تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
وقتی همه آدمیان بتوانند خواندن را بیاموزند،در گذر زمان نه تنها نوشتن بلکه اندیشیدن نیز تباه می شود.

نیچه از کتاب "چنین گفت زرتشت"

+ پیمان
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
در جستجوی آرزو های از دست رفته

 و این هم هفت آرزوی محال من به دعوت نیستان:

1.در فرانسه به دنیا می آمدم  و البته کمی دیر تر.می نشستم در کافه های پاریس و با سارتر و کامو قهوه می خوردم و سیگار می کشیدم.درباره "مرسو"(قهرمان رمان بیگانه)با کامو بحث می کردم و می پرسیدم مگر می شود یک آدم این قدر زمخت و بی احساس باشد؟سارتر را  به خاطر نمایشنامه "دستهای آلوده"تحسین می کردم .سارتر هم دستی از سر نوازش به سرم می کشید و بعد از این که داستانهایم را می خواند می گفت:تو دست من را هم با داستاهایت از پشت بستی!

2.خانواده ام کمی بیشتر با کتاب و ادبیات انس داشتند. پدرم هم یک روشنفکر خسته شصت ساله با ریشها و موهایی بلند و  سفید و عینکی ته استکانی بود. یک کتاب خانه بزرگ هم  داشت که مملو از رمان های بزرگ و کتابهای فلسفه قطور بود.

3.به جای این که متالورژی بخوانم (خیر سرم قرار است در آینده ای نزدیک مهندس متالورژی بشوم) می رفتم ادبیات دانشگاه تهران و استادهایم هم دولت آبادی و بهبهانی و شفیعی کدکنی بودند.آن قدر تلاش بکنم تا سرانجا م رمان نویس قهاری بشوم. تا آنجا که لقب بزرگترین نویسنده ایران را از هدایت پس بگیرند و دو دستی تقدیم من بکنند.

4.کنترل دنیا دستم بود و هروقت عشقم می کشید همه چیز را عقب می کشیدم.جوان و جوان تر می شدم و همه کلمه ها، همه درس هایی که تا حالا خوانده بودم،همه عشق های ناکام و حتی همه آدمهایی که توی زندگیم دیده ام را فراموش می کردم. می شدم خلا کامل و  هیچ وقت هم بزرگ تر نمی شدم.

5.کاش هیچ وقت نیازی به خوردن غذا نداشتم تا هر روز نیم ساعت توی دستشویی و در ساعتهای مختلف مشغول تخلیه کردن و زور زدن باشم!

۶.این یکی بزرگترین آرزویم است :

کمی با حوصله تر بودم.وسط داستان نوشتن خسته نشوم و نیمه کاره رهایش نکنم.کتابها را با حوصله بیشتری بخوانم .اجتماعی تر بودم  وهم نشینی با دیگران هم بیشتر از نیم ساعت برایم کسل کننده نبود

۷.قبل از این که عزرائیل را برای سقط کردنم احضار کنند خودم دست به کار شوم و در ضمن توی لحظه آخر به هیچی فکر نکنم.نه به چیزهای اساسی و نه حتی به این که دیشب شام چی خوردم.

آرزوی دلنشینی است!

از دوستان زیر برای نوشتن هفت آرزوی محال دعوت می کنم:

حمید.کیانوش.شبلی.همسایه ها . نا شناس

+ پیمان
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
همسایه ها

برای من که معمولا در طول تعطیلات عید هیچ غلطی نمی کنم و مثل دیوانه ها گوشه اتاق می نشینم و به درو دیوار نگاه می کنم خواندن رمان همسایه ها (احمد محمود)غنیمتی بود.کتاب را در دومین روز فروردین شروع کردم و در آخرین ساعات نحس ترین روز سال به پایان بردم.(اشتباه نکنید. نه تعداد صفحات کتاب زیاد بود و نه زبانش صقیل بود.زمان طولانی  به پایان رسیدن کتاب  کاملا به بیحوصلگی من مربوط می شود.)

قصد دارم حاشیه ای برای این کتاب بنویسم.دلم می خواهد از این به بعد در وبلاگم  درباره کتابهایی که خوانده ام بیشترصحبت کنم.البته هر وقت  که کفگیر داستانهایم به ته  دیگ بخورد!

1.احمد محمود نویسنده ای است که هر یک از رمانهایش به گونه ای با مهم ترین رویداد های معاصر کشورمان  پیوند خورده است..از ملی شدن صنعت نفت (همسایه ها) تا انقلاب اسلامی (مدار صفر درجه)  و جنگ هشت ساله ایران و عرق (زمین سوخته و ...) که اغلب مستندی است برای  مبارزات و رنجهای توده فقیر ایران برای به دست آوردن شرایط برتر اقتصادی و اجتماعی. او رئال و توصیف گونه می نویسد و زبانش البته ـ غیر از این کتاب ـ کمی زمخت و بی احساس است.

2.رمان همسایه ها به گونه ای داستان زندگی شخصی او نیز هست.محمود تحصیلاتش را در دوره دبیرستان نیمه کاره رها می کند و مدتی نیز به فعالیتهای سیاسی روی می آورد. خالد راوی داستان "همسایه ها"  با خانواده فقیرش در خانه های همسایه نشین همراه با گروهی دیگر زندگی می کنند .اوبه طور اتفاقی با گروهی مبارزآشنا می شود.گروهی که با تشکیل متینگ و توزیع روزنامه و اعلامیه مبارزات نهانی انجام می دهند..پس از مدتی پدرش برای تامین زندگی خانواده اش به کویت می رود و خالد _که تا کلاس چهارم بیشتر درس نخوانده _در قهوه خانه هم خانه اش ـ امان آقا ـکار می کند و  نان آور خانواده اش می شود.در عین حال آشناییش با این گروه مبارز  سبب شکل گیری شخصیتش می شود.کتاب می خواند,اعلامیه پخش می کند و در متینگها شرکت می کند.تا  آنجا که زندانی می شود و ..

3.شاید مهمترین نکته درباره رمان "همسایه ها "این باشد که احمد محمود صادقانه و بدون هیچ گونه محافظه کاری همه اعمال و اتفاقاتی که در خانه مشترک  خالد  و همسایه ها اتفاق می افتد  را توصیف می کند.تا آنجا که پرده از این بر می دارد که آدمهای خانه برای ارضای امیال نهفته و عقده های درونی به هم خانه هایشان روی می آورند.مانند تجاوزهای  مکرر بلور خانوم _همسر امان آقا ـ  که از داغ نداشتن فرزند به خالد روی می آورد  که  محمود بی رحمانه آنها را توصیف می کند و ...شخصا قسمتهایی از رمان را که در خانه می گذرد را بیشتر ترجیح  می دهم تا فعالیتهای سیاسی خالد و ماجراهای ملی شدن صنعت نفت که متاسفانه بدجوری هم تاریخ مصرف دار است.کاش خالد هیچ گاه با گروهای مبارز آشنا نمی شد.

4.ضعف اساسی در رمان"همسایه ها" که سبب شده این رمان به یک شاهکار تبدیل نشود این است که احمد محمود نتوانسته هدف و جهان بینی مشخصی برای داستانش ارائه دهد.رمان از همه چیز می گوید.فقرخالد و آدمهای اطرافش,شخصیت مبارز پندار و مبارزات نهان آنها,عشق خالد به دختری سیاه چشم،تحصن  خالد و هم بندیانش برای بهبود غذای زندان  و البته همه اینها در هاله ای از ابهام و بدون هیچ گونه نتیجه گیری مشخص به پایان می رسد.آیا محمود با بازگو کردن این تلاشها می خواسته خوانندگانش را  برای مبارزات نهان سیاسی  و تحصن و ... تشویق کند؟ قسمتهای مربوط به  فعالیتهای سیاسی پندار و بعدها اضافه شدن  خالد خوب پردازش نشده است.مشخص نیست چه گروهی هستند و هدفشان چیست؟از ملی شدن صنعت نفت می رسند به این که کارگران کارخانه ریسندگی را تشویق به تحصن کنند,چون مدتی است ساعت ده صبح به آنها شیر برای نوشیدن نمی دهند!به نظر می رسد محمود می خواسته همه رویدادهایی که در زندگی خالد افتاده را توصیف کند.به این هم کاری نداشته که آیا این اتفاقات به هم مربوط بوده یا خواننده می تواند از آن نتیجه کلی بگیرد یا نه؟

5.رمان "همسایه ها" در طول حکومت پهلوی اجازه انتشار داشت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی همچنان در توقیف به سر می برد. محمود در این کتاب  دستگاه حکومت وقت را به باد انتقاد می گیرد و تصویری سیاه و البته واقعی از دستگاه پلیس و اوضاع نا مناسب زندانهای پهلوی می دهد.همین یک کتاب می تواند نونه خوبی باشد  برای  مقایسه وضعیت سانسور و آزادی بیان میان اکنون و گذشته!
+ پیمان
پنجشنبه یکم فروردین 1387
مثل دیگران
"هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشسته ام."(احمد شاملو)

هر بار که با هزار امید و آرزو داستان جدیدی توی وبلاگم می گذارم و بعد از گذشت چند روز ـ گاهی اوقات چند هفته ـمی بینم جدای از تعداد نا امید کننده کامنتها،هیچ نظر مرتبطی درباره نقاط ضعف و قوت داستان یا محتوای آنها  نمیبینم بی اختیار یاد این جمله بالا می افتم.بعد به این فکر می کنم که تنها  حلقه ارتباطی باقی مانده ام را هم با دنیای پیرامونم قطع کنم.وبلاگ را پاک کنم و دوباره مثل قبل هر وقت که چیزی نوشتم با صدای بلند برای خودم بخوانم و بشوم خواننده و منتقد خودم.ولی باز هم بعد از چند هفته  خوش خیالی ذاتیم به سراغم می آید.همه چیز را فراموش می کنم و دوباره نوشتن داستان جدید و دوباره تکرار همان امید واهی.

نمی دانم.شاید مشکل از خودم باشد.شاید داستانهایم آن قدر ضعیف است که ارزش خواندن  ندارد. شاید وبلاگم هم مثل خودم اسیر "جبر الهی" است و  بلد نیست با دیگران ارتباط برقرار کند.ولی یک چیز را مطمئن هستم.ما وبلاگ نمی نویسیم که دیگران بخوانند.می نویسیم که به دیگران نشان دهیم.کمتر پیش می آید مطالب یکدیگر را بخوانیم.یک نگاه اجمالی به کل مطلب  می اندازیم و  گاهی دادن یک نظر کلی"سلام.مطلبت را خوندم.واقعا زیبا بود."و بعد برای بالا رفتن تعداد کامنتهایمان گدایی میکنیم"خوشحال میشم به من هم سر بزنید."

 سال جدید و آغاز دهمین ماه راه اندازی وبلاگم  را در حالی شروع می کنم که بی اغراق هیچ گاه این چنین نا امید و خالی از توانایی نبودم.در میان انواع بدبیاریهایی که امسال برایم افتاد تنها تکیه گاهم این بود که نیرویی مقاوم تر از خودم در خودم سراغ   دارم برای نوشتن و بازگو کردن جریان صامت و یکنواخت زندگیم.جریانی که احساس می کردم متفاوت و اندکی غریب باشد و کشفش لااقل برای خودم لذت بخش بود.ولی گویا همین توانایی هم از من سلب شده و شاید زندگیم همانند خودم تنها  در توهم خاص بودن گرفتار است و هیچ فرقی با دیگران نمی کند.

من هم مثل دیگران شدم!

+ پیمان