
این جناب سیروس خان که انصافا یکی از بزرگترین روشنفکران روزگار ماست سرگذشت عجیبی دارد که باور کردنش کار هر کسی نیست.سیروس خان تا دیپلم بیشتر درس نخوانده است.نه این که نتواند,تحصیلات دانشگاهی برایش ارزش نداشت.دیپلمش ریاضی بود.ولی عشقش از همان اول نوشتن بود.این که گوشه اتاق قوز کند و کله اش را یک وری و شروع کند به نوشتن.نه یک ساعت یا دو ساعت که هفده هجده ساعت مدام بنویسد و وقتی سرش را بالا گرفت ببیند که شب روز شده یا روز شب شده. سیروس خان همه دانشگاهیها را هم مسخره میکرد.میگفت شما آدمهای اتو کشیده ای هستید که گوشتان به دهن استاد است و هر چه او بگوید قبول میکنید و خیال میکنید حرفها و تئوریهایی که او میزند از دریچه اندرونی مغزش هست.ولی ای بدبختهای عالم!همه این حرفهای استادانتان از کتابهای مختلف و جورواجوری کپی شده که اگر عرضه داشتید خودتان آنها را میخواندید و نیازی به استاد نداشتید.ولی حیف که نمیفهمید و همان بهتر هم که نفهمید.
بدین گونه جناب سیروس خان بدون هیچ گونه مدرک علمی شروع میکند به نوشتن و نوشتن درباره همه چیز.اول از ریاضی شروع میکند که دیپلمش را هم دارد و از آن بدش هم نمی آید.ولی چیزی نمیگذرد می فهمد این همه فرمول و مشتق و انتگرال و معادله درجه دوم و ... در زندگی شخصی اش هیچ کاربردی ندارد و تازه تمام اسرار ریاضی در جهان نیز حل شده و چیز جدیدی باقی نمانده.آقا سیروس به این فکر میکند وقتی هنوز وجود این جهان برایش غیرموجه و باور ناپذیر است چطور میتواند علم این جهان را فرا بگیرد.این است که ریاضی را کنار میگذارد و سراغ عشق جاودانه اش "فلسفه" میرود.از افلاطون میخواند و مارکس و نیچه و هگل و احمد فردید و شریعتی و همه مکاتب بشری از سوفسطاییان تا اگزیستانسیالیستها,از مارکسیس تا نازیسم و دادایسم و غیره تا آن جا که پی میبرد همه نظریات درست و منطقی هستند و در میماند کدام یک را قبول کند.سرش گیج میرود وروزها مثل آدمهای دیوانه با خودش حرف میزند و شبها کابوس میبیند که حضرات مارک و نیچه به خوابش می آیند و او را بازخواست میکنند که چرا درست کتابهای ما را نمی خوانی و تئوریهای ما را متوجه نمیشوی؟ پس دنیای سخت و بی احساس فلسفه_که خواندنش هیچ سودی براش نداشت ونیزبدتر باعث شد به اعتقاداتی که تا آن روز به آنها ایمان کامل داشت شک کند _ را کنار گذاشت و رو کربه همان عشق همیشگیش که نوشتن است برای زنده ماندن.آری,او زنده است چون مینویسد و مینویسد چون زنده است.پس رمان میخواندو مینویسد.سیروس خان میداند که چه سوژه هایی برای نوشتن در ذهنش دارد.سوژه هایی که به عقل جن هم نمیرسد و همگیشان پیرامون انسان پریشان احوال قرن بیست و سکم است.داستانهایی که بعد از مرگش منتقدان به جانش می افتند و بر سر پیدا کردن نکته ای از هزار نکته درونی کتاب به جان هم می افتند و همگی از خواندنش لذت میبرند بر احوال پریشان نویسنده آن غبطه میخورند و تحمدیه ها در مجد و ستایشش مینویسند.ولی تنها مشکل سیروس خان این بود که هنوز در نوشتن و طریقه نوشتن داستان مشکل داشت و بی تجربه بود.پس شروع میکند به خواندن برترین رمانهای خارجی و داخلی که در میابد که "عجب!"همگی سوژه ها و موضوعهایی که او میپنداشت تنها کس و اولین کسی بوده که آنها را کشف کرده همگی در کتابهایی که خوانده است آمده و این پندار که می پنداشت با نوشتن خواهد توانست سخنی تازه بگوید پنداری پوچ و خالی بیش نبود.پس جناب سیروس خان به این نتیجه مهم می رسد که "حالا هیچ چیز جدیدی برای نوشتن باقی نمانده است."پس این روشنفکر گران قدر در عین حال که دردرون انسانی پوچ گرا میشود در عمل منتقدی سترگ میشود که به قبظ و بسط نظریه های فلسفی جدید و قدیم,نقد رمانهای معاصر و کلاسیک و حتی تحولات سیاسی داخلی و خارجی میپردازد.حالا ایشان یکی از دانشمندان زمان خود است و نزدیک به سی هزار جلد کتاب در همه زمینه ها خوانده و منتقدی عزیز و گران قدر است که با همه گروهای سیاسی و ادبی روابط نزدیکی برقرار میکند و مورد اعتماد همه قشرها و گروه هانیز هست.
خوشا بحال شاعران مرده ای که مقطع مرگشان را از پروردگار تقدیر الهام گرفته اند
ولی من نمیتوانم تا ابد به انتظار این خدایان فراموشکار زنده بمانم