
بی خودی استدلال نیار.من نظرم عوض نمیشه.آدمی که به ته خط رسیده یعنی به ته خط رسیده.زندگی براش بی ارزشه.هیچی خوشحالش نمی کنه.مدام به خودکشی فکر میکنه.حالا این آدم بیاید عاشق هم بشود؟نگو!چطور ممکن است یک نفر پوچ هم باشد آن وقت عاشق هم باشد؟تازه عشق بازی هم کرده باشد.یک دفعه بگو فرهاد عاشق تشریف داری دیگه.شیرین خانوم هم که بله رو گفته بود.خودت یه لحظه فکر کن فرهاد اگه ناامید بود که کوهکن نمیشد.
کافکا جون!راستش من از همه اینهایی که میگند "پوچ است" "پوچ است"می ترسم.سارتر را ببین.چجوری به همه ثابت کرده که متولد ماه خرداد است.بیچاره فقط هدایت خودمان بود که سرش بی کلاه ماند.زندگی و عقایدش با هم یکی بودند.مطمئن باش در مقابلش هیچی نیستی. الگوی ما اونه نه تو.تو به درد همونهایی می خوری که سارتر براشون "تهوع"رو مینویسه و از دموکراسی و آزادی عق می زنه.ما که هنوز این چیزها رو تجربه نکردیم،هنوز عقده و عقیده هامون با هم قاطیه و شیر تو شیری شده که معلوم نیست چی به چیه هدایت بهترین الگوست.تو هم برو دنبال عشق بازیت.
راستی اگه این مریضی کوفتیت نبود و با معشوقت سالهای سال با خوبی و خوشی زندگی می کردی آن وقت باز هم مثل "مسخ"مینوشتی؟عمرا.
مانده بود چه بکند.به کاغذم اشاره کردم:"بلند بخوان!"
صدایش از ترس می لرزید:
"من باختم
آن گاه که از آسمان عرق می بارید
و لبهایم دردهایم را به فریاد بر نمی آورد
من باختم!
وقتی ترد
و لرزان به دیدار معشوقه ام شتافتم
وزیباترین جمله ها را سرودم
آه وقتی
خالی
خالی
خالی از هر عقیده ای زیباترین نامها را گفتم..."
"چطور بود؟"
هنوز می لرزید.
"نمی دونم!"
"زود جواب بده!آهنگ شعری داشت؟به نظرت تقلیدی از شاملو نبود؟سوژه اش کلیشه ای نبود؟"
"من نمی دونم شاملو چیه.فقط می تونم بگم شعرت قشنگ بود."
عصبی شدم.تفنگ را بیشتر فشار دادم.پیشانی اش مثل حفره عظیمی شده بود که میشد چند تا آدم را تویش چال کرد.
"داری خرم می کنی!تا درست جوابم را ندهی ولت نمی کنم.دقیقا بگو چیش قشنگ بود؟"
"باختنش.من هم از این باختها زیاد داشتم.یه جورایی یاد خودم افتادم!"
تفنگم را از توی پیشانی اش بیرون آوردم.مثل این که دارم با یک دوست صمیمی حرف می زنم گفتم:
"باور کنم؟این که یاد خوت بیفتی یعنی چیز خوبیه؟!"
"چیز خوبیه!یعنی تو تونستی حسی را بگویی که حس من هم بوده است.باز هم می تونی روش کار کنی.حالا تو رو خدا ولم کن."
ولش کردم.همین که تفنگ را گذاشتم توی جیبم پا به فرار گذاشت.داد زدم:"ازت ممنونم!تو اولین کسی که یکی از شعرهایم را می خوانی."