تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
دوشنبه نهم دی 1387
برای خالی گلدان ها
برای سه روز فکر کردم آدم مهمی هستم! وبلاگ بزرگ و پوست کلفتی دارم و تاثیرش آن قدر هست که مسئولان حکومتی را وادار کرده برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی فیلترش کنند.(فقط مانده بودم چرا وبلاگی که حتی یک جمله سیاسی هم نداشت و سنگین ترین خلافش همین داستان آخری بود که چند عضو مکروه بدن را ذکر کرده بود را باید فیلتر کنند؟!) توی همین حس خودفریبی بودم و همین جور که داشتم همه جا جار می زدم و به همه اس ام اس می دادم که من هم فیلتری شدم(می دانم دارید مسخره ام می کنید ولی باور کنید حذف شدن از روی اجبار از بودن با اختیار بیشتر کیف دارد)  که یک روز دوباره روی وبلاگم کلیک کردم تا با دیدن دوباره"مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد" آه حسرت بکشم و برای مرزهای باریک و لغزان آزادی بیان در ایران افسوس بخورم.یک دفعه با کمال تعجب دیدم وبلاگم را باز کرد!آن حس کذایی به همان سرعتی که آمده بود بار و بندیلش را بست و رفت.دوباره یاد کامنتدونی وبلاگم(بخصوص برای داستان آخریم) افتادم و بخصوص یاد این شعر  که این روزها بدجوری توی دلم رسوب کرده:

برای خالی گلدان ها

که هیچ گلی را ندیده اند

وهیچ عطری را

چه می توانم گفت

من هر چه از شکوفه بگویم

و  هر چه از شکفتن

گل های پیرهنم را

هر چه نشان دهم

وقتی که باغ

بیرون از بهار ایستاده

چه می توانم گفت

شاید برای خالی گلدان امروز

چند شاخه گل مصنوعی باشد( کتاب رنگ ها و سایه ها.مهدی مظفری.انشارات مروارید.صفحه ۴۵-۴۴)

 ـ خالی گلدان ها نه استعاره ای از قرن دود و آهن خالی از عاطفه معاصر است نه سمبول میهن و کهن دیاران و دیاران یاران و جانان است و نه حتی به انتخابات ریاست جمهوری دهم یا وبلاگ من(!) ربطی دارد.خالی گلدانها دقیقا خالی گلدانهاست.

ـاحتمالا دیگر داستانی مشابه "پک آخر" در وبلاگم نخواهد دید.فهمیدم این مدل داستانها که برای فهمیدنش حداقل نیاز به دوبار خواندن نسبتا دقیق دارد از حوصله وبلاگ خوانها خارج است.علنا اعلام می کنم غلط کردم و قول می دهم از این به بعد اگر داستانی هم می آورم به کلاسیک ترین شکل ممکن و با ساده ترین کلمات بیانش کنم. 

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1