تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
مرگ تدریجی یک وبلاگ
بهترین هدیه ای که در آستانه تولد یک سالگی وبلاگم می توانم به خودم بدهم این است که برای مدتی تعطیلش کنم.احساس می کنم به جاده بی انتهایی رسیده ام که تا فرسنگها دور تر از خودم  هیچ کورسوی نوری که نشان از مقصدی باشد رانمی بینم.پس کافی است گذراندن این همه مدت برای یافتن مقصدی کور و نامعلوم.می خواهم مدتی ذهنم را بی هیچ دغدغه ای آرام کنم.

از بزرگترین آرزوهایم این است که مرگم در روز تولدم باشد.حالا که تا روز تولدم زمان زیادی باقی مانده،این بلا را بر سر وبلاگم در می آورم! 

+ پیمان
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
تنوع
 

سینه ام راجلو دادم وسعی کردم به چشمانش نگاه نکنم.آب گلویم را قورت دادم و  حرفهایی که بیش از ده بار برای خودم تکرار کرده بودم  را گفتم:"حالا هیچ چیز جدیدی باقی نمانده.هر غذای خوش مزه ای خورده شده,هر چیزی که به درد نوشتن می خورد نوشته شده,هر کاری که می خواهی انجام دهی انگار قبلا هم انجام دادی ودر نهایت این که با آدمی که دوستش داری همه حرفها را زده ای و هیچ چیز جدیدی باقی نمانده که به او بگویی."

 این جمله "با آدمی که دوستش داری"را بلند تر گفتم تا بفهمد منظورم چه کسی است.

برای چند لحظه توی چشمهایم نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید گفت:"اگر فکر می کنی جدا شدن ما باعث تنوعی در زندگیت می شود اشکالی ندارد."

جدا شدن؟جدا شدن آن کلمه ای نبود که من می خواستم.جدا شدن یک مفهوم کلی است.می توانیم جدا شویم ولی یک دوست باقی بمانیم.این طوری دلمان برای همدیگر تنگ می شود و هر وقت همدیگر را می بینیم حرف تازه ای وجود دارد که بگوییم.

همیشه وقتی منتظر یک اتفاق هستی تا تو را از این حالت رقت بار و کسل کننده نجات دهد  آن اتفاق خواهد افتاد,ولی همان چیزی که قرار بود تو را از یکنواختی نجات دهد وسیله ای می شود برای ایجاد همین تکرار.این را حالا دو ماه بعد از جدا شدن از او فهمیده ام که دیگر هیچ کار جدیدی برایم نمانده تا انجام دهم.حالا که حتی تغییر عادتهای روزمره ام هم نمی تواند باعث تنوعی در زندگیم بشود.حالا که همه چیز برایم عادی شده و هیچ چیزی سبب نمی شود از این قالب خشک و بی روح خارج شوم..حالا که فهمیده ام مرگ بهترین تنوع است.چون بعد از آن دیگر هیچ غلطی نمی توانم بکنم.

بخشهایی از یک داستان نوشته نشده

+ پیمان
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
لاک صورتی

همین که دختر داشت آخرین قاچ پیتزا را توی دهانش می برد و به پسر می خندید حس غریبی به پسر دست داد.ناگهان از دختر بدش آمد.از دهان کوچکش که داشت پیتزا را آرام فرو می داد,از رژ لب نارنجی رنگ از خنده ای گشادی که به صورتش چسبیده بود و با چشمهایش ناسازگاری داشت ،از دستهایش و لاک صورتی که به ناخن زده بود متنفر شد.آخرین قاچی که می خواست به دهانش فروببرد را پایین آورد و به دختر نگاه کرد.

دختر همچنان می خندید و دستهایش را روی دستهای پسر گذاشت:

"یک هفته دیگه این موقع توی شمال هستیم.میوه عروسی را سفارش دادی؟"

"آره."

و انگشتهای پسر را بیشتر فشار داد:

"خوش به حالت!هیچ استرسی نداری.من دارم از اضطراب می میرم."

"دلیلی نداره.همه چیز منظم پیش میره."

 

 

پسر رانندگی می کرد و وقتی داشت به سمت راست می پیچید نگاهش به دستهای دختر افتاد که کنار دنده ماشین بود  و دوباره همان حس غریب به سراغش آمد:

"راستی لاکت رو عوض کن.اصلا بهت نمی آید."

دختر سرش را چرخاند:

"یه کم آروم تر برو.چرا این قدر تند میری؟"

"لاک صورتی اصلا با صورتهای تیره جور در نمیاد."

"رنگ لاک چه ربطی به رنگ پوست داره؟"

پسر چشمانش را بست و به آن موقعی فکر کرد که توی رستوران بودند.چشمانش را که باز کرد خنده دختر جلوی چشمش آمد.بار دوم که خواست به سمت راست بپیچد عمدا سرش را به راست نچرخاند و ماشین محکم خورد به زنی که کنار خیابان ایستاده بود و منتظر تاکسی بود.

+ پیمان