
کبری دیگر حواسش جمع است که کتابش را توی حیاط کنار درخت نگذارد تا خیس شود.پترس فداکار عقلش رسیده که با چتد دقیقه چکه کردن آب از سدسوراخ شده شهر غرق نمی شود.اودیگر ساعتها شستش را داخل سد سوراخ شده فرو نمی برد. سریع به خانه می آید و اتفاق را برای پدرش تعریف می کند تا خود پدر دست به کار شود.من هم دیگر به این فکر نمی کنم که بدترین روز زندگیم همان روز بود که مادرم به من قول داد که اگر ظهر بخوابم عصر با هم به پارک میرویم و من دو ساعت تمام با این که خوابم نمی برد چشمهایم را بستم ولی آخر سر مادرم مرا به پارک نبرد. من دیگر فکر نمی کنم مادرم می دانسته من خواب نیستم و برای همین مرا به پارک نبرده.من حالا هر روز ساعتها خودم را به خواب می زنم تا چیزهایی که دور و برم اتفاق می افتد را نبینم.تا یادم برود روزی با خودم قرار گذاشتم همه زبانها را یاد بگیرم تا بتوانم به همه جای دنیا بروم, یادم برود روزی می خواستم خلبان بشوم تا بتوانم تابالای ابرها پرواز کنم.بادم برود روزی می خواستم محبوبترین آدم دنیا بشوم ولی الان هیچ دوستی ندارم.و یادم برود آن امتحان املایی که "تصمیم کبری"را"تسمیم کبرا" نوشتم و آن قدر گریه کردم که معلم هجده ام را بیست کرد.ولی من دست بردار نبودم و هی می پرسیدم"مگه چه فرقی داره این جوری بنویسیم؟"و معلم جواب می داد"بزرگ شدی می فهمی."