
همین که دختر داشت آخرین قاچ پیتزا را توی دهانش می برد و به پسر می خندید حس غریبی به پسر دست داد.ناگهان از دختر بدش آمد.از دهان کوچکش که داشت پیتزا را آرام فرو می داد,از رژ لب نارنجی رنگ از خنده ای گشادی که به صورتش چسبیده بود و با چشمهایش ناسازگاری داشت ،از دستهایش و لاک صورتی که به ناخن زده بود متنفر شد.آخرین قاچی که می خواست به دهانش فروببرد را پایین آورد و به دختر نگاه کرد.
دختر همچنان می خندید و دستهایش را روی دستهای پسر گذاشت:
"یک هفته دیگه این موقع توی شمال هستیم.میوه عروسی را سفارش دادی؟"
"آره."
و انگشتهای پسر را بیشتر فشار داد:
"خوش به حالت!هیچ استرسی نداری.من دارم از اضطراب می میرم."
"دلیلی نداره.همه چیز منظم پیش میره."
پسر رانندگی می کرد و وقتی داشت به سمت راست می پیچید نگاهش به دستهای دختر افتاد که کنار دنده ماشین بود و دوباره همان حس غریب به سراغش آمد:
"راستی لاکت رو عوض کن.اصلا بهت نمی آید."
دختر سرش را چرخاند:
"یه کم آروم تر برو.چرا این قدر تند میری؟"
"لاک صورتی اصلا با صورتهای تیره جور در نمیاد."
"رنگ لاک چه ربطی به رنگ پوست داره؟"
پسر چشمانش را بست و به آن موقعی فکر کرد که توی رستوران بودند.چشمانش را که باز کرد خنده دختر جلوی چشمش آمد.بار دوم که خواست به سمت راست بپیچد عمدا سرش را به راست نچرخاند و ماشین محکم خورد به زنی که کنار خیابان ایستاده بود و منتظر تاکسی بود.