تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
مجازات
سنگین ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان برای سیزیف میتوانستند در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد.سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد.مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود.اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ می غلتید و به پایین تپه می افتاد.خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود.در صد سال اول لبه های تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد.در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل می داد و بالا می برد.در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچک تر شد و شیب هموار و هموار تر و...

این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت های اعتباری اش در کیفی می گذارد و با خود می برد.صبح سوار آسانسور می شود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می رود که محل مجازاتش به حساب می آید.بعد از ظهرها دوباره به پایین بر می گردد.

 استفان لاکنر.برگردان اسدالله امرایی 

+ پیمان
چهارشنبه دهم بهمن 1386
یونس پیامبری که جاودانه مرد

خداوند گفت:"بخوان!"

خواندم:"و بنام خدایی که علیم و حکیم وعظیم  و رحیم و فضیل و کریم است و اوست که تواب ورحمن و عالم و قادر و واحد است و خطاهای انسان گناه کار را می بخشاید."

گفت:"تو کیستی؟"

گفتم:"من همان بنده شرمسار از گناهم که اینک به خواست قادر متعال  در شکم ماهی عظیم الجثه ای جا گرفتم و روزها سه هزار و پانصد و بیست و شش بار تسبیح می گویم و شبها سی و پنج رکعت نماز شکر می خوانم.پشیمان و پریشانم.در عجبم نامم را می دانی و هر بار سوال می کنی.بی نیاز و قادری ِولی هر روز باید شکر و سپاست را بگویم و تحمید و تمجیدت کنم."

"ناسپاسی پروردگار گناه عظیمی ست.کفر مگووبر آنچه به عرش کبریایی  مربوط است دخالت نکن. روز و شب خدای را تسبیح گوی و بر قضا و قدرت خرده مگیر.اگر بر ناسپاسی ات افزون کنی روزگار سخت تری را خواهی دید و تا ابد در این جا خواهی ماند."

"چه درد و عذابی سخت تر از این که در شکم لجن زارماهی میان این همه چرک و خون جای گرفته ام.خداوندا!چرا در میان این همه بنده  که  نا سپاسیت می کنند ِ قرعه کار به نام من زده ای؟تا به کی باید در این باتلاق رنج و کفر باقی بمانم تا گناهانم را ببخشایی؟"

صدایی دیگر برنخاست.

 

 

 

ماهی گفت:"قرنهاست به خواست پروردگار عمر جاودانه یافتم تا بتوانی درونم زندگی کنی

و شکر و سپاس او را بگویی و روزها تسبیح و شبها نماز و تحمید بخوانی و عجز گویان و ناله کنان بر گناهانات اعتراف کنی.چرا اعمال عبادیت را سست می گیری و استغفار نمی کنی تا از این جا بیرون یابی؟"

فریاد زدم:"پنج هزار و چهار صد و پنج سال و چهل و پنج روز است تسبیح می گویم و نماز و عبادتم هیچ گاه ترک نشده است.پنج قرن است هر روز بر گناهانم اعتراف می کنم و استغفار می گویم .ولی خداوند مطرودم کرده و دیگر به سراغم نمی آید."

"گناه من چیست عمر جاودانه یافتم تا تو عبرت گیری و شکر و عبادت پروردگار را از یاد مبری.استخوانهایم پوسیده و بدنم شل و خسته و نا توان است."

"دهانت را باز کن تا بتوانم از این جا فرار کنم.به درون دریا بروم و آن قدر شناکنم تا به ساحل یا به کشتی برسم.اگر من از درونت خارج شوم تو نیز جاودانگی خود را از دست می دهی وزندگی سخت و نکبت بارت به پایان می رسد."

"سالهاست این خواسته را از من میکنی وجواب رد گرفته ای.نمی خواهم با نجات دادنت بر رنج و عذابم بیافزایم."

"چه رنج و عذابی بالاتر از این که عمرت جاودانه است و فرزندانت می میرند و تو هنوززنده می مانی. هرماهی ماده ای که دوستش میداری بزودی خواهد مرد و تنها توباید رنج و عذاب بکشی و استخوانهایت خرد و پوسیده شوند."

"استغفار گو و بر آنچه از دهانت خارج می شود درنگ کن.همین کفر و ناسپاسیت است که سبب شده قرنها درون شکمم محبوس شوی. من تقدیر را پذیرفته و بر آنچه بر من گذشته گلابه ای ندارم."

"من قدرت اندیشیدن دارم و تو نداری.هنگامی که  روزگار ننگین خود را با منطق و عقل مقایسه می کنم درمانده و مایوس می شوم.تو چنین توانایی را نداری.بدان اگر دهانت را باز نکنی تا ابد زنده خواهی ماند و من نیز درون شکمت جای خواهم گرفت.خداوند نیز رحمن و غفور است و و اگر نجاتم دهی  بر تو خرده نمی گیرد."

 

ماهی سرانجام پذیرفت.دهانش را باز کرد تا بتوانم از شکمش خارج شوم. شوررهایی و آزاد شدن از شکم تنگ و لجن زار ماهی درونم را فرا گرفته بود. در حال خارج شدن از دهانش  بودم که ناگهان صدای مهیبی برخاست و آبها به غرش برآمدند و توفانی سهمگین دریا را فرا گرفت.ماهی عظیم الجثه بدنش هزار پاره شد و من به داخل دریا پرتاب شدم. دریا پر از ماهیان غول آسایی شده بود که روی آب افتاده بودند و ماهیان کوچک شکمهایشان را پاره کرده بودند و درونشان را می خوردند.تلاش کردم که تکان بخورم و خود را به ساحل برسانم.ولی بدنم ساکن و ناتوان شده بود. گویی درونم خالی ازوجود شده بود و هیچ احساسی نداشتم.دریافتم مرده ام و تلاش و تقلایم  سودی ندارد.دراز کش روی  آب افتاده بودم  و دو ماهی کوچک و شکم باریک روی شکمم در هم میلولیدند.

 

+ پیمان