تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
رنجهای شوم
از میان رنجهای شوم لحظه های آغاز

باز آمده ای بر فراز قله ای دراز

می خوانی آواز عشق و پرواز

گم می کنی مرا در این آواز هوس

خسته و دل تنگ و بی مصرف و مست

نه از آواز پرندگان دل شادم

نه با آهنگ آفتاب می میرم

خورشید سیاهم کرده

دستانم می لرزد

نگاهم نمی بیند

افسون سرخ و سیاهیم

دل تنگ شبم

آیا من نمی میرم

 

  

خورشید همچنان هست...

کاش خمپاره های دل تنگیم می توانست خورشید را بکشد

کاش می توانستی از آن قله دراز پایین بیایی

کاش می دانستی از آن فراز سرودن برای من سودی نیست

و دیگر امید و شوقی نیست

روز نیست...انعکاس شب است

سفیدی نیست...کوررنگی است

آوازت حرف تازه ای نیست

 

 

خود را در آب می اندازم

به آوازها و قایق ها دل نمی بندم

پیش میروم در عمق

بی صدا و آزاد

خنده ای بر لب

چشمانی گرد

هوسی سرشار

پر از التهاب لحظه های آغاز

 

 

نه دل بستم

نه دل دادم

نه از بال و پر بستم

نه از آوازت اندوهگین

نه در امید لبی شیرینم

نه سنگین و نه سهمگینم

من به رقص موجها می روم

من در پی صدایی می روم که بگوید:

آن کوه در دوردست

با قله ای پر برف و صخره هایی سفت و سخت

آن چه به تو تحفه می دهد

آواز حقیقت است

که در انعکاس صداست به تو باز رسیده است

+ پیمان
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
جاده
 

 

کاش جاده بی انتها بود...

کاش مقصدی نبود...

من عمرم را برای یافتن این مقصد بیهوده گذراندم!

+ پیمان
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
من و موبایلم

این موبایل من است که نه کسی به آن زنگ میزند و نه هیچ گاه" sms"ای برایش می آید.وآن یکی من هستم که گهگاهی دلم برای خودم تنگ میشود و یک "sms"برای موبایلم میفرستم تا با شنیدن صدای آهنگش فراموش کنم کسی برایم دل تنگ نمیشود.

 

 

 

+ پیمان
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
تابوت من

 

همچون قهرمانان مرا بالای سر خود بردند.احمق ها نمیدانستند از"بازی روزگار" شکست خوردم.

+ پیمان
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
در سالمرگ کافکا:لباس ها(نوشته فراتس کافکا،ترجمه خجسته کیهان.روزنامه شرق.بهمن1384)
لباس ها

بیشتر،وقتی لباسها را با انواع پلیسه،دست دوزی و تزئینات می بینم که به خوبی چسب تنی شده اندبه این فکر می افتم که زمان درازی چنین نخواهد ماند،بلکه چروک هایی می خورند که نمی توان صاف کرد،غباری می گیرند که به تزئینات می نشیند و نمی توان پاک کرد،هیچ کس حاضر نخواهد شد این زحمت غم انگیز و مزحک را به خود بدهد که همان لباس مجلل را هر صبح به تن کند و هر شب بیرون بیاورد.با این حال دختران جوانی را می بینم که البته زیبایند و با این همه هر روز در همان یگانه لباس مبدل و طبیعی ظاهر می شود و همیشه همان چهره را بر کف دست تکیه می دهند و تصویر آن را در آینه می بینند.گاه اما،شب،هنگامی که دیر از جشنی باز می گردند،تصویر چهره شان در آینه به نظر خسته،متورم و غبار آلود می رسد،چهره ای که برای همه عادی شده و به سختی می توان نشان داد.

+ پیمان
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
داستانی از گابریل گارسا مارکز(ترجمه:نوید نیکخواه آزاد.منبع:روزنامه شرق،اردیبهشت85)
silver vampire teeth necklace

یکی از همین روزها

دوشنبه،گرم و بی باران،سپیده زد.آرلیو اسکوار سحر خیز ، دندانپزشک تجربی مطبش را راس ساعت شش باز کرد.دست برد و چند دندان مصنوعی را که هنوز به قالب سوار بودند از شیشه درآورد.مشتی ابزار به ترتیب اندازه روی میز بساط کرد.انگار که به نمایش بگذاردشان.پیراهن راه راه بی یقه ای تنش بود که گردنش با گل میخ طلایی بسته میشد.شلوارش با بند شلوار سرپا بود.شق و رق بود و مثل یک تکه استخوان.ونگاهی داشت که کم پیش می آمد با موقعیت جور در بیاید.از آن نگاه ها که آدمهای کر میکنند.

چیزها را روی میز سوار کرد.مته را بطرف صندلی کشید و نشست به برق انداختن دندان مصنوعی.انگار نه انگار که به کارش فکر میکرد.یک نفس کار میکرد.باتکان پا مته میزد:حتی وقتی که لازمش نداشت.

ساعت از هشت که گذشت،مدتی دست از کار کشید تا از پنجره نگاهی به آسمان بکند.چشمش دو تا سنقر پکر را گرفت که در خط الراس خانه بغلی آفتاب می گرفتند.با این فکر که پیش از ظهر باران میگیرد،کارش را از سر گرفت.صدای نتراشیده و نخراشیده پسر یازده ساله اش تمرکزش را به هم زد.

ـبابا!

ـ هان؟

ـ دندان شهردار را نمیکشید؟

ـ بگو نیستم!

سرگرم برق انداختن دندان طلا بود.آن را یک هوا بالا گرفت و با چشمان نیمه باز وارسی اش کرد.پسرش دوباره از سالن انتظار قوتی کبریتی هوار زد:

"میگویند خیلی هم هستی:چون صدایت را میشنوند."

تنها وقتی کار را تمام کرد و روی میز گذاشت،در آمد که "هر چه بیشتر، بهتر!"

دوباره مته را راه انداخت.چند تکه پل دندان را از یک جعبه مقوایی برداشت که کارهای ناتمامش را آنجا نگه میداشت و بنا کرد به برق انداختن.

ـ بابا!

-چیه؟

هنوز لحنش همان بود.

ـ میگویند اکر دندانش را نکشی یک گلوله حرامت میکنند!

با آنکه عجله کند،با حرکت آهسته ای،پا را پدال برداشت و با پا میز را به کناری هل داد و کشوی پایینی میزرا پایین کشید.یک تپانچه در کشو جا خوش کرده بود:"بگو بیاید شلیک کند."

صندلی را پشت به در چرخاند و دستش روی لبه کشو آرام گرفت.سرو کله شهردار توی درگاهی پیدا شد.طرف چپ صورتش را تیغ گرفته بود،اما ور دیگرش که ملتهب بود.ریشی پنج روزه داشت.دندانپزشک شبهای دردناک زیادی در چشمان بی روحش دید.بااشاره نوک انگشت،کشو را بست و به نرمی گفت:

"بنشین!"

شهردار گفت:"صبح به خیر!"

دندانپزشک گفت:"به خیر!"

تا ابزار در آب جوش ضدعفونی بشوند،شهردار سرش را به تکیه گاه صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد.نفسش در نمی آمد.اتاق به لعنت خدا نمی ارزید.یک صندلی چوبی زهوار در رفته داشت و مته ای پدال دار،به اضافه یک جعبه شیشه ای و بطری های سفالی.رو به صندلی،پنجره ای با پرده پارچه ای بود.وقتی شهردار حس کرد دندانپزشک نزدیک میشود،پاشنه پاها را به زمین محکم زد و دهانش را گشود.

آرلیو اسکوار،سرش را به طرف نور گرفت.بعد از این که دندان پیله کرده را بررسی کرد،با فشار انگشت آرواره شهردار را بست:"باید بدون داروی بیهوشی بکشمش!"

ـچرا؟

ـ چون که آبسه کرده!

شهردار با نگاهش چشمان او را نشانه گرفت و گفت:"خیلی خوب" و سعی کرد لبخند به لب بیاورد.

دندانپزشک،اما،لبخندش را جواب نداد.تشت ابزار ضدعفونی شده را کنار میز آورد.با موچین سردی از آب جوش درشان آورد.هیچ عجله ای نداشت.بعد با نوک پا تفتان را کشید و رفت دستانش را در تشت شست.تمام این کار ها را بی آن که حتی به شهردار نیم نگاهی بیندازد،صورت داد.شهردار اما چشم از او برنمیداشت.

دندان عقل ردیف پایین بود.دندانپزشک پاهایش را از هم گشود و دندان را به انبرک داغی گیر انداخت.شهردار دسته صندلی را سفت چسبید،پاهایش را با تمام قوا فشار داد و حس کرد سوراخی در کلیه هایش دهان باز کرده.اما جیکش در نیامد.دندانپزشک تنها مچ دستش را حرکت می داد.گذشته از کینه توزی،تقریبا با لحنی ملایم اما تلخ گفت:"حالا تقاص بیست مرد کشته را پس میدهی."

شهردار قرچ قروچ استخوان های آرواره اش را حس کرد و چشمانش پر از اشک شد.اما تا حس نکرد دندان از جا درنیامده،نفس نکشید.بعد با چشمان اشک آلود دندان را دید.آنقدر با دردش غریبه بود که از عذاب الیم پنج شب گذشته سردرنمی آورد.روی تفدان خم شد.عرق کرده بود و هن هن میکرد.دگمه ردایش را باز کرد و دستش را برد به جیب شلوارش که دستمال در بیاورد.

دندانپزشک پارچه تمیزی داد و گفت:"اشکهایت را پاک کن!"

شهردار چنین کرد.دست و پایش می لرزید.در همان حال که دندانپزشک دستانش را می شست،چشمش افتاد به سقف ترک برداشته و تار عنکبوت خاک گرفته ای که تخم عنکبوت و حشرات مرده به آن تنیده بود.شهردار قد راست کرد و با سلام رسمی نظامی رسمی خداحافظی کرد.در حالی که پا به زمین می کشید،بی آنکه دکمه های ردایش را ببندد،به سوی در روان شد:"صورت حساب را بفرست!"

ـ برای خودتان بفرستم یا شهرداری؟

شهردار نگاهی به دندانپزشک نکرد.در را بست و از پشت پرده اتاق صدایش آمد که :"مگر فرقی هم میکند؟"

 

 

+ پیمان
چهارشنبه نهم خرداد 1386
یک اتفاق ساده

یک اتفاق ساده

نوشتن نامه به تو و آوردن دلیل برای این که چرا فرزاد خودکشی کرد مسخره ترین کاریست که میتوان حالا انجام داد.تو که اینجا نیستی سخت تر می توانی این اتفاق را هضم کنی،من هم که اینجا هستم کاری نمی توانم بکنم.مگر آن زمان که فرزاد زنده بود چه گلی به سرش زدیم که حالا بخواهیم بزنیم؟اصلا این دلیل خودکشی چه اهمیتی دارد که تو خواستی نامه بنویسم و از فرزاد برایت بگویم؟آیا مهم تر از خواندن یک داستان کوتاه جدید از مارکز و یا یک دست نوشته تازه و کشف نشده از صادق هدایت است؟قطعا نیست.جنابعالی از همان روز که فهمیدی نویسنده هستی خودت را از این جزئیات کم اهمیت زندگی جدا کردی،چسبیدی به عمیق ترین چیز های زندگی.به آدمهایی که عقیده دارند و فهمیده اند برای چی زنده اند.حالا خودکشی یک آدم عقده ای که نه عمیق بود و نه توی عمرش یک جلد کتاب غیر درسی هم نخوانده بود چه اهمیتی دارد؟

من یکی دو روز است حالم کمی بهتر شده.از گیجی روز های اولیه و نفهمیدن این که چه اتقاقی افتاده بیرون آمده ام و حالا واقعا فهمیده ام چه اتفاقی افتاده و میتوانم هضمش کنم.فرزاد بهترین موقع خودکشی کرد.وقتی فهمید این دنیا چه قدر نفهم است و به اندازه تلاش و زحمت آدمها به اونها پاداش نمی دهد.به نظر من که کار فرزاد واقعا معرکه بود.درست است آخر شجائت حماقت است،ولی این حماقت واقعا معرکه بود.به خاطر بی اهمیت ترین اتفاق توی این دنیا فرزادبهترین کار ممکن توی این دنیا را انجام داد.من و جنابعالی اگر تا آخر عمر هم هر روز از این بلاها سرمان می امد جرئت این کار فرزاد را نداشتیم.با آوردن دلیل های قلمبه سلمبه و ربط دادن آن به چند جمله کلیشه ای ولی درست:چه  میشود کرد،زندگی همین است،شکست مقدمه پیروزی است،اتفاق را توجیه می کردیم.

سیما می گوید آدم باید خیلی احمق باشد بخاطر قبول نشدن در کنکور خود کشی کند.می گوید آدم باید خیلی نفهم باشد که فکرکند این دنیا حقش را میدهد.فرزاد یک سال تمام درس خوند تا برود دانشگاه دانشگاه.یک سال قید همه چیز را زد.نه تفریح،نه بیرون رفتن و دور زدن،نه تلفن حرف زدن.توی پاییز و زمستون و عید و سیزده بدر هر روز درس میخوند.ولی نشد.خیلی راحت نشد.آخر دانشگاه چه گلی به سر ما زد که حالا بخواهد برای فرزاد بزند؟من که از دانشگاه فقط سیگار کشیدن وطرز حرف زدن با دخترها را یاد گرفتم.توی رشته حقوق و خواندن این همه قانون و حکم و ماده و تبصره و یاد گرفتن حق الناس و حق النفس و از بر کردن منشور حقوق بشر هیچ جا ندیدم جواب این سوال را بدهد که اگه این دنیای نفهم حق یک آدم عقده ای را نداد مجازاتش چیست؟این دنیای نفهم پر است از آدمهای نفهمی که مثل مور و ملخ ریخته اند این جا و گند میزنند توی این دنیا.سیما یک بار به من گفت کسی که نمیفهمد و نمیداند که نمیفهمد خوش بخت ترین آدم روی زمین است.

روز بعد از این که کارنامه های کنکور را توی سایت دادند و معلوم شد فرزاد چه گندی بالا آورده است رفتم خونه مامان.فرزاد توی اتاق در را بسته بود و فقط برای خداحافظی بیرون آمد.مامان از فرزاد ناراحت تر بود.به من گفت آخر فرزاد دیگه باید چی کار می کرد؟درس کم خوند؟خنگ بود؟رتبه های کنکورهای آزمایشیش گند بود؟نماز نمی خوند؟دعا نمیکرد؟از خدا کمک نمیخواست؟تو اوج غرور و شادی بود که خدا میخواست آزمایشش کنه؟به فرزاد گفتم این طور وقتها باید همه چیز را حواله تقدیر کنی.به خودت بگی من هیچ اختیاری ندارم.یک نیروی ماورالطبیئه با قدرت فوق العاده وجود دارد که میتواند به جای تو تصمیم بگیرد،فکر کند و بعد تصمیم بگیرد.اگر بخواهی برای هر اتفاقی دنبال دلیل بگردی آخر سر باید خودکشی کنی.گفتم برای این اتفاق دنبال دلیل نگرد.هر چقدر سر بسته و نا آشکار و بی دلیل باشد بیشتر میتوانی به این دنیا بتازی و دلت برای خودت بیشتر میسوزه.گفتم هیچ چیز بیشتر از این کیف نداره که دلت برای خودت بسوزه.

مامان از کار فرزاد خیلی نا راحت است.بیشتر از آن موقعی که کارنامه یه را توی سایت دادند.هر پنج دقیقه بغض گلویش را میگیرد(این دقیقا همون حرفی بود که فرزاد بعد از گرفتن نتیجه به مامان میگفت)بابا بیصدا گریه میکند مثل سیما.ولی من جلوی هیج کسی گریه نمیکنم.فقط یکشب توی رختخواب و پشت به سیما آروم گریه کردم.اگر سیما نبود من هم تا حالا خودکشی میکردم.نه به خاطر فرزاد،به خاطر خودم.خیلی مهم است بدونی یک نفر توی این دنیا هست که حرفهایت را میفهمه.

فرزاد آدم یک دنده ای بود.در ظاهرمغرور و خودخواه و در درون تهی از اعتماد به نفس که کمتر از خودش حرف میزد.نه خودش خواست به دیگران نزدیک شوند و نه دیگران خواستند به او نزدیک شوند.من و تو هم به او نزدیک نشدیم.تو از وقتی فهمیدی اینجا یک مشت آدم عقده ای دارد که هیچ چیزی نمیفهمند رفتی به سرزمین اجداد گرامیت:سارتر،کامو و ژید.حتما الان هم این اتفاق را ربط میدهی به جهان سومی بودن ما و روش نادرست انتخاب دانشجو در ایران و این که هر بلایی سرمان می آید بخاطر نادانی و ابلهی و عقب ماندگی خودمان است.ولی من فکر میکنم قضیه پیچیده تر از این حرفها باشد.

یک بار توی تابستان و وقتی موتور درس خواندن فرزاد هنوز خیلی روشن نشده بود من وسیما رفته بودیم خونه مامان.فرزاد یک سی دی گرفته بود و همگی داشتیم فیلم میدیدیم.فیلم بی مفهوم و هرزه ای بود که فرزاد مجبور بود هر پنج دقیقه یک بار فیلم را جلو ببرد که چشممان منحرف نشود.توی همین مسخره یک دیالوگ بامزه ای داشت که نمیدانم حرف خود فیلمنامه نویس محترم بود یا از جایی کش برده بود.میگفت: برای موفق بودن باید ظاهری موفق داشت.باید ادای آدمهای موفق را درآورد.باید مثل کارهای آدمهای موفق را انجام داد،حتی اگر نمیتوانی موفق شوی.این دقیقا همون کاری بود که من و تو و فرزاد توی این دنیا انجام دادیم:تو با نویسنده شدنت،من با وکیل شدنم و فرزاد با خود کشی کردنش.ما سه برادر دقیقا مثل هم هستیم.    

+ پیمان
چهارشنبه نهم خرداد 1386

کافکای ایرانی

سیروس می گوید این جناب کافکا عجب آدم کلکی بود.نوشته هایش را که میخوانی خیال میکنی آدم نهیلیست تنهای بدبختی است که هیچ چیز برایش اهمیت ندارد و هیچ اتفاق و حادثه ای نمی تواند او را خوشحال کند.ولی زندگی نامه اش را که میبینی...عجب.خودش نامزد داشته و تا آخر عمرش عشق بازی می کرده است.ما که نفهمیدیم این نهیلیسم یعنی چی؟ 

آقا سیروی داماد خاله ام است.آدم خوش رو و خوش برخوردی که همیشه با همه گرم میگرفت و از وقتی من یادم هست کلی هوادار توی فامیل دارد که آرزویشان حرف زدن و مصاحبت با جناب سیروس خان است.بخصوص حالا که کتاب جدیدشان را همین چند ماه پیش چاپ کردنو و حالا همگی فامیل چه دختران و پسران مجرد،چه زنان متاهل و چه مردان سال خورده و گرم و سرد چشیده دوست دارند در رکاب ایشان باشند و از فیض و کمالات آقا سیروس بهره گیرند.حالا هم که زری خانوم(همسر سیروس)به مادرم تلفن کرده و اعلام کردند کتاب قبلی سیروس خان برنده جایزه رمان متفاوت امسال شده و به همین دلیل من و مادرم رابه مهمانی پنج شنبه شب دعوت کردند

پنج شنبه رسید و با کمال بی میلی به خانه سیروس خان رفتیم.زری خانوم قبل از این که بساط شام را آماده کنند اعلام کردند سیروس به زودی رمان جدید سترگش را درباره انقلاب اماده می کند و این دقیقا همان چیزی است که ادبیات کشور ما سالها در انتظارش سوخت و ساخت.بعد آقا سیروس شروع به صحبت کرد.اول گفت: این جایزه اصلا برایش اهیتی ندارد و فقط بهانه است که دور هم باشیم و گپ بزنیم.و از زحمات زری خانوم تشکر کرد و گفت اگر او نبود عمرا میتوانست نویسنده شود.همگی شروع به کف زدن کردند و این سخاوت و بی ریایی استاد را تحسین کردند.بعد زری خانوم ماهواره را روشن کرد و زد یکی از شبکه ها که داشت آهنگ"یک ماچ داد و دمش گرم"را نشان میداد.همگی بلند شدیم و رقصیدیم.یعنی اول زری خانوم بلند شد و دست آقا سیروس را گرفت.آقا سیروس بلند شد و رقصید.خانه کاملا خالی شد و همگی داخل فضای کوچک پذیرایی می رقصیدیم و همگی یادمان رفته بود که هیچ کداممان (غیر از پسر داییم که او هم نرقصید)کتاب آفا سیروس را نخوانده ایم .زری خانوم گفت "دایره تشکیل بدهید" و همگی دایره تشکیل دادیم و آقا سیروس و زری خانوم وسط این دایره رقصیدند.آهنگ تمام شد.آهنگ بعدی "گریه کن.گریه قشنگه"بود که همگی آه بلندی گفتیم و زری خانوم ماهواره را خاموش کرد و یک سی دی داخل دستگاه گذاشت و همگی دوباره رقصیدیم.

بعد ازشام توی اتاق کار آقا سیروس نشستیم و گپ زدیم.توی اتاق کتابخانه بزرگی بود که همگی مبهوت آن بودیم.آقا سیروس بحث مهمانی های گذشته را درباره مکتب نهیلیسم و اسطوره های این مکتب ارائه کرد.از دیدگاه اقا سیروس نهیلیسم یعنی پوچ گرایی،پوچ گرایی یعنی تنهایی و ارتباط اجتماعی خود را با دیگران قطع کردن،تنهایی یعنی فلک زده و بدبخت بودن،بدبختی یعنی خودکشی کردن و خودکشی کردن یعنی نویسنده شدن.و این جا بود که اقا سیروس صدایش را بلند کرد:"مطمئن هستم اگر صادق هدایت با دختر مورد علاقه اش دوست میشد آن وقت نه بوف کور را می نوشت،نه سگ ولگرد،نه توپ مرواری و نه حتی دیگران بواسطه خودکشی کردنش میفهمیدند که صادق هدایت نویسنده ای هم وجود دارد."و صدایش را کمی پایین آورد و مثل این که دارد یک قضیه پیچیده ریاضی برایمان اثبات می کند:"اگر زندگی همه نویسنده های موفق را دنبال کنی در نهایت به این میرسی که همگی از همان بچگی آدمهای شکست خورده به ته خط رسیده بدبختی بودند که نه دوستی داشتندو نه علاقه ای برای آن"وبا دست موهایش را دست کشید و سپس زیر چانه اش برد:"زن و بچه و خلاصه هر چیزی که موجب خوشحالی و سرخوشی است باعث میشود نویسنده خودش و آن حس نوشتن را گم کند و بشود آدمی مثل همه آدمهاو اصلا فرقی که بین نویسنده و آدمهای دیگر وجود دارد این است یک نویسنده محکوم به شکست و انزوا است."و بعد انگار که کسی به او ناسزایی رکیک گفته است این جمله بی ربط را فریاد زد:"مگر میشود آدم هم پوچ گرا باشد هم عاشق؟"

میخواستم جواب مزخرفهای آقا سیروس را بدهم تادیگر از این مهملات نگوید.این نویسنده وراج انگار انگار فراموش کرده مارکز،کامو،همینگوی،چخوف وحتی گلشیری یا شاملو همگی زن داشتند و اصلا خودش مگر زن ندارد؟نویسنده شدن هدایت چه ربطی به این دارد که او دوست دختر یا زن نداشته؟ولی هیچ کدام را نگفتم.فقط آرام و با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفتم "مگر کافکا نامزد نداشته؟"

دختر دایی بیست و یک ساله من که آنجا بود و از اول همه چیز را با دهان باز گوش میداد یک دفعه گفت:"کافکا چیه؟"آقا سیروس با مهربانی جواب داد:"کافکا اسم یک نویسنده یهودی چک تبار است.پس باید میپرسیدی کافکا کیه؟"و پسر عمه ام شروع کرد درباره سبک او حرف زدن و این که او سعی میکند در فضای استعاره ای تصویر پوچ و وحشتناک انسان کنونی را به تصویر بکشد.مثلا در یکی از داستانها او به سوسک تبدیل میشود یا..."دختر عمه ام به او نگاه کرد و آخر گفت:"ترجیح میدهم یک طاووس زیبا یا یک پرنده کوچک با بالهایی زیبا و سرخابی باشم تا یک سوسک.من از سوسک چندشم میشود"وهیچ کس دیگر یاد حرف من نیفتاد.

مهمانی تمام شده بود.توی حیاط ایستاده بودم که مادرم هم با زری خانوم خداحافظی کند و برویم.پسر داییم هم توی حیاط بود.آمد پیشم و آرام گفت:"می دونی چی کشف کردم؟آقاسیروس هم آدم پوچ گرایی است که هیچ چیزی برایش مهم نیست."

گفتم:"از کجا میدانی؟"

"کتاب اولش را دو بار خوندم و تازه مقاله ای هم توی روزنامه کتابش را نقد کرده بود همین ها را درباره محتوای کتابش نوشت"

پاک گیج شدم.آقا سیروس که با زری خانوم مشکلی ندارد و تازه زوجهای جوان فامیل زندگی اینها را الگو قرار میدهند.خود ایشان هم که آدم شوخ طبع و شادی است.هفته یک بار کوه میرود و ماهی یک بار مهمانی های دوره ای توی خانه دارند و سالی یک بار هم که مسافرت خارج میروند.پس درد آقا سیروس چیست؟همه اینها را به پسرعمه محققم گفتم.

گفت:"تو که نمی فهمی.این پوچ گرایی درونی است.این آدمها زندگی معمولیشان را می کنند.شاد و سرحال هم هستند.فقط از درون میگویند همه ایتها پوچ است."

"خب اگر پوچ است چرا انجام میدهند."

"چون این پوچی یک عقیده است.عقده نیست که بخاطر نداشتن ارتباط اجتماعی یا کمبود محبت و یا نداشتن زن یا دوست خوب به این روز افتاده باشند."

"پس چرا درباره کافکا یا هدایت این حرفها را زد؟"

":در اصل درباره خودش حرف زد.با زبان بی زبانی گفت اگر میبینید من شنگولم و سرحال بخاطر این نیست که حالم خوب است.صورت ظاهر نمیدهد خبر از سر باطن."

"نمی فهمم.من که پاک گیج شدم."

"قرار نیست همه چیز را بفهمی."

مادرم آمد و خداحافظی کردیم و رفتیم.توی راه و هنگام رانندگی به این فکر میکردم آقا سیروس عجب آدم بزرگی است.مگر میشود آدم توی زندگی اش هیچ مشکلی نداشته باشد و پوچ گرا هم باشد.به مادرم که توی صندلی داشت چرت میزد گفتم:"الحق که آقا سیروس آدم بزرگی است.کاش من جای او بودم."مادرم هم بی آن که چشمهایش را باز کند سرش را آرام تکان داد.

+ پیمان