تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
جمعه دوازدهم مهر 1387
مردی که ناله هایش را نعره می زد
Image hosting by TinyPic

جمعه سیزده مهر ماه سال ۱۳۸۰ است.مردی سالهاست تمام رویاهایش را جمع کرده در این خانه "قدیمی و صمیمی" و منتظر "دست سردی" است که بر این رویاهایش "آتش" بزند.دستی که انگار امروز وقت آمدنش است و به زودی از "دوزخ" به این "قریه"می آید.مادر چندین بار در اتاق تنها فرزندش را می زند:"بیا صبحانه ات را بخور."صدایی نمی شنود.در را باز می کند و می آید تو.با دست تکانش می دهد:"فریدون جان!بلند شو بیا غذایت را بخور."بدنش را دست می زند.یخ زده و خشک است.به صرافت می افتد.چندین بار تکانش می دهد.سرش را می گذارد روی قلب پسرش.صدای نفس کشیدنش را که نمی شنود به هق هق می افتد.فریدون مرد.نه دق کرد.دق.

"باید تسلیتی برای روزنامه بفرستیم."می فرستیم:"دق کردن فریدون فروغی خواننده نوازنده گیتار پیانو آهنگساز و شاعر نو پرداز را به همه اهالی شعر و موسیقی ایران به همه مسئولان فرهنگ و ارشاد که با سختگیریهای به جای خود موجب انزوا و خانه نشینی بیشتر او شدند و به همه مردم هنر دوست و وفادار ایران که در این سالها تنها یار فریدون بودند تبریک و تهنیت می گوییم."می رویم به روستای "قرقرک."باید آخرین وظیفه مان را هم انجام دهیم.باید نشان دهیم"زنده کش مرده پرست"هستیم.شلوغ است.ترافیک و ازدحام جمعیت.این همه مردم قبلا کجا بودند؟وقتی فریدون گوشه خانه کز کرده بود و به آلبومهای انتشار نیافته اش فکر می کرد کداممان به دادش رسیدیم؟شروع می کنیم به گریستن.به یاد بدبختیها و به کام فریدون.سنگ قبرش را نگاه می کنیم:"چون آدمک زنجیر بر دست و پایم    از پنجه تقدیر من کی رهایم."ما تنها لیاقت این را داریم که با آهنگهایت بغض کنیم.هیچ کس به اندازه خودت زنجیر و تقدیر واقعی را احساس نکرده است.

انگار همه چیز از همان دختری شروع شد که بی آن که خبرت کند با خانواده اش به آبادان میرود.تنها اولین عشق است که جاویدان است.شاید صدای بم و گرفته ات بخاطر همین باشد.بعدها ازدواج هم که می کنی هیچ گاه نمی توانی حس اولین را پیدا کنی.از همسرت جدا می شوی و عربده می زنی:"دیگه هیچ کس دلمو نمی بره."آهنگها یکی یکی می آیند.محبوب و محبوب تر میشوی.از هیچ کس باکی نداری.جشن شاهنشاهی است.تو هم دعوت می شوی.نوبت که به تو می رسد گیتارت را برمیداری و می روی جلوی شاه و بلندفریاد می کشی:"یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم."خودت هم می دانستی آن یک نفر هیچ وقت نمی آید.وگرنه اسم آهنگت را "همیشه غایب" نمی گذاشتی.

"شما بهایی هستید!"بهانه است.نمی خواهند به تو مجوز بدهند.یاد فرهاد می افتی.کورش یغمایی سیاوش و داریوش.دارند یکی یکی آلبومهای جدیدشان رابه بازار می دهند.چرا فقط من؟برای لحظه ای هم شده فکر رفتن می کنی.ولی مگر می شود کسی بخواند:"نفسم این خاکه   خون گرمم پاکه."و آنگاه  هوس رفتن از این خاک را بکند؟باید خودم را بیشتر آزار دهم.می مانم تا دق کنم.

"فریدون را فراموشی و خاموشی کشت."یکی از روزهای سال۷۳ است.فریدون فروغی"خفته در تنگنا"خسته از انزوا و خاموشی دق کردن تدریجی خود را مرور می کند.یه یاد اولین آهنگش"چون آدمک زنجیر بر دست و پایم از پنجه تقدیر من کی رهایم"می افتد و به این فکر می افتد انگار از اولین آهنگش می دانسته چه سرنوشت شومی در انتظارش است.قلم را در دست می گیرد و آخرین عقده های خود را هم می نویسد:

"بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد...

در زندگی احساس تنهایی می کرد

ولی هرگز دل به کسی نداد

وخلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن"

+ پیمان
پنجشنبه چهارم مهر 1387
مرد محبوب
"نگاش کن چه جوری دیگرون رو میخندونه؟همه زنها عاشق اینند که با اون حرف بزنند.اعتماد به نفسش حالمو بهم می زنه.زنها عاشق همچین مردهاییند.براشون مهم نیست مردشون چند تا کتاب خونده.آدم با شخصیتیه یا نه یا چه قدر می فهمه.فقط باید اونها را بخندونه.چرا همچین مردی باید این قدر محبوب باشه؟"

دهنش را که به گوشم چسبانده بود کمی کنار زد و به صورتم زل زد.چند لحظه همینجور نگاهش کردم و بعد شانه هایم را تکان دادم.واقعا نمی دانستم.

"حالم ازش بهم می خوره.بیشتر از اون از این زنهایی که به دلقک بازیهای همچین مردی می خندند.شرط می بندم یه دونه کتاب هم تو عمرش نخونده."

خنده زنها بلندتر از آن بود که بگذارد بقیه حرفش را بشنوم.مرد محبوب حرفی زد که بی اختیار خنده ام گرفت.

"این همه کتاب خوندم و هنوز بلد نیستم با دخترها حرف بزنم.کی می دونه من بیشتر از اون می فهمم؟هنوز که با دخترها حرف می زنم زبانم می گیرد.می دونی...اگه ظاهرت درست باشه همه چیز هم درست میشه.این شام مزخرف رو کی می دهند که گورم را گم بکنم؟حالم از اینجا بهم می خوره."

 

زن میزبان مدام از مرد محبوب می خواست دسری که خودش درست کرده را بخورد.مرد تشکر می کرد و می گفت از دسر خوشش نمیاد.

"چرا به ما این جوری تعارف نمی کنه؟هیچ کدوم از این ده نفری که این جا هستند نمی فهمند داره بهشون توهین میشه.اگه می فهمیدند همین الان این مهمونی مسخره رو ول می کردند و  قهر می کردند و می رفتند خونه.اون وقت زنه می فهمید کارش اشتباه بوده.همه چیه این دنیا مزخرفه.وقتی دنیا را تو شش روز و با هول و عجله درست کنی همین میشه.هیچی این دنیا سر جاش نیست.نگاه کن باز داره تعارف می کنه.اگر من جای خدا بودم یه طبقه اضافه تو بالاترین نقطه جهنم درست می کردم و این مرد عوضی رو پرت می کردم اون جا."

گوشم صدا می کرد.وقتی شروع  کرد به پچ پچ کردن بوی دهانش به دهانم میزد و حالم را بهم  زد.

"چرا من جای همچین مردی نیستم؟باور کن خوشبخترین آدم روی زمینه.کراواتش را نگاه کن.شرط می بندم پول یه ماه حقوق منه.مسلماخوش قیافه تر از منه.خدا بخواهد به یه نفر چیزی بده همه چی می ده به یکی هم نخواهد هیچی نمی ده."

مانده بودم چی بگم.غرغرش حوصله ام را سر برده بود.هنوز به نصف غذایم هم نرسیده بودم.مرد محبوب غذایش را تمام کرده بود و  روی کاناپه نشسته بود و پیپ می کشید.

گفتم:"تو رو خدا تموش کن.این جا نمیشه حرف زد.بعدا می تونیم دربارش حرف بزنیم."

"تو هم لنگه اونایی.شرط می بندم الان دلت می خواهد پیش اون توی کاناپه نشسته بودی و بهت پیپ تعارف می کرد.بعد برات خاطره بامزه ای تعریف می کرد و غش غش می خندیدی.ولی من مثل تو نیستم.اگر قرار باشه یه نفر توی این مهمونی باشه که بتونه حاله این عوضی رو بگیره شک نکن که منم."

بی حوصله پرسیدم"چه جوری می خوای حالشو بگیری؟"

به خودم لعنت فرستادم که از اول پیش او نشستم.نه من و نه او هیچ کدام از مهمانها را نمیشناختیم.هم او و هم میزبان از دوستهای قدیمیم بودند.هر دو را خیلی وقت بود که ندیده بودم.

گفت:"می بینی که دارم می گیرم.محال سگ هم نمی کنمش.به مسخره بازیهایش نمی خندم.مطمئن باش داره می سوزه که من محالش نمی کنم ولی تو روی خودش نمیاره."

آن قدر پچ پچ کردیم که صدای میزبان در آمد:"شما که می خواستین با هم پچ پچ کنید چرا آمدید؟می رفتید خانه هم و تا صبح با هم حرف می زدید."

با لحن صمیمانه ای گفت و همه خندیدند.مرد محبوب گفت:"آخه عزیزم اگه تو خونه هم بودنند که دیگه حرفی واسه درگوشی گفتن نداشتند."

همه خندیدند.دوست من هم خندید.می خواست نخندد ولی خندید.لبهاش را به هم فشرده بود که منفجر نشود.صدای عجیبی از توی حلقش در آمد و بعد صدای خنده اش توی چمع پیچید.آن قدر بلند بود که همه با تعجب نگاهش می کردند.سرخ شده بود.

بعد از چند دقیقه دوباره به همان قیافه اولیه اش بازگشت.سرش را به گوشم چسباند:"می بینی؟آدم این قدر اختیار نداره که وقتش دلش نمی خواهد نخندد.تا حالا چند بار شده که وقتی کنار زنها هستی بی اختیار گریه ات گرفته باشه ولی تو نخواهی گریه ات را ببیند؟"دستش را آهسته به طرف مرد محبوب بلند کرد و گفت:"دنیا مال همچین آدمهای عادیست.آدمهای عوضی که هیچی نمی فهمند ولی خدا بیشتر دوستشون داره.من و تو فقط برای این به دنیا اومدیم که به مسخره بازیهای همچین آدمهایی بخندیم و اونها رو محبوب کنیم.من و تو مخلوقات فرعی خدا هستیم."

صدای شلیک خنده مرد محبوب به من و او فهماند حرفهایش آن قدر بلند بوده که همه شنیده اند. زنها هاج و واج نگاه می کردند.دوستم سرخ شده بود.مرد محبوب همچنان می خندید. برای اولین بار توی مهمونی به حرفی خندید که خودش نگفته بود.

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1