تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
مرگ عادتها
"یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

که گفتی دیگر زمین همیشه شبی بی ستاره ماند." (بر سنگ فرش٬احمد شاملو)

اعتماد ملی هم مرد.تکرار غریبی است که به هر چه عادت می کنم مرگش فرا می رسد.اولین بار با "جامعه" شروع شد.پدرم هر ظهر آن را خانه می آورد و من عاشق "ستون پنجم" ابراهیم نبوی بودم.خیلی چیزها را نمی فهمیدم.وقتی سعید حجاریان تز "چانه زنی در بالا٬فشار از پایین" را مطرح می کرد نمی فهمیدم چانه زنی برای چه چیزی؟طبقه متوسط فشار بیاورند که چه شود؟تلویزیون اعترافات علی اشراقی را پخش می کرد و روزنامه ها از قتل های زنجیره ای ٬کوی دانشگاه و ....نمی توانستم بفهمم کدامشان راست می گویند؟!مثل کسی که از وسطهای یک فیلم آن را می دیدند از پدرم می پرسیدم و او هم جواب می داد.پدرم  مثل داستانهای کلاسیک آدمها را دو دسته می کرد.هر که مدافع اصلاحات بود را می گفت"آدم خوبه" و هر که مخالفش بود می گفت"آدم بده"!

اصلاحات داشت آخرین نفسهایش را می کشید که پدرم با روزنامه قهر کرد.خسته شده بود از این که به  هر روزنامه ای که عادت می کرد٬ توقیفش می کردند:جامعه٬طوس٬صبح امروز٬نشاط٬خرداد٬یاس نو و ... همه مردند.همه سیاست زده شده بودند.همه فهمیدند فریب خورده اند و به اصلاحاتچی ها فحش می دادند.مسخره کردن"محمد خالی بند" مد شده بود.همه بعد از هشت سال فهمیدند که هیچ کدامشان با هم فرق ندارند.

وقتی فهمیدم چانه زنی برای چه چیزی که احمدی نژاد آمد.پدرم خوشحال بود.می گفت چهار سال تمام می خندیم!من "شرق" می خریدم و پدرم با هر خبر و مقاله سیاسی قهر کرده بود.تلخی مرگ عادتها برای من هم تکرار شد.شرق٬کارگزاران٬هم میهن و شهروند هم توقیف شدند. بعد از توقیف مجله "شهروند"من هم قهر کردم.دیگر هیچ کداممان روزنامه نمی خریدیم.

احمدی نژاد برای بار دوم که آمد دیگر پدرم خوشحال نبود.دوباره شروع کرد به روزنامه خریدن."اعتماد ملی" تنها نفس کش سرزمین مردگان بود.به امید خبری خوش هر روز صبح به دکه روزنامه فروشی می رفت و پیدایش نمی کرد.تنها از شجاعت کروبی و نامه اش به رفسنجانی خوشحال شد و برای همه تعریف کرد.

امروز که به دکه رفت و دست های خالی اش را نشانم داد غمگین گفت"کاش از همان اول به کیهان عادت کرده بودم!"

+ پیمان
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
افسانه عشق
نمایشنامه در سه صحنه

صحنه اول:دوزخ

خدا:خوردن سیب زهر آلود بهانه ای بود برای بیرون راندنت از بهشت.هر آفریده ای در حصار قدرت آفریننده اش است.خیال پرسفون* را تا ابد فراموش کن.

آدم:آن چشمان افسونگر که نظم طبیعت را آشفته می سازد٬پاهای باریک و سفیدش٬ پ- س-ت-ا-ن های خرمایی رنگی که منکرترین گناهان را زیباترین پاداشها می کند.پرهایی که می توانم درونش بیاسایم و مرا به آتشکده عشقی جاوید می برد.چطور می توانم این خوشی های لذیذ را فراموش کنم؟

خدا:پرسفون یک فرشته است.انسان نمی تواند عاشق فرشته شود.

آدم:به چه دلیل؟حوایی که برای عشق بازی من آفریدی دلم را افسون نمی کند.من از عاشق شدن به محدودی که مانند من از خاک آفریده شده متنفرم.عشقی می خواهم که آشفتگیم را به غایت ببرد.

خدا:در گوش عاشق اندرز حکیمانه اثر ندارد.مگذار سرنوشت شوم بر تو چیره شود.بیش از آن که زمین به عشق تو محتاج باشد به بقای نسل انسان نیازمند است.پندم را گوش فرا ده و از وظیفه ات سر باز مزن.

صحنه دوم: زمین

حوا:از لبهایم جرعه ای بگیر.پ-س-ت-ا-ن-م را غرق بوسه هایت کن.از فروغ هنرنماییت جسمم را آراسته کن.بگذار پیوند لذت و فرمانبری از خداوند را با بوسه هایمان جشن بگیریم.

آدم:تمام این تلاش ها برای این که نسل انسان پایدار بماند؟چه فرمانبری عبث و چه سرنوشت شومی!زیباییت افسونم نمی کند.تفریح با تو به دلم نمی نشیند.

حوا:پرسمون جادویت کرده است.با نیروی گناه آلوده اش به طغیانت کشیده.با شراب مرگ آور هوسش مست و بی اراده شده ای.تو از بهشت رانده شده ای و یقین بدان دیگر پرسمون را نمی بینی.خداوندا!زهر آن افسون گر را نابود کن!مگذار زنجیرهای جسمم با آتش عشق آدم به آن هرزه گسسته شود.

 صحنه سوم:زمین در ظلمات شب

آِدم و حوا هر دو در خواب هستند که پرسفون سر می رسد.آدم ناگهان بیدار می شود.

آدم:آه پرسفون!یگانه عشق سودایی من!دوریت قهر زندگانی بود.حضورت خنکی رود پر آبی است که خستگی را از تن می زداید.چه بخت معجزه آسایی!بگذار بر پاهایت بوسه بزنم الهه عشق من!

پرسفون:تعجیل کن که زمان برای هم آغوشی اندک است.شیفتگی جان انسان را کدام فرشته می تواند داشته باشد؟کاش می دانستی با چه حربه هایی به دیدنت آمدم.تنگ در آغوشم بگیر تا شوریدگی و شیفتگی بر شرم و آزرم چیره شود.

آدم:تمام عمرم فدای این لحظه باد.بگذار سینه سرکشت را بفشارم٬دهانت را با بوسه ببندم و روحم را در میان بازوانت ببازم.

همین که آدم پرسفون را در آغوش می گیرد غرشی عظیم به پا میشود و هزاران تخته سنگ درست به روی آدم فرود می آید.

حوا سراسیمه بیدار می شود.

حوا:آه چه می بینم؟بی شرمیتان خشم خدا را برانگیخت.آدم سزاوار همین سرنوشت بود.پرسفون!چه چیزت زیبا تر از من است؟شریر بد ذات! رویایش را با کابوس پایان بردی.

پرسفون:هر زیبایی سرشار از بی حیایی است.من جز اطاعت پروردگار قدمی پیش تر نرفتم.افسوس آدم که به فرمان خداوند گردن کج ننهاد.

 پرسفون از زیر تخته سنگ دو کودک را بیرون می کشد.

پرسفون:فرزندان آدم را در آغوشت بگیر.افسوس که تباهی آغاز شد.

حوا:اینان فرزندان من هستند یا خمیر مایه هم آغوشی تو و آدم؟

پرسفون:هیچ کدام!پیشانیت را بر خاک بگذار و دعا کن.

هر دو پیشانی را بر خاک می گذارند و دعا می کنند:پروردگار هستی!سوگند به عشقی که سرانجامش تخته سنگهای فرود آمده بر بدن آدم شد٬سوگند بر آسمان رمز آمیزی که از درونش فرزندان آدم بدون هم آغوشی بر زمین فرود آمدند٬سوگند بر آغاز پلیدی های لزج٬آرزوهای مبتذل٬گناهان نابخشودنی و عشق بازی های بیهوده گناه آدم را ببخش.او تنها یک بار گناه کرد.بی آن که بداند عشق گناه پلیدی است. 

پرسفون:شهبانوی دوزخ در اساطیر یونان

+ پیمان
سه شنبه بیستم مرداد 1388
درد را از هر طرف بخوانی درد است!

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1