چیش قشنگ بود؟"

"باختنش.من هم از این باختها زیاد داشتم.یه جورایی یاد خودم افتادم!"

تفنگم را از توی پیشانی اش بیرون آوردم.مثل این که دارم با یک دوست صمیمی حرف می زنم گفتم:

"باور کنم؟این که یاد خوت بیفتی یعنی چیز خوبیه؟!"

"چیز خوبیه!یعنی تو تونستی حسی را بگویی که حس من هم بوده است.باز هم می تونی روش کار کنی.حالا تو رو خدا ولم کن."

ولش کردم.همین که تفنگ را گذاشتم توی جیبم پا به فرار گذاشت.داد زدم:"ازت ممنونم!تو اولین کسی که یکی از شعرهایم را می خوانی."

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1