تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
اگر توی فیلم عروسیت زیبا شده ای

نزدیک ظهر از خواب بیدار شد و وقتی صورت بی آرایش زنش را دید وحشت کرد.زشت شده بود و اصلا به آن عروس زیبایی که تا نیمه شب با او رقصیده بود شباهت نداشت.زن که او را دید خندید و به طرفش رفت:"دیشب از خستگی زیاد خوابم نبرد.راحت خوابت برد؟"

مرد به صورت او نگاه کرد و با دستانش صورت او را نوازش کرد.

زن دوباره گفت:"صبح از خواب بیدار شدم فکر کردم هنوز توی خانه پدرم هستم.وقتی تو را دیدم یک لحظه وحشت کردم."زن خندید و مرد همچنان به صورت او نگاه میکرد.

دو روز بعد وقتی مرد فیلم عروسیشان را دید هنوز باور نمیکرد زنش این قدر زیبا شده باشد.به صورت زنش نگاه کرد و هیچ شباهتی بین آن دو نمی دید.سالها گذشت تا مرد باور کند آن عروس زیبا همان زن او و آن مردکه با او می رقصد خودش است.سالهایی که بعد از گذشتنشان و دیدن دوباره و دوباره فیلم عروسیش  به زن این رافهماند که دیگر پیر و زشت شده وهیچ نشانه ای از آن صورت زیبا باقی نمانده است. 
+ پیمان