
مهمانی خودمانی
آهنگهای کاست پیوسته عوض میشود و از هر آهنگی به دیگری مدل حرف زدن مهمانها هم تغییر میکند.زنهای میانسال در اتاق پذیرایی تند تند مشغول حزف زدن هستند و از هر دری حرف میزنند.دختر بیست و یک ساله یکی از همین زنهای میانسال موهای بلند باز کرده اش را درست همان جایی پهن میکند که دست راست پسر خاله یازده ساله اش آنجاست و با دست چپش موهای نرم و طلایی رنگ او را نوازش میکند.کمی آن طرف تر دختر و پسری که دو ماه از عقدشان گذشته پیش هم روی یک کاناپه یک نفره نشسته اند و درباره این که کدام بانک وام بیشتری میدهد مشغول بحث کردن هستند.بیرون از خانه داخل باغ بزرگی که نیمی از آن پر شده است از درختهای جور واجور و قد و نیم قد تختی است که به دیوار بیرونی اتاق چسبیده شده و بالای آن مردان تلخ و شیرین دیده و پا به سن گذاشته ای هستند که قلیان میکشند و مشغول بحثهای سیاسی هستند.صاحب خانه ـ که اتفاقا مردی با وقار و مهربان است ـ به پدر زن خود میگوید این انتخابات نتیجه اش هر چه شد نشان داد همگی مردم چه آنهایی که رای دادند و چه آنهایی که ندادند مخالف وضع موجود هستند و این یعنی همان اصلاح طلبی آهسته و پیوسته ای که همگی آرزویش را داریم.پدر زن ـ که از این به بعد او را پیرمرد خطاب میکنیم ـ پوزخندی میرند و میگوید: آقا ناصر ـاسم دامادش ناصر است ـ از شما دیگر انتظار چنین حرفی را نداشتم.همه آنهایی که رای دادند یا از روی ترس و اجبار این کار را کردند یا فکر میکردند نامزد مورد نظرشان فرشته نجاتی است که دنیا را متحول خواهد کرد که بیخود هم فکر میکردند.و بعد در حالی که دود قلیان را با دهانش به حالت حلقه بیرون می اورد شروع میکند به گفتن خاطره ای که قبلا هم گفته بود و شاید هم صد بار گفته بود:همان چند ماهی که تازه از انقلاب گذشته بود و افسر آگاهی برای دادن حکم اخراج من به مدرسه آمده بود شناسنامه را از کیفم بیرون آوردم و صفحه آخرش را باز کردم و نشانش دادم و گفتم: نگاه کن که این صفحه هنوز سفید است و هیچ مهری به آن نخورده و مطمئن باش تا آخر عمرم هم هیچ مهری به آن نمیخورد.من نه رژیم قبلی را قبول داشتم و نه شماها را.وبعد پیرمرد با لحنی غرور آمیز رو به دامادش گفت حالا هم شناسنامه ام را نگاه کن و ببین که هنور سفید است.منظور پیرمرد به دامادش بود که این دفعه رای داده است.دامادش حتی الان هم ـ که نامزد مورد نظرش رای نیاورده ـ هیچ پشیمان نیست.ناصر قبل از رای دادن به همه فامیل و دوستانش گفته بود که به آن فردی که خودش میخواهد رای دهد رای بدهند:کسی که مثل هیچ کس نیست و آزادی و دموکراسی را خواهد آورد و نیز میتواند" هزار را بی آن که کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد."و بعد از حرف پیرمرد سکوت حاکم میشود و هر کسی کار خودش را میکند:پیرمرد تند تند قلیان میکشد،دامادش سیگار را روشن کرده و مدام به آن پک میزند،برادر زن پیرمرد با جعبه کبریت خالی بازی میکند و سعی میکند آن را طوری بر زمین بیندازد که به طور عمودی روی زمین بایستد.و بعد از چند دقیقه ای پیرمرد دوباره شروع میکند به حرف زدن و این بار از خاطره دیروز که میخواست برای اولین بار سوار مترو شود میگوید و این که ابتدا وقتی توی ایستگاه ایستاده بودم از دور به آن نگاه میکردم یک لحظه کلی خوشحال شدم بالاخره وسیله حمل و نقلی در ایران ساخته شد که هم زیبا و سالم است و هم ـاحتمالاـ خوب کار میکند.ولی وقتی سوارش شدم چشمتان روز بد نبیند...از اتوبوسهای درون شهری شرکت واحد هم شلوغتر و کثیف تر بود.هر کسی که ایستاده بود آن دیگری را که نشسته بود هل میداد و منتظر بود آن دیگری قدری تکان بخورد و جای او را بگیرد و بنشیند.پیرمرد این حرفها را میزند و داماد و برادر زنش هم" بله" میگویند و سرشان را تکان میدهند.ولی پیرمرد مجالی نمیدهد و بلافاصله از این خاطره میپرد سر آن یکی و این که آهنگ "گل یخ " کورش یغمائی را از رادیو شنیده و حالا عجایب هفت گانه هشت گانه شده و خیلی عجیب است که رادیو جمهوری اسلامی صدای او را پخش کند.ناصر حرفهای پیرمرد را تایید کرد و گفت: درباره پخش آهنگهای فرهاد از تلویزیون نیز همسرفرهاد نامه سر گشاده ای نوشته که نباید صدای همسرش از رادیو یا تلویزیون پخش شود.بحثها همین طور ادامه دارد و حالا هم ناصر و هم برادز زن پیرمرد از رودربایسی اولیه صحبت با پیرمرد بیرون آمده اند و فهمیده اند چطور باید حرف بزنند و چطور خاطرات و اتفاقاتی که توی این هفته در تاکسی و محل کار و ایستگاه اتوبوس و یا فرودگاه برایشان افتاده را تعریف کنند.حالا هر سه نفر اخبار سیاسی،اقتصادی،سینمایی،ورزشی،اجتمایی،پزشکی،باغبانی،درخت کاری و حتی خانه داری را که از شبکه های داخلی و خارجی یا رادیو و روزنامه ها خوانده اند و دیده اند برای آن یکی تعریف میکنند و به او حالی میکنند که این همه میدانند و این همه اطلاعات مختلف دارند.توتون قلیان هم یک بار عوض میشود و ظرفهای خالی پسته هم دو بار پرمیشود و ساعت هم یک نیم دور کامل میزند و آنها همچنان مشغول حرف زدن بودند که پیرمرد یک دفعه بی اختیار خوابش برد و داماد و برادر زن هم تصمیم گرفند همان جا بالای تخت قبل از این که شام آماده شود چرتی بزنند.اما داخل اتاق کوچک این ویلای سرسبز و زیبا پسر هفده ساله همان پدری که در تخت مشغول بحث کردن و بازی کردن با جعبه کبریت خالی بود، دارد سوژه ای برای حرف زدن با دختر عمویش ـکه چهار سالی از او بزرگتر است و چهار سالی هم گذشته که پدرش مرده است ـپیدا میکند.ولی پسر بچه بیچاره وقتی دفعه های قبل را به یاد می آورد که دختر عمو چطور با سردی نگاهش میکرد و با تحقیر با او حرف میزد و او هم دست و پایش را جلوی او گم میکردو نمیتواند حرفش را بزند تصمیم میگیرد بی خیال حرف زدن با دختر عمو شود و به جایش به بیرون از خانه داخل باغ برود و به صحبتهای حضرات منتقدین گوش دهد.غافل از این که همگیشان در خواب ناز هستند
در سرزمینی که در کتاب لغتش مخالف "عقیده" را "عقده" می نویسند
و در کتاب دستورش آخر هیچ جمله ای تعجب نمی گذارند
به پرتاب شدن تکه های چمن از سوی قهرمانان در زمین فوتبال می گریند
و نیز از جنگهای شادی شبانه کوته ورزان قهقهه می زنند
و شعر می خورند و "ساقی" را "یاقی" ترجمه می کنند
و در آخر مست می شوند و برای "شکوه تنهایی" هورا میکشند
وحشتناک ترین اتفاق توی این دنیا این است که وقتی صورتت را می چرخانی یک دفعه آن گوشه حیاط آنت ، همکلاسی ام ــکسی که من دوستش دارم و از همه چیز حتی مادرم برایم عزیز تر است ـ را ببینی که دارد با گابریل ـ کسی که از او متنفرم و هیچ چیز دیگری در این دنیا وجود ندارد که به اندازه او حالم را بهم بزند ـ حرف می زند و می خندد.آن وقت است که من مثل همیشه با دو دستم کله ام را میگیرم و با کف دستم به پیشانی درازو لاغرم میزنم و عینکم را در می آورم که دیگر آن دو را نبینم.ولی وقتی این کار را می کنم همه همکلاسی هایم مسخره ام میکنند.هیچ وقت دوست نداشتم کسی بداند من آنت را دوست دارم.حتی خودش هم نباید می فهمید.ولی الان او و همه فهمیده اند و دستم می اندازند.
پابلو میخندد و جلو می آید:"هیچ می دانستی آنت عاشق تو شده است؟"با خوشحالی می گویم:"راست می گویی؟از کجا فهمیدی." می گوید:"چون هر وقت تو را میبیند خنده اش میگیرد."بعد همگی زدند زیر خنده جز من.چون نفهمیدم برای چی دارند میخندند.شاید دوباره دارند مسخره ام میکنند.من آدم کودنی هستم.هیچ وقت متوجه نمیشوم کسی دارد دستم می اندازد.فقط از خندیدن بقیه دستگیرم میشود دوباره دارند مسخره ام میکنند.می خواهم جواب پابلو را بدهم و به او بگویم :"تو یک آدم آشغال هستی."ولی جمله توی زبانم نمی چرخد و می گویم:تو...من...آشغال.همه بلند می خندند.پابلو جلو می آید و با دست سرم را نوازش می کند و می گوید :"خب.حالا گریه نکن."قطره های اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر میشود .سرم را پایین میگیرم که کسی صورتم را نبیند.میدانم توی دنیا هیچ اختیاری نداشته ام. نه توانستم درست حرف زدن را یاد بگیرم.نه توانسته ام جلوی گریه ام را پیش هم کلاسی هایم بگیرم و نه حتی چانه دراز و زشتم را توانستم کمی کوچک کنم. بخصوص این آخری که اگر کمی عرضه داشتم میتوانستم.چشم راستم را که کمی بالا تر از سمت چپی است پایین بیاورم و صورت لاغرم را ـ که مثل استخوانی است که رویش پوست گذاشته اند ـ کمی زیبا کنم. گابریل بر میگردد و به سمت بچه ها می آید.همه با او حرف میزنند و می خندند.گابریل آدم محبوبی است.کاش من هم مثل او محبوب بودم.دوست زیاد دارد،صورتش زیبا است و چانه اش هم کوچک و زیبا هم حرف میزند.کاش من جای او بودم.
صورتم درد میکند.کله ام را خم کرده ام و به زمین نگاه میکنم.با دو دست محکم چانه ام را فشار میدهم که کوچک شود ولی نمی شود.آنت سمت راست من روی نیمکت مجاور نشسته است.سرم را بالا می گیرم و او را میبینم.لرزم میگیرد و پاهایم یخ میزند.همه هم کلاسی هایم توی کلاس هستند و هیچ کسی داخل حیاط نیست.دوست دارم جلو بروم و با آنت حرف بزنم.یک دفعه بلند میشود و به سمت من می آید.نگاه کوتاهی میکند و آرام رد میشودو به سمت کلاس میرود.پاهایم می لرزد و خنده ام میگیرد و احساس می کنم چانه ام بزرگتر شده.
توی اتاق در را بسته ام و نقاشم میکشم.نقاشی گابریل را میکشم که دارد به من که صورتش را نقاشی میکنم میخندد.حالم خوب نیست و صورتم درد می کند.باز بدون این که بخواهم اشک از چشم چپم پایین می آید و روی صورت گابریل می افتد.مادر در را باز میکند و می گوید:"شام حاضر است."می آید و صورتم را نوازش می کند و دست میکشد توی موهایم.صورتم میلرزد و دلم می خواهد گریه کنم.ولی گریه ام نمیگیرد.دلم می خواهد صورتم را به صورت مادرم بچسبانم و بگویم:"چرا من را زشت به دنیا آوردی ولی خواهرم گرت را زیبا؟"چیزی نمی گویم و به صورتش نگاه می کنم.مادر نقاشی را میبیند و میگوید:این عکس تو است؟چقدر قشنگ کشیدی."
مادر رفته و همگی شام میخورند.صدای گرت را میشنوم که بلند حرف میزند.دلم نمیخواهد شام بخورم.دلم نمی خواهد گرت را ببینم.سرم را بالا می گیرم و به سقف نگاه میکنم.چشمانم را میبندم و نفسم را حبس می کنم.گابریل،پابلو،گرت و همه همکلاسی هایم را میبینم که آن طرف من ایستاده اند و بلند حرف میزنند.دلم می خواهد نا مرئی شوم.وقتی چشمانم را باز می کنم هنوز روی صندلی نشسته ام.دلم می خواهد نقطه کوچکی شوم .نقطه ای نزدیک پنجره اتاق آنت که هر وقت به پنجره نگاه می کند چشمانش را تنگ کند و مرا ببیند.