تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
سه شنبه هفدهم مهر 1386
من عاشق دخترهای خوشگلم

پنج دقیقه زود تر آمدم کافی شاپ.در انتهای سالن سمت چپ روی میز کوچکی نشستم.عینکم را زدم که بهتر جلوه کنم.دستی به موهایم کشیدم.بیقرار بودم و ضربان قلبم تند شده بود.برگه منو را دستم گرفتم و نگاه کردم.اسم خیلی ها را تا بحال نشنیده بودم.دختر روبروی من ـکه چشمانی آبی و موهایی طلایی داشت ـ نگاهی به من کرد و خندید.شلوارش تا زیر زانو می آمد و نگاهش بدنم را لرزاند.کمی آن طرف تر زنی تنها نشسته بود و سیگار میکشید.پیش خدمت به طرفم آمد و نگاهم کرد.دختر مو طلایی گفت:"منتظر کسی هستند."دوستانش خندیدند.پیش خدمت هم خندید.به پیش خدمت نگاه کردم و سرم را تکان دادم.سرخ شده بودم و سرم را پایین انداختم.به ساعت نگاه کردم.ساعت پنج بود و هنوز نیامده بود.نگاهم به در ورودی بود تا همین که دختری تنها وارد شد ببینمش.توی این فکر بودم صدایش چقدر با صورتش هماهنگ است.فقط صدایش را از پشت تلفن شنیده بودم و هنوز او را ندیده بودم.در آن چند روزی که با او حرف میزدم شیفته اخلاق و مهربانیش شده بودم.همیشه مهربان و صمیمی بود و یک بار نشد با ترشرویی جوابم را بدهد.به خودم گفتم خوش بخترین آدم روی زمینم که با او آشنا شدم.حالا دیگر وقتی توی خیابان دختر های زیبا را میبینم حسرت نمیخورم و میدانم من هم سهمی دارم. ففط مانده بود چهره اش را هم ببینم و همه چیز تمام شود.توی همین خیالات بودم که دختری تنها آمد.قد کوتاهی داشت.از دور صورتش را تشخیص نمی دادم.به طرفم آمد.قلبم تند تند میزد.بلند شدم و سلام کردم.جا خوردم. زشت بود.اصلا فکر نمیکردم این طوری باشد.سعی کردم خودم را کنترل کنم.صورت سبزه و کوچکی داشت و هیکلی نحیف داشت. چشمان کوچکی داشت و نگاهش بچه گانه بود.اصلا از این جور قیافه ها خوشم نمی آید.به خودم لعنت فرستادم که توی چت نخواستم به من وب بدهد.خیلی ساکت بودم.به من نگاه کرد و گفت "چرا حرف نمیزنم."هنوز نتوانسته بودم به خودم مسلط شوم.دختر موطلایی خم شد و پاچه شاوارش را کمی پایین داد.به من نگاه میکرد و میخندید.حواسم جای دیگری بود.کاش زودتر تمام شود و از این جا بیایم بیرون.حالم از آن جا بهم میخورد.از سادگی خودم خندم گرفت.ما فقط چند بار تلفنی با هم حرف زدیم.توی چت آی دی اش را از وحید ـ که دوست پسر دوست او بود ـگرفتم و به او وب دادم.خوشش آمد و به او شماره تلفنم را دادم.چند دقیقه بعد زنگ زد و چند بار با هم حرف زدیم.خیلی صمیمی،مهربان و منطقی بود.باید به این همه خوبی زیاد شک میکردم.سفارش آناناس بستنی دادیم.دلم نوشیدنی گرم می خواست.مدام به صورتش نگاه میکردم که شاید زیبا شود.ولی نمیشد.خیلی کم حرف زدم.توی این فکر بودم چطور این رابطه را بهم بزنم.به نظرم از من خوشش آمده بود.ولی اگر من بهم میزدم شاید میفهمید به خاطر قیافه اش هست.چند دقیقه ای بیشتر حرف نزدیم.حرفهای پرت و بی ربط.از هر چیزی که به ذهنم میرسید.تا بحال توی این موقعیت قرار نگرفته بودم و نمیدانستم چه طور رفتار کنم.ولی زیاد مهم نبود.نهایت این که از من خوشش نمی آمد و من دنبال همین بودم.به من گفت:"آدم ساکت و آرومی هستی.احتمالا زود هم با اتفاقاتی که برایت می افتد کنار می آیی."از حرکاتش خوشم نمی آمد.چند بار ناخنش را  ـ که به طرز مسخره ای لاک نقزه ای زده بود ـ به طرف گوشه چشم و ابروهاشی میبرد و سپس آن را جلوی صورتش می آورد و به آن نگاه می کرد.ساکت بودن من هم برایش عجیب بود.به او گفتم "همیشه ساکت هستم و توی خانه هم خیلی کم حرف می زنم.شاید در طول روز بیشتر از بیست کلمه هم با مادرم حرف نزنم."گفت"دلت می خواهد ساکت باشی یا واقعا چیزی به ذهنت نمیرسد؟"گفتم"بیشتر وقتها چیزی به ذهنم نمیرسد که بگویم.مثل حالا."

صدایش زیبا بود.هنوز باورم نمیشود که آن صدا متعلق به این چهره باشد.حالا فهمیده ام چرا اکثر آدمهای زشت قلب رئوفی دارند.زودتر از من رفت کمی اصرار کرد که پول کافی شاپ رابدهد.وقتی رفت هنوز گیج بودم.آن دختر مو طلایی هنوز روبرویم نشسته بود و بلند می خندید.پسر جوان و خوش تیپی آمده بود و همه شان گرم حرف زدن با او بودند.دیگر به من نگاه نمیکرد.

وقتی رسیدم خانه گوشی ام را خاموش کردم و بی معطلی رفتم توی تختم و دراز کشیدم.خیلی زود خوابم برد.خواب دیدم رفته ام و کافی شاپ و با همان معشوقه عزیزم نشسته ایم و قهوه میخوریم.من بلند بلند میخندیدم و حرف میزدم.آن قدر که او میگوید "چقدر وراجی."و بعد دوباره میخندم و حرف میزنم.او هم خوشحال است.همان دختر صمیمی و مهربانی است که من از قبل می شناختم.فقط صورتش مثل همان دختر مو طلایی بود و قدش هم بلند شده بود.و من توی خواب فهمیدم خوش بخترین آدم روی زمینم.

 

+ پیمان
چهارشنبه چهارم مهر 1386
یک اتفاق ساده

 

نوشتن نامه به تو و آوردن دلیل برای این که چرا فرزاد خودکشی کرد مسخره ترین کاریست که میتوان حالا انجام داد.تو که اینجا نیستی سخت تر می توانی این اتفاق را هضم کنی،من هم که اینجا هستم کاری نمی توانم بکنم.مگر آن زمان که فرزاد زنده بود چه گلی به سرش زدیم که حالا بخواهیم بزنیم؟اصلا این دلیل خودکشی چه اهمیتی دارد که تو خواستی نامه بنویسم و از فرزاد برایت بگویم؟آیا مهم تر از خواندن یک داستان کوتاه جدید از مارکز و یا یک دست نوشته تازه و کشف نشده از صادق هدایت است؟قطعا نیست.جنابعالی از همان روز که فهمیدی نویسنده هستی خودت را از این جزئیات کم اهمیت زندگی جدا کردی،چسبیدی به عمیق ترین چیز های زندگی.به آدمهایی که عقیده دارند و فهمیده اند برای چی زنده اند.حالا خودکشی یک آدم عقده ای که نه عمیق بود و نه توی عمرش یک جلد کتاب غیر درسی هم نخوانده بود چه اهمیتی دارد؟

من یکی دو روز است حالم کمی بهتر شده.از گیجی روز های اولیه و نفهمیدن این که چه اتقاقی افتاده بیرون آمده ام و حالا واقعا فهمیده ام چه اتفاقی افتاده و میتوانم هضمش کنم.فرزاد بهترین موقع خودکشی کرد.وقتی فهمید این دنیا چه قدر نفهم است و به اندازه تلاش و زحمت آدمها به اونها پاداش نمی دهد.به نظر من که کار فرزاد واقعا معرکه بود.درست است آخر شجائت حماقت است،ولی این حماقت واقعا معرکه بود.به خاطر بی اهمیت ترین اتفاق توی این دنیا فرزادبهترین کار ممکن توی این دنیا را انجام داد.من و جنابعالی اگر تا آخر عمر هم هر روز از این بلاها سرمان می امد جرئت این کار فرزاد را نداشتیم.با آوردن دلیل های قلمبه سلمبه و ربط دادن آن به چند جمله کلیشه ای ولی درست:چه  میشود کرد،زندگی همین است،شکست مقدمه پیروزی است،اتفاق را توجیه می کردیم.

سیما می گوید آدم باید خیلی احمق باشد بخاطر قبول نشدن در کنکور خود کشی کند.می گوید آدم باید خیلی نفهم باشد که فکرکند این دنیا حقش را میدهد.فرزاد یک سال تمام درس خوند تا برود دانشگاه دانشگاه.یک سال قید همه چیز را زد.نه تفریح،نه بیرون رفتن و دور زدن،نه تلفن حرف زدن.توی پاییز و زمستون و عید و سیزده بدر هر روز درس میخوند.ولی نشد.خیلی راحت نشد.آخر دانشگاه چه گلی به سر ما زد که حالا بخواهد برای فرزاد بزند؟من که از دانشگاه فقط سیگار کشیدن وطرز حرف زدن با دخترها را یاد گرفتم.توی رشته حقوق و خواندن این همه قانون و حکم و ماده و تبصره و یاد گرفتن حق الناس و حق النفس و از بر کردن منشور حقوق بشر هیچ جا ندیدم جواب این سوال را بدهد که اگه این دنیای نفهم حق یک آدم عقده ای را نداد مجازاتش چیست؟این دنیای نفهم پر است از آدمهای نفهمی که مثل مور و ملخ ریخته اند این جا و گند میزنند توی این دنیا.سیما یک بار به من گفت کسی که نمیفهمد و نمیداند که نمیفهمد خوش بخت ترین آدم روی زمین است.

روز بعد از این که کارنامه های کنکور را توی سایت دادند و معلوم شد فرزاد چه گندی بالا آورده است رفتم خونه مامان.فرزاد توی اتاق در را بسته بود و فقط برای خداحافظی بیرون آمد.مامان از فرزاد ناراحت تر بود.به من گفت آخر فرزاد دیگه باید چی کار می کرد؟درس کم خوند؟خنگ بود؟رتبه های کنکورهای آزمایشیش گند بود؟نماز نمی خوند؟دعا نمیکرد؟از خدا کمک نمیخواست؟تو اوج غرور و شادی بود که خدا میخواست آزمایشش کنه؟به فرزاد گفتم این طور وقتها باید همه چیز را حواله تقدیر کنی.به خودت بگی من هیچ اختیاری ندارم.یک نیروی ماورالطبیئه با قدرت فوق العاده وجود دارد که میتواند به جای تو تصمیم بگیرد،فکر کند و بعد تصمیم بگیرد.اگر بخواهی برای هر اتفاقی دنبال دلیل بگردی آخر سر باید خودکشی کنی.گفتم برای این اتفاق دنبال دلیل نگرد.هر چقدر سر بسته و نا آشکار و بی دلیل باشد بیشتر میتوانی به این دنیا بتازی و دلت برای خودت بیشتر میسوزه.گفتم هیچ چیز بیشتر از این کیف نداره که دلت برای خودت بسوزه.

مامان از کار فرزاد خیلی نا راحت است.بیشتر از آن موقعی که کارنامه یه را توی سایت دادند.هر پنج دقیقه بغض گلویش را میگیرد(این دقیقا همون حرفی بود که فرزاد بعد از گرفتن نتیجه به مامان میگفت)بابا بیصدا گریه میکند مثل سیما.ولی من جلوی هیج کسی گریه نمیکنم.فقط یکشب توی رختخواب و پشت به سیما آروم گریه کردم.اگر سیما نبود من هم تا حالا خودکشی میکردم.نه به خاطر فرزاد،به خاطر خودم.خیلی مهم است بدونی یک نفر توی این دنیا هست که حرفهایت را میفهمه.

فرزاد آدم یک دنده ای بود.در ظاهرمغرور و خودخواه و در درون تهی از اعتماد به نفس که کمتر از خودش حرف میزد.نه خودش خواست به دیگران نزدیک شوند و نه دیگران خواستند به او نزدیک شوند.من و تو هم به او نزدیک نشدیم.تو از وقتی فهمیدی اینجا یک مشت آدم عقده ای دارد که هیچ چیزی نمیفهمند رفتی به سرزمین اجداد گرامیت:سارتر،کامو و ژید.حتما الان هم این اتفاق را ربط میدهی به جهان سومی بودن ما و روش نادرست انتخاب دانشجو در ایران و این که هر بلایی سرمان می آید بخاطر نادانی و ابلهی و عقب ماندگی خودمان است.ولی من فکر میکنم قضیه پیچیده تر از این حرفها باشد.

یک بار توی تابستان و وقتی موتور درس خواندن فرزاد هنوز خیلی روشن نشده بود من وسیما رفته بودیم خونه مامان.فرزاد یک سی دی گرفته بود و همگی داشتیم فیلم میدیدیم.فیلم بی مفهوم و هرزه ای بود که فرزاد مجبور بود هر پنج دقیقه یک بار فیلم را جلو ببرد که چشممان منحرف نشود.توی همین مسخره یک دیالوگ بامزه ای داشت که نمیدانم حرف خود فیلمنامه نویس محترم بود یا از جایی کش برده بود.میگفت: برای موفق بودن باید ظاهری موفق داشت.باید ادای آدمهای موفق را درآورد.باید مثل کارهای آدمهای موفق را انجام داد،حتی اگر نمیتوانی موفق شوی.این دقیقا همون کاری بود که من و تو و فرزاد توی این دنیا انجام دادیم:تو با نویسنده شدنت،من با وکیل شدنم و فرزاد با خود کشی کردنش.ما سه برادر دقیقا مثل هم هستیم.    

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1