تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
مرگ قسطی
داشتم  بلند می خندیدم که پیرمردی از بالای برج خودش را پایین انداخت و روی من افتاد.مردم گروه گروه بالای سرم آمدند.

"بیچاره!"

"چه مرگ مسخره ای!"

"نگاه کنید پیرمرد هنوز نفس می کشد."

"ولی این یکی انگار مرده."

خاکم کردند.بعد از یک هفته که توی سرد خانه بودم و فهمیدند کسی را ندارم.یک انسان نیکوکار هزینه دفنم را قبول کرد. همان پیرمرد بود.

 

+ پیمان