
این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت های اعتباری اش در کیفی می گذارد و با خود می برد.صبح سوار آسانسور می شود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می رود که محل مجازاتش به حساب می آید.بعد از ظهرها دوباره به پایین بر می گردد.
استفان لاکنر.برگردان اسدالله امرایی
خداوند گفت:"بخوان!"
خواندم:"و بنام خدایی که علیم و حکیم وعظیم و رحیم و فضیل و کریم است و اوست که تواب ورحمن و عالم و قادر و واحد است و خطاهای انسان گناه کار را می بخشاید."
گفت:"تو کیستی؟"
گفتم:"من همان بنده شرمسار از گناهم که اینک به خواست قادر متعال در شکم ماهی عظیم الجثه ای جا گرفتم و روزها سه هزار و پانصد و بیست و شش بار تسبیح می گویم و شبها سی و پنج رکعت نماز شکر می خوانم.پشیمان و پریشانم.در عجبم نامم را می دانی و هر بار سوال می کنی.بی نیاز و قادری ِولی هر روز باید شکر و سپاست را بگویم و تحمید و تمجیدت کنم."
"ناسپاسی پروردگار گناه عظیمی ست.کفر مگووبر آنچه به عرش کبریایی مربوط است دخالت نکن. روز و شب خدای را تسبیح گوی و بر قضا و قدرت خرده مگیر.اگر بر ناسپاسی ات افزون کنی روزگار سخت تری را خواهی دید و تا ابد در این جا خواهی ماند."
"چه درد و عذابی سخت تر از این که در شکم لجن زارماهی میان این همه چرک و خون جای گرفته ام.خداوندا!چرا در میان این همه بنده که نا سپاسیت می کنند ِ قرعه کار به نام من زده ای؟تا به کی باید در این باتلاق رنج و کفر باقی بمانم تا گناهانم را ببخشایی؟"
صدایی دیگر برنخاست.
ماهی گفت:"قرنهاست به خواست پروردگار عمر جاودانه یافتم تا بتوانی درونم زندگی کنی
و شکر و سپاس او را بگویی و روزها تسبیح و شبها نماز و تحمید بخوانی و عجز گویان و ناله کنان بر گناهانات اعتراف کنی.چرا اعمال عبادیت را سست می گیری و استغفار نمی کنی تا از این جا بیرون یابی؟"
فریاد زدم:"پنج هزار و چهار صد و پنج سال و چهل و پنج روز است تسبیح می گویم و نماز و عبادتم هیچ گاه ترک نشده است.پنج قرن است هر روز بر گناهانم اعتراف می کنم و استغفار می گویم .ولی خداوند مطرودم کرده و دیگر به سراغم نمی آید."
"گناه من چیست عمر جاودانه یافتم تا تو عبرت گیری و شکر و عبادت پروردگار را از یاد مبری.استخوانهایم پوسیده و بدنم شل و خسته و نا توان است."
"دهانت را باز کن تا بتوانم از این جا فرار کنم.به درون دریا بروم و آن قدر شناکنم تا به ساحل یا به کشتی برسم.اگر من از درونت خارج شوم تو نیز جاودانگی خود را از دست می دهی وزندگی سخت و نکبت بارت به پایان می رسد."
"سالهاست این خواسته را از من میکنی وجواب رد گرفته ای.نمی خواهم با نجات دادنت بر رنج و عذابم بیافزایم."
"چه رنج و عذابی بالاتر از این که عمرت جاودانه است و فرزندانت می میرند و تو هنوززنده می مانی. هرماهی ماده ای که دوستش میداری بزودی خواهد مرد و تنها توباید رنج و عذاب بکشی و استخوانهایت خرد و پوسیده شوند."
"استغفار گو و بر آنچه از دهانت خارج می شود درنگ کن.همین کفر و ناسپاسیت است که سبب شده قرنها درون شکمم محبوس شوی. من تقدیر را پذیرفته و بر آنچه بر من گذشته گلابه ای ندارم."
"من قدرت اندیشیدن دارم و تو نداری.هنگامی که روزگار ننگین خود را با منطق و عقل مقایسه می کنم درمانده و مایوس می شوم.تو چنین توانایی را نداری.بدان اگر دهانت را باز نکنی تا ابد زنده خواهی ماند و من نیز درون شکمت جای خواهم گرفت.خداوند نیز رحمن و غفور است و و اگر نجاتم دهی بر تو خرده نمی گیرد."
ماهی سرانجام پذیرفت.دهانش را باز کرد تا بتوانم از شکمش خارج شوم. شوررهایی و آزاد شدن از شکم تنگ و لجن زار ماهی درونم را فرا گرفته بود. در حال خارج شدن از دهانش بودم که ناگهان صدای مهیبی برخاست و آبها به غرش برآمدند و توفانی سهمگین دریا را فرا گرفت.ماهی عظیم الجثه بدنش هزار پاره شد و من به داخل دریا پرتاب شدم. دریا پر از ماهیان غول آسایی شده بود که روی آب افتاده بودند و ماهیان کوچک شکمهایشان را پاره کرده بودند و درونشان را می خوردند.تلاش کردم که تکان بخورم و خود را به ساحل برسانم.ولی بدنم ساکن و ناتوان شده بود. گویی درونم خالی ازوجود شده بود و هیچ احساسی نداشتم.دریافتم مرده ام و تلاش و تقلایم سودی ندارد.دراز کش روی آب افتاده بودم و دو ماهی کوچک و شکم باریک روی شکمم در هم میلولیدند.