
زنان سرزمین من آفریننده خدایان خاک خورده و کم رمق
خدایانی که بر سر در بهشت برینشان نوشته اند:"گردن کج نهید!"
زنان شبها در بستر وحشی لذت را تجربه کردن و روزها سرشکستگی
زمزمه کننده پیوسته آیته الکرسی و ندبه در شبهای سخت زمستانی
توبه کارهای ناکرده و گریه برای معصومان ندیده
جانمازتان چه گسترده است ای خواهران برای رهایی از دوزخ
و لبهایتان چه نشکفته از طعم عطر بوسه ای
و امیدهایتان چه تنگ در کوچه های تزویر پر از مردانی فروریخته ازجنس هوس
شب را بنگرید
زیرا من در همین شب عریان و پر زمزمه
با قلبی لرزان و" سخت فرساینده "
و با ساعت شماطه داری که نشان می داد هنوز از شب مانده
فریاد برکشیدم:
"من هیچ چیز در شما جز معشوقه ام نیافتم"
و معشوقه ای که سخت مانند زنان سرزمینم بود
آکنده از از خلایی کور و عطرکافور
کودنی زیبا با رقص اندامی نا بجا
رفتم غذای نذری بگیرم.نزدیک خاته مان ,یک نمایشگاه بزرگ اتوموبیل که محوطه نزدیکش را چادر زده بودند و کسی را داخل راه نمی دادند و همان جا غذا پخش می کردند.ده پانزده نفری توی صف ایستاده بودند.آن طرف صف زنانه بود و این طرف مردانه.هوا سرد بود و همه با کاپشنهایی که یقه هایش را بالا زده بودیم وکله های قوز کرده منتظر بودیم.دستهایمان را داخل جیب کرده بودیم وبا زیر بغلمان قابلمه ها را نگه داشته بودیم.
پسر جوانی از داخل چادر بیرون آمد و گفت:"تا نیم ساعت دیگه غذا آماده است."همه یک دفعه قابلمه هایمان را بالا بردیم و گفتیم :" بگیر" "اینو بگیر"
پسر جواب داد"نه!ظرف یک بار مصرف می دهیم."
همه بلند داد زدیم "ظرف یک بار مصرف کوچیکه. تعداد خونوادمون زیاده."
پسر داخل چادر رفت و جوابی نداد.کم کم آدمهای دیگر نیز می آمدند و صف دیگری موازی صف ما درست کردند.آدمها تقریبا همه از من بزرگ تر بودند.مرد جلویی من مدام غر غر می کرد"آقایان!صف اصلی این است.لطفا بروید انتهای صف ما."میانسال بود و موهای سفید و چشمان روشنی داشت.یک دفعه یک نفر از جلو بلند داد زد"آتیش!"
صدایی گفت"برید کنار.الان همه می سوزیم."
رفتیم کنار.از توی چادر شعله های آتیش را دیدیم....یک نفر گفت"کپسول بیاورید." همه همدیگر را هل می دادیم و سعی کردیم عقب تر برویم .همان صدا دوباره گفت".آتیش گاز برای غذا بود.شعله هایش را زیاد کرده بودند."
همه دوباره همدیگر را هل دادیم و سعی کردیم بیاییم جلو تر.صف نا منظم شده بود.مردی جای من را توی صف گرفته بود.قابلمه از زیر بغلم سر خورد و افتاد.دیدم دستهایم را از جیب کاپشنم نمی توانم بیرون بیاورم.لرزم گرفته بود و صدای به هم خوردن دندانهایم آن قدر بلند بود که پشت سریم به بازویم زد و گفت"مجبوری توی این سرما بایستی؟"
چهار پنج سالی از من بزرگتر بود و هیکل گنده ای داشت
گفتم"آره.مثل تو که مجبوری."
چپ چپ نگاهم کرد و حرفی نزد.
مدام می آمدند و ازدحام بیشترمی شد.مرد مو سفیدهر بار به یک نفر می گفت"آقای عزیز!صف اصلی این است.لطفا بروید انتهای صف ما."از نیم ساعت نیز گذشته بود و صبرمان تمام شده بود.باسکه های پول به شیشه مغازه می کوبیدیم.صدایی از داخل گفت"نکنید!الان آماده میشه."
پیر مردی از پشت هل می داد.مرد مو سفید دید"آقای عزیز!چرا هل میدهی؟می خوای جلوی صف بایستی؟"
و دستش را گرفت و آورد جلوی خودش"بیا!بایست!"
پیر مرد ایستاد و دوباره هل می داد.مرد مو سفید طاقتش تمام شد"باز هم که هل می دهی ؟اصلا نمی گذارم قبل از من غذا بگیری."و محکم هلش داد عقب.
پیرمرد گفت" از عقب هلم دادند"
مرد مو سفید گفت"عقب تو که من هستم.چرا دروغ میگی؟"
صدایی از عقب گفت" صلوات بفرستید.نذر امام حسین است."
همه صلوات فرستادیم. بالاخره غذا آمده شد.مردی از داخل چادردستهایش را بیرون آورد و ظرفهای یک بار مصرف را می داد.یک دفعه طوفان شدیدی درست شد.همه نفر جلویمان را را هل می دادیم و می خواستیم زودتر غذا بگیریم .مرد مو سفید گفت"آقا تو صف بایستید."
و رو به مردی که فقط دستهایش معلوم بود گفت"آقا فقط به اونهایی که توی این صف هستند غذا بده"
ولی صدایش توی همهمه گم شد.من را هل دادند و مدام عقب و عقب تر می رفتم.قابلمه ام پرت شد روی زمین.داشتم له می شدم. رفتم و گوشه ای دور از ازدحام ایستادم و منتظر شدم همه غذایشان را بگیرند و بعد من بروم جلو و بگیرم. پیرمرد مدام هل می داد.مرد مو سفید داد زد" برو اون ور.من اصلا نمی گذارم تو غذا بگیری." و با دست محکم هلش داد عقب.ولی ییرمرد دوباره جلو آمد و آدمهای جلو تر از مرد مو سفید را هم هل داد و خیلی زود غذا گرفت.مرد مو سفید را مدام عقب و عقب تر هل می دادند.انگار دیگر عجله ای نداشت.به آدمهایی که هلش می دادند و خارج از صف غذا می گرفتند دیگر چیزی نمی گفت.نوبت که به یک نفر جلو تر از او رسید غذا تمام شد.فقط من و مرد مو سفیدو چند نفر دیگر بودیم. همه شروع کردیم به فریاد زدن"دو ساعت توی سرما منتظر شدیم و آخر سر هم غذا ندادید."
صدایی از داخل چادر گفت"مگه سپرده بودین؟می خواستین زرنگ باشین."
یکی از ما بلند گفت"نا مسلمونها"
فقط مرد مو سفید بود که بی آنکه حرفی بزند سوار ماشینش شد و خیلی زود رفت.