
نزدیک ظهر از خواب بیدار شد و وقتی صورت بی آرایش زنش را دید وحشت کرد.زشت شده بود و اصلا به آن عروس زیبایی که تا نیمه شب با او رقصیده بود شباهت نداشت.زن که او را دید خندید و به طرفش رفت:"دیشب از خستگی زیاد خوابم نبرد.راحت خوابت برد؟"
مرد به صورت او نگاه کرد و با دستانش صورت او را نوازش کرد.
زن دوباره گفت:"صبح از خواب بیدار شدم فکر کردم هنوز توی خانه پدرم هستم.وقتی تو را دیدم یک لحظه وحشت کردم."زن خندید و مرد همچنان به صورت او نگاه میکرد.