تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
مردی که همچنان می خندد

"آقا اگر هم میخواهی بیرون بیندازی یه کمی جلوتر بینداز."

این را که میگفت بعضی ها می خندیدند و با دلسوزی نگاهش می کردند.بعضی ها هم بی تفاوت برگه را می گرفتند و همانجا پرت می کردند روی زمین.حیدر خان دیروز دعوایش کرده بود که جرا برگه هارا پخش نکرده و همه را توی  پیاده رو یا داخل جوی آب  پرت کرده.حیدر خان می گوید: باید سلام بدهی.لبخند بزنی.اینها خیلی تاثیر دارد.ولی او هیچ کدام از اینها را نمی کرد.تنها حرفی که بعضی وقتها می زد این بود که "به این آقا رای بدهید."همان آقایی که عکسش روی برگه ها بود و دستهایش را به هم  حلقه زده  و به پسرک میخندید.بالای عکسش هم نوشته بود:"شعار دادن کافی است.وقت عمل فرا رسیده." و پشت کاغذ هم نوشته بود:" رفاه و توسعه اقتصادی ،حمایت از قشر زحمت کش جامعه و ..."معنی رفاه را می دانست اما توسعه را نه.حیدر خان گفته بود اگر این آقا رای بیاورد دست همه مان را میگیرد.پسرک آرزو می کرداین آقا رای بیاورد.

برگه ها که تمام شد رفت و  پشت در ستاد ایستاد.همان مردی  که عکسش توی کاغذ بود _  مشغول حرف زدن بود.پسرک جمله هایی که آن مردمیگفت را نمی فهمید.فقط از دست زدنهای دیگران فهمید حرفهای خوبی می زند. حیدر خان آمد:"تمام شد؟باز نیداخته باشی  توی جوب؟."شکم گنده ای داشت.  با دستهای کلفتش دست کشید روی موهای پسرک   و با نگاه مهربانه ای گفت:"می روی توی  کوچه های دور و بر  این دویست تا را هم پخش کنی؟فردا شب آخر است.خیلی عقبیم." بعد بدون این که پسرک جوابی بدهد از جیبش یک هزار تومانی برداشت و به پسرک داد:اول از مغازه ها شروع کن.یه ساندویچ هم برای خودت بگیر بتونی تا شب پخش کنی."

 باران شروع به باریدن کرده بود.برگه ها را توی جیبش مچاله کرده بود.از مغازه ها شروع کرد و بعد آدمهایی که توی پیاده رو راه می رفتند و آخرسر خانه ها.به بعضی ها می گفت"به این آقا رای بدهید."به بعضی ها سلام می داد و به بعضی دیگر هیچ. دستهایش که توی جیب گذاشته بود از سرما بی حس شده بود.باد شدیدی می وزید.خانه ها سخت ترین کار بود.دستی نبود که برگه ها را از دست او بگیرد و کارش تمام شود.باید برگه ها را میانداخت داخل خانه.شیار در بعضی خانه ها  تنگ بود و انداختن کاغذ داخل آنها کار مشکلی بود. صدای پارس سگی از دوردست می آمد.ترسیده بود.انگار خیلی دور رفته بود.از آن همه سر و صدای ستاد دیگر  خبری نبود.باد به درخانه ها و درخت های پیر و زمخت می خورد و صدای عجیبی می داد.از خانه ای صدای جیغ زنی آمد.صدای جاروی رفتگری را از دور شنید.داشت کاغذهای تبلیغاتی که داخل کوچه ها افتاده بود را جمع می کرد و زیر لب غرغر می کرد.

به انتهای کوچه رسیده بود.باد شدید تر شده بود. خم شده بود و سعی می کرد کاغذ را از داخل شیار کلفت خانه عبور دهد.هنوز صد تایی مانده بود.چشمانش از خستگی نیمه باز بود.کلفتی برگه های باد کرده توی جیبش نمی گذاشت به راحتی خم شود.برگه ها را روی زمین گذاشت و پای راستش را روی آنها گذاشته بود.سرانجام  برگه را داخل خانه  کرد.وقتی خواست بلند شود پای چپش لیز خورد و افتاد. باد همه برگه ها را پخش کرد.نمی دانست دنبال کدام یک برود.باد هر کدام را به طرفی می انداخت.رفتگر نردیکش آمد.برگه ها را دید که هر کدام گوشه ای افتاده بودند.زیر لب چیزی گفت.پسرک نشنید.

توی خیابان بی هدف راه می رفت. برف قطع شده بود ولی باد بی وقفه می وزید.مانده بود به حیدر خان بگوید که برگه ها را گم کرده یا نه.اگر نگوید و بعد خودش  بفهمد خیلی بد می شود.گرسنه بود.یاد هزار تومانی افتاد که حیدر خان داده بود.هر چه جیبهایش را گشت پیدا نکرد.به جایش توی جیب پشت چند تا برگه دید.بیست تایی می شد.آن مرد باز هم  داشت می خندید.

از دور دو  رفتگر را دید که کنار آتش قوز کرده بودند..جاروهایشان را روی زمین انداخته بودند و  دستهایشان را به جلو دراز کرده بودند.پسرک کنار آنها ایستاد.دستهایش را نزدیک آتش کرد.آتش بی رمق و در آستانه خاموشی بود.هیچ کس حرفی نمی زد.هر دو  سیگاری روشن کردند و ایستادند.یکیشان گفت"خودتو الاف نکن.الان خاموش میشه."جارویش را بر داشت و دنبال آن یکی رفت. پسرک دنبال چوب گشت.خیابان را چند بار بالا پایین کرد. همگی تر بودند.با ناامیدی به شعله های کم سوی آتش نگاه میکرد.سرما عذابش می داد. فکری به ذهنش رسید.از توی جیبش کاغذ ها را نگاه کرد.داشت به پسرک  می خندید.کاغذ ها را توی آتش پرت کرد.اول دستهایش که به هم حلقه زده بودند آتش گرفت و بعد صورتش و خنده ای که تنها شعله های آتش توانستند جلویش را بگیرند.آتش حسابی گرفته بود.

 

 

 

+ پیمان