تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
پنجشنبه یکم فروردین 1387
مثل دیگران
"هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشسته ام."(احمد شاملو)

هر بار که با هزار امید و آرزو داستان جدیدی توی وبلاگم می گذارم و بعد از گذشت چند روز ـ گاهی اوقات چند هفته ـمی بینم جدای از تعداد نا امید کننده کامنتها،هیچ نظر مرتبطی درباره نقاط ضعف و قوت داستان یا محتوای آنها  نمیبینم بی اختیار یاد این جمله بالا می افتم.بعد به این فکر می کنم که تنها  حلقه ارتباطی باقی مانده ام را هم با دنیای پیرامونم قطع کنم.وبلاگ را پاک کنم و دوباره مثل قبل هر وقت که چیزی نوشتم با صدای بلند برای خودم بخوانم و بشوم خواننده و منتقد خودم.ولی باز هم بعد از چند هفته  خوش خیالی ذاتیم به سراغم می آید.همه چیز را فراموش می کنم و دوباره نوشتن داستان جدید و دوباره تکرار همان امید واهی.

نمی دانم.شاید مشکل از خودم باشد.شاید داستانهایم آن قدر ضعیف است که ارزش خواندن  ندارد. شاید وبلاگم هم مثل خودم اسیر "جبر الهی" است و  بلد نیست با دیگران ارتباط برقرار کند.ولی یک چیز را مطمئن هستم.ما وبلاگ نمی نویسیم که دیگران بخوانند.می نویسیم که به دیگران نشان دهیم.کمتر پیش می آید مطالب یکدیگر را بخوانیم.یک نگاه اجمالی به کل مطلب  می اندازیم و  گاهی دادن یک نظر کلی"سلام.مطلبت را خوندم.واقعا زیبا بود."و بعد برای بالا رفتن تعداد کامنتهایمان گدایی میکنیم"خوشحال میشم به من هم سر بزنید."

 سال جدید و آغاز دهمین ماه راه اندازی وبلاگم  را در حالی شروع می کنم که بی اغراق هیچ گاه این چنین نا امید و خالی از توانایی نبودم.در میان انواع بدبیاریهایی که امسال برایم افتاد تنها تکیه گاهم این بود که نیرویی مقاوم تر از خودم در خودم سراغ   دارم برای نوشتن و بازگو کردن جریان صامت و یکنواخت زندگیم.جریانی که احساس می کردم متفاوت و اندکی غریب باشد و کشفش لااقل برای خودم لذت بخش بود.ولی گویا همین توانایی هم از من سلب شده و شاید زندگیم همانند خودم تنها  در توهم خاص بودن گرفتار است و هیچ فرقی با دیگران نمی کند.

من هم مثل دیگران شدم!

+ پیمان