تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
مرده پرست

به صادق هدایت و "زنده به گور"ش

دست و پاهام می لرزد.تمام بدنم خشک شده.به سختی می توانم خودم را تکان دهم.دو هفته است مثل یک نعشه افتادم روی زمین. دوهفته است روی تخت نشسته ام و مدام به سقف خیره  شده ام.چشمهام نیمه باز است.مدام کابوس می بینم.با صدای داد و بیداد خودم از خواب می پرم.آب دهانم روی پیراهنم می ریزد و بدنم از بوی سیگار و عرق متعفن شده. دیگر الکل هم نمی خورم.توی این دو هفته فهمیده ام مستی برایم نتیجه معکوس می دهد.حالم را بدتر می کند.مدام خیال و کابوسهایم را بیشتر می کند.مدام توی گوشم می خواند:"احمق!دو هفته است منتظری.دو هفته است سر کار نمی روی و از خانه بیرون نمی آیی".ولی هیچ اتفاقی نمی افتد.به غیر از مدیر اداره ام هیچ کس نیست که حالم را بپرسد.

امروز در و پنجره ها را بستم.شیر گاز را روشن کردم .پتو را روی سرم گذاشتم و سعی کردم بخوابم.از بوی گاز سرفه ام گرفت.بلند شدم و در را باز کردم.به خودم لعنت فرستادم که لیاقت خودکشی هم ندارم.توی این دو هفته یک چیز دیگر کشف کردم:کسی که عرضه زندگی کردن ندارد عرضه مردن هم ندارد.

موبایلم زنگ خورد.پریدم و برداشتم.فقط یک تک زنگ بود.شماره که افتاده بود راگرفتم و کسی برنداشت.منتظر چه کسی هستم؟چه کسی می باید به من زنگ بزند؟خودم را راضی کردم که تقصیر خودم است.همان طور که با دیگران برخورد می کنم آنها نیز همان طور رفتار می کنند.یک چیز جدید دیگر:هم دردی وجود ندارد.ما آدمها فقط می توانیم با هم هم زبانی کنیم.هیچ گاه نمی توانیم احساس آدم مفابل را بفهمیم.

بی حوصله تر شدم.از کوچه صدای روضه می آید.مثل قار قار کلاغ می ماند.زمخت و نامفهوم است. و بعد صدای جیغ و داد زنها که از ذکر مصیبتها شیون می کنند.شلوارم را می پوشم و عطر را روی پیراهنم خالی می کنم.بوی عطر و عرق بدنم دلم را بهم می زند.می زنم بیرون.هیچ جایی ندارم بروم.بدون مقصد پرسه می زنم.سیگار را روشن می کنم و مدام پک می زنم.سوار تاکسی می شوم.عقب پیش یک زن و دختر می نشینم.سمت راست نشسته ام و دختر وسط.بیشتر از این که به زن چسبیده باشد به من چسبیده.چشمهای زیبایی دارد.موهای مشکی و  بلندش را که از جلو و پشت روسری بیرون زده را می بینم حالم را عجیب می کند.شانه هایمان با هم تماس دارد.با کوچک ترین تکان ماشین بیشتر به من می چسبدو پاهای باریک و زیبایش به پاهایم می خورد.از این بازی خوشم نمی آید.من بیشتر از یک لذت بدنی یا ابراز عشق و محبت از طریق تماس جسمی به یک نفر احتیاج دارم که حرفهایم را بشنود.به صورتش زل می زنم.نگاهم می کند و  انگار می ترسد.آرام خودش را کنار می کشد.راننده از آینه وسط به عقب نگاه می کند و افسوس می خورد.چند متر جلو تر دختر کرایه اش را می دهد و پیاده می شود.به خودم زحمت این را هم نمی دهم که دنبالش بروم.تقدیر با من بد تا نکرده است.من لیاقتش را ندارم.

پیاده می شوم.می روم توی پارک و روی صندلی می نشینم.سیگار را روشن می کنم.سکوت غریبی است.تک و توک زوج هایی را می بینم که آرام راه می روند.پارک مثل یک قبرستان ساکت و مرده است.روبه رویم زن و مردی جوان می نشینند.مرد پای چپش را روی پای راست گذاشته و آرام صحبت می کند.انگار دارد یک قضیه پیچیده ریاضی برای زن اثبات می کند.مدام دستهایش را تکان می دهد.زن به او زل زده و گاهی چیزی می گوید.لرزم می گیرد.خودم را می پوشانم.گوشی موبایل را دستم می گیرم و سعی می کنم خودم را سرگرم کنم.دلم می خواهد به کسی زنگ بزنم.یک اس ام اس می نویسم:"آیه انجیل:از راههایی مروید که رهروان آن بسیارند.از راههایی بروید که رهروان آن کمند."سه ثانیه بعد گوشیم می لرزد:"از راههایی مروید که رهروان آن بسیارند..."این جمله فقط زیباست.حقیقت این نیست.از این همه خوش خیالی خنده ام می گیرد.آن کس که این را فرستاده آدم خوش خیالی بوده که به ماورا اعتقاد داشته.مرد پای چپش را از روی پای راست بر می دارد و دستهایش را روی شانه هاو پشت زن آویزان می کند.انگار می خواهد گرمای بدنش را به او بدهد.یک لحظه بغضم می گیرد.چقدر به این گرمای انسانی نیازدارم.زن دستمال را از جیبش بر می دارد و صورتش را پاک می کند.شاید اشکهایش را پاک می کند.درست نمی بینم.از بچگی چشمهایم مشکل داشت و همه چیز را مبهم می دیدم.هیچ وقت هم پیش چشم پزشک نرفتم.از مبهم دیدن و گنگ بودن چیزها لذت می برم.هنوز به این جمله فکر می کنم.مرد و زن از جا بلند می شوند.خیلی دیر فهمیده اند یک مرد چشمچران مزاحم ابراز احساساتشان به عمیق ترین شکل است.آیه انجیل تاثیرش را گذاشت.حالم را بدتر کرده.هیچ کاری ندارم.داخل پارک یا توی خیابان یا در خانه کسی انتظارم را نمی کشد.لرزم می گیرد.دوست دارم دوباره کابوس ببینم.دوست دارم به خانه برگردم و این دو هفته را ادامه دهم.دیگر منتظر کسی نمی شوم.دوست دارم بیشتر خودم را آزار دهم.دیگر به خودکشی فکر نمی کنم.

+ پیمان
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
"زندگی هر آنچه را می خواستم به من داد.در ضمن به من فهماند آن چیز بی اهمیت بوده است"ژان پل سارتر

خوش به حالت سارتر بزرگوار!تقدیر کوچکترین خواسته هایم را هم به من نداده است تا بعدها بتوانم بی ارزشیش را بفهمم.

+ پیمان
یکشنبه ششم مرداد 1387
وسوسه تنهایی
تنهایی پر هیاهو

درباره‌ی رمان "تنهایی پر هیاهو" نوشته‌ی "بهومیل هرابال"

پس از خواندنش دچار حسی متضاد شدم.قهرمان این کتاب در کشوری کمونیست زندگی می کند که تیغ سانسورهایش به کتابهای کانت هم می رسد.کارش خمیر کردن کاغذ و کتابهای باطله  است. او هنگام خمیرکردن کتاب‌ها به جستجوی کتاب‌هایی خواندنی که گاه در بین کاغذباطله‌ها یافت می‌شوند می‌پردازد و آن‌ها را برمی‌دارد و می‌خواند و خودش مدعی است "طی این سی و پنج سال آن‌چنان خود را با کلمات عجین کرده‌ام که به هیئت دانشنامه‌هایی در‌آمده‌ام که طی این سال‌ها سه تنی از آن‌ها را خمیر کرده‌ام". تا اینجایش خوب بود..هانتا(قهرمان رمان) به وسوسه تنهایی دچار شده و هر دست و پا زدنی را همان قدر بیهوده می داند که زندگیش را گونه دیگری تصور کند.ولی حس متضاد وقتی به سراغم آمد که دیدم بدجوری دارد ادا  در می آورد.مدام می خواهد کتابهای را که خوانده رابه رخت بکشد و جمله های باحال از توی کتابهای مختلف توی کتاب بیاورد و از مردن احساس و خمیر شدن شاهکارهای بزرگ ناله کند. .از نویسنده هایی که بهترین جمله های کتابشان را از کتابهای دیگر کش می روند بدم می آید.(نمونه بارزش کافکا در کرانه)انگار می خواهند بهت بگویند:هی فلانی!می بینی من چقدر کتاب خوندم و چقدر جمله های زیبا بلدم؟از نویسنده های پوچ گرا و به ته خط رسیده و البته با نارسیسم بالا هم زیاد خوانده ام  که خود را بالاتر از همه  می دانند و همه غیر از خوشان را الاغهای احمقی فرص می کنند که حتی نمی توانند به خر تبدیل شوند(نگاه کنید به خودشیفتگی قهرمان رمان ناتور دشت سالینجر) این کتاب مخلوطی از این دو بود ولی نویسنده اش خیلی زرنگتر از موراکامی و سالینجر بود که  با خودشیفتگی اش یا پر کردن نیمی از کتاب از جمله ها و گفته های دیگران اعصابت را خورد کند. خواندنش خوب بود ولی روحم را آشفته نکرد.کتاب خوب باید افسرده ات کند. دست کم یک هفته ای مدام راه بود توی مغزت و کلافه ات کند و  تو رابه  فکر خودکشی کردن بیاندازد.

راستی چرا هیچ کس دیگر نمی تواند مثل بوف کور بنویسد؟  
+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1