
سینه ام راجلو دادم وسعی کردم به چشمانش نگاه نکنم.آب گلویم را قورت دادم و حرفهایی که بیش از ده بار برای خودم تکرار کرده بودم را گفتم:"حالا هیچ چیز جدیدی باقی نمانده.هر غذای خوش مزه ای خورده شده,هر چیزی که به درد نوشتن می خورد نوشته شده,هر کاری که می خواهی انجام دهی انگار قبلا هم انجام دادی ودر نهایت این که با آدمی که دوستش داری همه حرفها را زده ای و هیچ چیز جدیدی باقی نمانده که به او بگویی."
این جمله "با آدمی که دوستش داری"را بلند تر گفتم تا بفهمد منظورم چه کسی است.
برای چند لحظه توی چشمهایم نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید گفت:"اگر فکر می کنی جدا شدن ما باعث تنوعی در زندگیت می شود اشکالی ندارد."
جدا شدن؟جدا شدن آن کلمه ای نبود که من می خواستم.جدا شدن یک مفهوم کلی است.می توانیم جدا شویم ولی یک دوست باقی بمانیم.این طوری دلمان برای همدیگر تنگ می شود و هر وقت همدیگر را می بینیم حرف تازه ای وجود دارد که بگوییم.
همیشه وقتی منتظر یک اتفاق هستی تا تو را از این حالت رقت بار و کسل کننده نجات دهد آن اتفاق خواهد افتاد,ولی همان چیزی که قرار بود تو را از یکنواختی نجات دهد وسیله ای می شود برای ایجاد همین تکرار.این را حالا دو ماه بعد از جدا شدن از او فهمیده ام که دیگر هیچ کار جدیدی برایم نمانده تا انجام دهم.حالا که حتی تغییر عادتهای روزمره ام هم نمی تواند باعث تنوعی در زندگیم بشود.حالا که همه چیز برایم عادی شده و هیچ چیزی سبب نمی شود از این قالب خشک و بی روح خارج شوم..حالا که فهمیده ام مرگ بهترین تنوع است.چون بعد از آن دیگر هیچ غلطی نمی توانم بکنم.
بخشهایی از یک داستان نوشته نشده