
معشوقه ام را که توی خیابان دیدم, موبایلم را از جیبم در آوردم و به گوشم چسباندم :"الو"
و بعد شروع کردم به حرف زدن. گفتم:"مگر قرار نشد دیگر به هم تلفن نکنیم؟"و در حالی که آرام پشت معشوقه ام راه می رفتم حرف می زدم و صدایم را هم کمی بالاتر بردم:" بهتر است همه چیز را فراموش کنیم.ما فقط به هم عادت کرده ایم."
معشوقه ام برگشت و به من نگاه کوتاهی انداخت.بلند گفتم :"حالا این حرف را میزنی.ولی خیلی راحت می شود فراموش کرد.خوب است فکر کنی من مردم.آدم خیلی زود مرگ عزیزانش را فراموش می کند."
جند لحظه گوشی را بی آن که حرفی بزنم نزدیک گوشم نگه داشتم .وقتی خواست سوار تاکسی شود بلند گفتم:"آره.تموم."
دروغ بود.کسی آن طرف خط نبود.فقط می خواستم به معشوقه ام نشان دهم من هم می توانم معشوقه کسی دیگر باشم.
...و من گم شدم میان این همه سرگردانی
که باز هم خبر مرگم را توی روزنامه ها ننوشتند
گور پدر آزادی و کورش کبیر...
گاهی فکر می کنم بهای عمر نیمه پاره ام از سر سرباز هخامنشی با ارزش تر است!