تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
زندگی زخم است
تازه خوابم گرفته بود که کیوان زنگ زد و گفت "من هم هستم."

بعد از ظهر سردی بود که فقط به درد خوابیدن میخورد.خمیازه طولانی کشیدم و گفتم"میترا جواب منفی داد؟"

"آره."

"اشکان هم هست؟"

"گفت میترسد چون هنوز امید دارد."

به کیوان گفتم  زغال سنگ میخریم و میسوزانیم.گفتم این روش را توی روزنامه خواندم.سه مرد و یک زن ژاپنی یک زغال سنگ را نیمه شب توی ماشین میسوزانند و صبح همگی میمیرند.ولی کیوان قبول نکرد.گفت حوصله داری.زغال سنگ از کجا بیاوریم.تازه خیلی گران است.قرار شد شیر گاز را باز کنیم.توی اتاق خواب کوچک کیوان. گفت این جوری ادبی تر است.

با کیوان رفتیم پیتزا فروشی و دو پیتزای مخلوط با سیب زمینی و سالاد و نوشابه خوردیم.حسابی دلی از عزا در آوردیم.سر میز شام کیوان میخواست به میترا دوباره زنگ بزند که نگذاشتم.گفتم" گور پدرش.فردا صبح خودش پشیمان میشود."بعد فهمیدم کیوان پنهانی و وقتی من داشتم پول غذا را حساب میکردم به میترا اس ام اس داد.آمدیم خانه کیوان.من داشتم خمیر بازی ها را لای درز درها میگذاشتم و کیوان هم یک گوشه نشسته بود.انگار ترسیده بود.دستش آیته الکرسی بود.گفت" شاید نظرش عوض شد."گفتم"به جهنم."گفت صبر کن فردا صبح خودکشی میکنیم.گفتم" یا امروز یا هیچ وقت."میترا هم کلاسی اش توی دانشگاه بود دختر سبزه و عینکی که کیوان میگفت خیلی زیباست و من اصلا خوشم نمی آمد.رفتیم تو اتاق کیوان.من شیر متصل به بخاری را باز کردم.گفت "هوا سرد است،سرما نخوریم؟"چشم غره ای رفتم و ساکت شد.وقتی پیچ را درآوردم و لوله را باز کردم ساکت شد.انگار به آرامش تازه ای رسید.

گفت "همین الان یک چیز تازه کشف کردم."

چند لحظه منتظر ماند.حرفی ندادم و خودش ادامه داد.

گفت"فهمیدم این جمله صادق هدایت"در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد"اشتباه است.یعنی "ها"ی زخمها و "در" ابتداییش اضافی است:زندگی زخمی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد."

گوشه ای دراز کشیده بودم و به این فکر میکردم که اگر آن دنیا وجود داشته باشد به خاطر خودکشی کردنم کیفر سختی خواهم دید که این واقعا خیلی معرکه است که هم توی این دنیا و هم آن دنیا عذاب ببینی.کیوان به موبایلش خیره بود و بیحرکت دراز کشیده بود.صدای بیرون آمدن گاز از لوله که بی وقفه می بارید اتاق را پر کرده بود.

بوی گاز کم کم اذیتم میکرد.سرفه ام گرفته بود و دست و پام میلرزید.کیوان انگار خوابیده بود.ترسیده بودم.بلند شدم و شیر را بستم و در را باز کردم.صدا قطع شد.پریدم و کیوان را بلند کردم.نخوابیده بود.میخندید.گفت"چرا شیر را بستی؟"

گفتم"نمیدانم.یک دفعه ترسیدم."گفت "میترا اس ام اس داد.همان موقع که رفتی در را باز کنی."

گفتم"چی گفت؟"

"گفت من نظرم عوض نمیشه.دیگه هم مزاحم نشوید."

بوی گاز همچنان آزارم می داد.رفتم توی دستشویی و استفراغ کردم.صدا همچنان توی گوشم می پیچید.کیوان بلند شد و کمی اسپری زد.

"حالت خوب است؟"

روی مبل ولو شدم و آیته الکرسی را دستم گرفتم.

گفتم"اگر من هم مثل تو آن جمله را کشف میکردم شیر گاز را نمیبستم."

موبایلش زنگ زد.رفت توی اتاق خوابی که هنوز بوی گاز میداد و در رابست.پالتو ام را پوشیدم و بیرون رفتم.شب سردی بود که فقط به درد مردن میخورد.

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1