
"باید تسلیتی برای روزنامه بفرستیم."می فرستیم:"دق کردن فریدون فروغی خواننده نوازنده گیتار پیانو آهنگساز و شاعر نو پرداز را به همه اهالی شعر و موسیقی ایران به همه مسئولان فرهنگ و ارشاد که با سختگیریهای به جای خود موجب انزوا و خانه نشینی بیشتر او شدند و به همه مردم هنر دوست و وفادار ایران که در این سالها تنها یار فریدون بودند تبریک و تهنیت می گوییم."می رویم به روستای "قرقرک."باید آخرین وظیفه مان را هم انجام دهیم.باید نشان دهیم"زنده کش مرده پرست"هستیم.شلوغ است.ترافیک و ازدحام جمعیت.این همه مردم قبلا کجا بودند؟وقتی فریدون گوشه خانه کز کرده بود و به آلبومهای انتشار نیافته اش فکر می کرد کداممان به دادش رسیدیم؟شروع می کنیم به گریستن.به یاد بدبختیها و به کام فریدون.سنگ قبرش را نگاه می کنیم:"چون آدمک زنجیر بر دست و پایم از پنجه تقدیر من کی رهایم."ما تنها لیاقت این را داریم که با آهنگهایت بغض کنیم.هیچ کس به اندازه خودت زنجیر و تقدیر واقعی را احساس نکرده است.
انگار همه چیز از همان دختری شروع شد که بی آن که خبرت کند با خانواده اش به آبادان میرود.تنها اولین عشق است که جاویدان است.شاید صدای بم و گرفته ات بخاطر همین باشد.بعدها ازدواج هم که می کنی هیچ گاه نمی توانی حس اولین را پیدا کنی.از همسرت جدا می شوی و عربده می زنی:"دیگه هیچ کس دلمو نمی بره."آهنگها یکی یکی می آیند.محبوب و محبوب تر میشوی.از هیچ کس باکی نداری.جشن شاهنشاهی است.تو هم دعوت می شوی.نوبت که به تو می رسد گیتارت را برمیداری و می روی جلوی شاه و بلندفریاد می کشی:"یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم."خودت هم می دانستی آن یک نفر هیچ وقت نمی آید.وگرنه اسم آهنگت را "همیشه غایب" نمی گذاشتی.
"شما بهایی هستید!"بهانه است.نمی خواهند به تو مجوز بدهند.یاد فرهاد می افتی.کورش یغمایی سیاوش و داریوش.دارند یکی یکی آلبومهای جدیدشان رابه بازار می دهند.چرا فقط من؟برای لحظه ای هم شده فکر رفتن می کنی.ولی مگر می شود کسی بخواند:"نفسم این خاکه خون گرمم پاکه."و آنگاه هوس رفتن از این خاک را بکند؟باید خودم را بیشتر آزار دهم.می مانم تا دق کنم.
"فریدون را فراموشی و خاموشی کشت."یکی از روزهای سال۷۳ است.فریدون فروغی"خفته در تنگنا"خسته از انزوا و خاموشی دق کردن تدریجی خود را مرور می کند.یه یاد اولین آهنگش"چون آدمک زنجیر بر دست و پایم از پنجه تقدیر من کی رهایم"می افتد و به این فکر می افتد انگار از اولین آهنگش می دانسته چه سرنوشت شومی در انتظارش است.قلم را در دست می گیرد و آخرین عقده های خود را هم می نویسد:
"بگویید بر گورم بنویسند
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد...
در زندگی احساس تنهایی می کرد
ولی هرگز دل به کسی نداد
وخلاصه بنویسید
زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن"