تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
یکشنبه پنجم آبان 1387
رستگاری در پنج دقیقه
من دقیقا بین ساعت هفت و بیست دقیقه تا هفت و بیست و پنج دقیقه توی یک قهوه خانه رستگار شدم.شروعش از همان لحظه ای بود که فرشته روبرویم نشسته بود و داشت به حلقه های دودی که از توی دهانم بیرون می آوردم نگاه می کرد.مجبور بودم کله ام را بچرخانم سمت چپ و دود را آن طرف خالی کنم.فرشته از دود قلیان متنفر بود و کافی بود فقط یک بار ـ آن هم نه عمدا ـ دود را به طرف او خالی کنم که تا یک ساعت بعد فقط اخم کند و هیچ حرفی نزند.همینجور که داشتم دود را بیرون می دادم به چشمانش نگاه کردم و بعد به لبهاش و دستهایش و همینجور آمدم پایین تا رسیدم به پاهایش که یکی روی آن یکی دراز بود.فرشته هیچ نقصی نداشت.همه چیزش زیبا بود.همه چیزش به همه چیزش می آمد.شرط می بندم از آن مخلوقاتی بود که خدا چند روزی وقتش را صرف آفریدنش کرده بود و حق خیلی آدمهای دیگر را گرفته بود و خیلیها را ناقص و کور و کج و کوله آفریده بود تا فرشته همه چیزش کامل شود.همینجور بر و بر نگاهش می کردم و او هم برو بر نگاهم می کرد تا آخر سر خنده مان گرفت و فرشته دوباره همان سوال مسخره ای که تا حالا هزار بار از من پرسیده بود را تکرار کرد:

"تو فکر می کنی من قشنگم یا واقعا منو دوست داری؟"

من هم همان جوابی را که تا حالا هزار بار گفته بودم را تکرار کردم:

"من فکر می کنم تو هم زیبایی و هم من تو را دوست دارم."

"نه.منظورم این نیست.منظورم این بود که اگه مجبور بودی بین دوست داشتن و زیبایی من یکی را انتخاب می کردی انتخابت چی بود؟"

با این که هزار بار این سوال را از من کرده بود برای هزار و یکمین بار مانده بودم چی جوابش را بدهم.همیشه که فرشته این سوال را می کرد این قدر معطل می کردم تا نهایت خودش حوصله اش سر می رفت و بی خیال می شد.این بار ولی یکدفعه جوابی به ذهنم رسید:

"نمیشه این دو تا را از هم جدا کرد.یه جورایی لازم و ملزوم هم دیگرند.دوستت دارم چون زیبا هستی."

"من که نمی فهمم."

بعد خنده ای دلنشینی کرد که من احساس کردم خوشبخترین آدم روی زمینم.خودم را به او نزدیک تر کردم.دست راستم را به دور کمرش انداختم و به چشمانش خیره شده بودم.ناگهان اتفاق وحشتناکی افتاد.همین که داشتم قل قل می کردم و دود را می بردم به عمیق ترین قسمت ریه ام یک دفعه فرشته تبدیل شد به یک پیرزن زشت و وحشتناک.آن قدر زشت که فکر نمی کردم موجودی به این زشتی هم می تواند وجود داشته باشد.پیرزن داشت مرا نگاه می کرد و می خندید و دو دندان زرد و کرمویش از داخل دهانش پیدا بود.انگار فقط آن دو تا دندان را داشت.با دستان زرد و استخوانیش دستهای مرا گرفته بود و به خودش نزدیک می کرد.وقتی دستهای خودم را دیدم که دور کمر چنین پیرزن بدگوشت و بد ترکیبی آویزان شده سرفه طولانی و عجیبی کردم .دود توی دهانم مانده بود و نه بیرون می آمد و نه داخل می رفت.فکر کردم همین  الان است روده ام از دهانم بیاید بیرون و بیافتد جلوی چشمانم.چشمانم بی اختیار بسته شده بود و دیدم یکی دارد با دست به پشتم می زند.ترسیدم و خودم را پرت کردم عقب که صدای فرشته را شنیدم:

"چته؟چرا این جوری می کنی؟"

چشمانم را آرام آرام باز کردم.وقتی دوباره همان صورت قبلی فرشته را دیدم نفس عمیقی کشیدم.

"هیچی.دود پرید تو گلویم!"

"پس چرا وقتی به پشتت زدم پریدی و خودتو انداختی عقب؟"

"نمی دانم.واقعا نمی دانم."

سالها گذشت و من هنوز با فرشته هستم.هنوز هم زیبا است و هم من دوستش دارم.ولی آن پیرزن پتیاره و اهریمنی هر چند وقت یک بار توی خواب و بیداری به سراغم می آید و یادم می اندازد که او هم بخشی از فرشته است.بخشی از درونش که فقط من می توانم ببینمش و هیچ کس دیگر نمی تواند.و من می دانم فرشته روزی تبدیل به آن بخش اهریمنیش می شود.روزی که دیگر هیچ چیزی از زیباییش نمی ماند و آن و قت من در می مانم جواب سول فرشته را چه بگویم؟"او زیباست یا من دوستش دارم؟"حالا فهمیده ام جوابی که به فرشته داده ام مزخرفترین جوابی بود که می توانستم  بدهم.فرشته سالها بعد تبدیل به آن بخش اهریمنیش می شود و من تازه آن روز می فهمم که هیچ وقت دوستش نداشته ام. 

 

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1