تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
جمعه دوازدهم تیر 1388
تلخی بی پایان

می خواهید از چه چیزی بنویسم؟کدام درد قرن این سیاره را بازگو کنم؟سودی دارد آیا شکستن این سکوت چهار ماهه و فروریختن تمام لرزش های دلم بر روی کاغذ؟مطمئنا از من نمی خواهید داستان و شعر جدیدی بنویسم.تراژدی این روزها آن قدر غمناک است که انسان را از هر شعر و داستان جدیدی بی نیاز می کند.سخن مارکس درباره تاریخ از هر وحی و آیه و حدیثی صادق تر است.تاریخ دوباره تکرار شد:چهار سال پیش در انتخابات ریاست جمهورب به صورت کمدی و این بار و در بیست و دوم خرداد تراژدی سوزناکی که چندین انسان را درون خود فرو برد.

پس قرار شد از این بیست روز سخن بگوییم.ولی از کدامش؟تقلب گسترده انتخابات چطور است؟آرای تانخورده و به یک قلم نوشته شده محمود احمدی نژاد(رئیس جمهور دولت نهم و نه دهم) حوب است؟یا تبریک رهبری به رئیس جمهور منتخب پیش از تایید شورای نگهبان؟پنجم شدن آقای کروبی چه طور؟این که آقایان بابک احمدی٬سروش و طباطبائی و عبدی و زیدآبادی(وحتی ساسی مانکن!)تنها چهار صد هزار هوادار در ایران دارند.(یعنی این حضرات این قدر بر جامعه تاثیر دارند که حتی بعضی از فرزندان آنها هم به آقای کروبی رای ندادند!)این که رنج نامه نویشان امروز و مصیبت نامه نویسان امروز٬ قبض و بسط دهندگان تئوریک شریعت٬مترجمان هگل و هایدگر و تحلیل گران  انقلاب فرانسه هیچ پایگاه اجتماعی قوی در ایران ندارند.سوژه بدی نیست.سودی دارد آیا ذکر این نکته که شدت تحقیری که حکومت به روشنفکران خود وارد کرد در تاریخ این سرزمین سابقه نداشته است؟

چطور است از خس و خاشاک سخن بگوییم؟!حماسه سازان دیروز و آشوبگران امروز؟!آنها که برای تغییر به مسالمت آمیزترین راه(یعنی رای دادن)روی آورده بودند و امروز هر هزینه ای مثل دستگیری٬زندان و حتی شهادت را پرداخت می کنند!اجازه می دهید کمی عمیق تر به این مسائل بنگریم؟هدف این اعتراضات چه بود؟انقلاب یا اصلاح طلبی؟آنها که این جنبش را اصلاح طلبی می دانند آیا لازمه اصلاح طلبی تاوان چنین هزینه های سنگینی است؟کشته شدن برای اعتراض به انتخابات آیا منطقی است؟این جبش تناقض های بسیاری درون خود داشت.شوری بود که شعوری نداشت.جنبشی که هیچ کس (حتی موسوی) حاضر به رهبری آن نبود.هدف این جنبش اعتراض به تقلب و نادیده گرفتن آرای اشخاصی است که خود این سیستم انتخاباتی را پذیرفته بودند.چه طنزی تلخ تر از این که آقایان موسوی و کروبی به شورای نگهبانی اعتراض دارند که خود توسط این شورا تایید صلاحیت و کاندیدای انتخابات شده اند؟!

شاید بهتر باشد از حسادتم به شخصی بگویم که امروز نماد حق طلبی و آزادی خواهی در ایران شده است.تاریخ پر از ندا آقا سلطان هایی است که اتفاقی کشته می شوند٬اتفاقی قهرمان می شوند و اتفاقی نامشان جاودانه می ماند.آیا برایتان جالب نیست سمبل این جنبش بنا به گفته نامزدش اصلا رای نداده٬در اعتراض ها شرکت نکرده و کاملا اتفاقی کشته شده؟!(البته بیان این مطلب دلیل آن نمی شود خشونتی که در این روزها به وسیله پلیس و لباس شخصی ها به کار رفت را محکوم نکنیم.)شاید از روی قهرمانان اتفاقی این جنبش بتوان به سرانجام نرسیدنش را پیش بینی کرد.

و در نهایت آیا موافقید از تلخی آینده سخن بگوییم؟کابوس وحشتناک احمدی نژاد و چهار سال دیگر؟می خواهید یادآوری کوچکی کنم؟صفار هرندی و توقیف مطبوعات و عدم چاپ چندین و چند کتاب تا ده نمکی و اخراجی ها! کودتای نرم و محسنی اژه ای تا گشت ارشاد! از قهرمان هسته ای تا  صدور چندین قطعنامه در سازمان ملل!علی آبادی و نرفتن به جام جهانی تا مایلی کهن و گنده باقالی ها!از مدیریت جهانی تا تورم بیست و پنج درصدی !از کردان تا صادق محصولی!ازهاله نور تا هاله تورم و گرانی و ...قبول! دیگر ادامه نمی دهم.نه از گذشته و حال می نویسم و نه از آینده که هیچ کدام کورسوی امیدی ندارند.(اینرا هم در نظر بگیرید که موارد بالا همگی ظنزهای تلخ چهار سال پیش بودند و در چهار سال آینده تراژدی است که بر طنز چیره می شود.)

بگذارید دیالوگی از فیلم درباره الی که دیدنش در این روزها برایم مرهمی بودـ پایان این پست باشد.همان که شاید علت خودکشی الی نیز بود:"پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه."بی صبرانه منتظر این پابان تلخ هستم.چرا که برای تلخی هیچ گاه پایانی نبوده است.

 

+ پیمان
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
"مردی ز باد حادثه بنشست

مردی چو برق حادثه برخاست

آن ننگ را گزید و سپر ساخت

وین نام را بدون سپر خواست"

حمید جان!به آرزوی آزادیت تولدت مبارک!

+ پیمان
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
کافکای عاشق
چناب کافکا خودتی!تو داستانهات مظلوم بازی و اون وقت پشت سر ما عشق بازی؟پس این "پوچ" "پوچ" که می گفتی این بود؟ما رو سیاه کردی؟بابا دستخوش.ما فکر کردیم واقعا رسیدی به ته خط.

بی خودی استدلال نیار.من نظرم عوض نمیشه.آدمی که به ته خط رسیده یعنی به ته خط رسیده.زندگی  براش بی ارزشه.هیچی خوشحالش نمی کنه.مدام به خودکشی فکر میکنه.حالا این آدم بیاید عاشق هم بشود؟نگو!چطور ممکن است یک نفر پوچ هم باشد آن وقت عاشق هم باشد؟تازه عشق بازی هم کرده باشد.یک دفعه بگو فرهاد عاشق تشریف داری دیگه.شیرین خانوم هم که بله رو گفته بود.خودت یه لحظه فکر کن فرهاد اگه ناامید بود که کوهکن نمیشد.

کافکا جون!راستش من از همه اینهایی که میگند "پوچ است" "پوچ است"می ترسم.سارتر را ببین.چجوری به همه ثابت کرده که متولد ماه خرداد است.بیچاره فقط هدایت خودمان بود که سرش بی کلاه ماند.زندگی و عقایدش با هم یکی بودند.مطمئن باش در مقابلش هیچی نیستی. الگوی ما اونه نه تو.تو به درد همونهایی می خوری که سارتر براشون "تهوع"رو مینویسه و از دموکراسی و آزادی عق می زنه.ما که هنوز این چیزها رو تجربه نکردیم،هنوز عقده و عقیده هامون با هم قاطیه و شیر تو شیری شده که معلوم نیست چی به چیه هدایت بهترین الگوست.تو هم برو دنبال عشق بازیت.

راستی اگه این مریضی کوفتیت نبود و با معشوقت سالهای سال با خوبی و خوشی زندگی می کردی آن وقت باز هم مثل "مسخ"مینوشتی؟عمرا.

 

+ پیمان
پنجشنبه سوم بهمن 1387
باختن
تفنگ را فشار دادم توی پیشانی اش و گفتم"بخوان!"

مانده بود چه بکند.به کاغذم اشاره کردم:"بلند بخوان!"

صدایش از ترس می لرزید:

"من باختم

آن گاه که از آسمان عرق می بارید

و لبهایم دردهایم را به فریاد بر نمی آورد

من باختم!

وقتی ترد

و لرزان به دیدار معشوقه ام شتافتم

وزیباترین جمله ها را سرودم

آه وقتی

 خالی

خالی

خالی از هر عقیده ای زیباترین نامها را گفتم..."

"چطور بود؟"

هنوز می لرزید.

"نمی دونم!"

"زود جواب بده!آهنگ شعری داشت؟به نظرت تقلیدی از شاملو نبود؟سوژه اش کلیشه ای نبود؟"

"من نمی دونم شاملو چیه.فقط می تونم بگم شعرت قشنگ بود."

عصبی شدم.تفنگ را بیشتر فشار دادم.پیشانی اش مثل حفره عظیمی شده بود که میشد چند تا آدم را تویش چال کرد.

"داری خرم می کنی!تا درست جوابم را ندهی ولت نمی کنم.دقیقا بگو چیش قشنگ بود؟"

"باختنش.من هم از این باختها زیاد داشتم.یه جورایی یاد خودم افتادم!"

تفنگم را از توی پیشانی اش بیرون آوردم.مثل این که دارم با یک دوست صمیمی حرف می زنم گفتم:

"باور کنم؟این که یاد خوت بیفتی یعنی چیز خوبیه؟!"

"چیز خوبیه!یعنی تو تونستی حسی را بگویی که حس من هم بوده است.باز هم می تونی روش کار کنی.حالا تو رو خدا ولم کن."

ولش کردم.همین که تفنگ را گذاشتم توی جیبم پا به فرار گذاشت.داد زدم:"ازت ممنونم!تو اولین کسی که یکی از شعرهایم را می خوانی."

+ پیمان
شنبه بیست و هشتم دی 1387
جاده یعنی
جاده،

گفتی،

یعنی "رفتن؟"

جاده یعنی تکرار همین واژه؟

                                    دریغ!

دوست دانایم!

                  دانا باش ـ

که حقیقت بس غمناک تر است

جاده "رفتن"نیست

که تو بتوانی با آسانی،

                               چند کمند

سوی آفاقی چند

از پی صید ابعاد زمان اندازی

که به دام آری آهو های "می روم و خواهم رفت و خوا..."

که به بند آری آهو های چست زمان را

                                                   ...........................................

جاده رفتن نیست

(جاده مصدر نیست)

جاده یک "صیغه" غربت بار است

جاده یک صیغه که تکرارش

گردبادی است که با خود خواهد برد

ـ که برد! ـ

هر چه برگ و باغ دل تو

هر چه بال و پر و پروانه پندار مرا

جاده "رفتن" نیست

جاده طومار و نواری نه و جویباری

جاده یعنی رفت!

                      رفت!

                            رفت!

                                   همین!(دیدار در فلق.منوچهر آتشی)

 

 

+ پیمان
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387
محکوم
انتظار 

 انتظار

 انتظار

انتظار محکومی که در زندان منتظر حکم اعدام است

شب را به روز بردن بی هم آغوشی

 تبسمی

یا شاید سر پناهی

انتظاری است لجوج و غم انگیز

                                        .......................................             

کدام را اتتخاب می کنی؟                                                     

جا خوش کردن در سنگ قبرت

تلاشی سر در گم برای یافتن

 مفهومی مجرد

فرو رفتن در"چرا"یی گفتن و نتوانستن

گزیر تنهایی

یا شاید ساختن سر پناهی

تفاهم نتوانستن

از چهره رنگین عشق رنگین کمانی ساختن

 گریز از تنهایی

افسوس!هیچ انتخابی نیست

وقتی عاشق شدن هم از عشق فارغ شدن است

عشق هم نمی تواند پناهگاهت شود

                                                 .......................................

زندگی زمینی است پهناور که هر کس سهمی دارد از آن

سهم من همین است

انتظار محکومی که در زندان منتظر حکم اعدام است              

 

           

 

+ پیمان
دوشنبه نهم دی 1387
برای خالی گلدان ها
برای سه روز فکر کردم آدم مهمی هستم! وبلاگ بزرگ و پوست کلفتی دارم و تاثیرش آن قدر هست که مسئولان حکومتی را وادار کرده برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی فیلترش کنند.(فقط مانده بودم چرا وبلاگی که حتی یک جمله سیاسی هم نداشت و سنگین ترین خلافش همین داستان آخری بود که چند عضو مکروه بدن را ذکر کرده بود را باید فیلتر کنند؟!) توی همین حس خودفریبی بودم و همین جور که داشتم همه جا جار می زدم و به همه اس ام اس می دادم که من هم فیلتری شدم(می دانم دارید مسخره ام می کنید ولی باور کنید حذف شدن از روی اجبار از بودن با اختیار بیشتر کیف دارد)  که یک روز دوباره روی وبلاگم کلیک کردم تا با دیدن دوباره"مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد" آه حسرت بکشم و برای مرزهای باریک و لغزان آزادی بیان در ایران افسوس بخورم.یک دفعه با کمال تعجب دیدم وبلاگم را باز کرد!آن حس کذایی به همان سرعتی که آمده بود بار و بندیلش را بست و رفت.دوباره یاد کامنتدونی وبلاگم(بخصوص برای داستان آخریم) افتادم و بخصوص یاد این شعر  که این روزها بدجوری توی دلم رسوب کرده:

برای خالی گلدان ها

که هیچ گلی را ندیده اند

وهیچ عطری را

چه می توانم گفت

من هر چه از شکوفه بگویم

و  هر چه از شکفتن

گل های پیرهنم را

هر چه نشان دهم

وقتی که باغ

بیرون از بهار ایستاده

چه می توانم گفت

شاید برای خالی گلدان امروز

چند شاخه گل مصنوعی باشد( کتاب رنگ ها و سایه ها.مهدی مظفری.انشارات مروارید.صفحه ۴۵-۴۴)

 ـ خالی گلدان ها نه استعاره ای از قرن دود و آهن خالی از عاطفه معاصر است نه سمبول میهن و کهن دیاران و دیاران یاران و جانان است و نه حتی به انتخابات ریاست جمهوری دهم یا وبلاگ من(!) ربطی دارد.خالی گلدانها دقیقا خالی گلدانهاست.

ـاحتمالا دیگر داستانی مشابه "پک آخر" در وبلاگم نخواهد دید.فهمیدم این مدل داستانها که برای فهمیدنش حداقل نیاز به دوبار خواندن نسبتا دقیق دارد از حوصله وبلاگ خوانها خارج است.علنا اعلام می کنم غلط کردم و قول می دهم از این به بعد اگر داستانی هم می آورم به کلاسیک ترین شکل ممکن و با ساده ترین کلمات بیانش کنم. 

+ پیمان
یکشنبه پنجم آبان 1387
رستگاری در پنج دقیقه
من دقیقا بین ساعت هفت و بیست دقیقه تا هفت و بیست و پنج دقیقه توی یک قهوه خانه رستگار شدم.شروعش از همان لحظه ای بود که فرشته روبرویم نشسته بود و داشت به حلقه های دودی که از توی دهانم بیرون می آوردم نگاه می کرد.مجبور بودم کله ام را بچرخانم سمت چپ و دود را آن طرف خالی کنم.فرشته از دود قلیان متنفر بود و کافی بود فقط یک بار ـ آن هم نه عمدا ـ دود را به طرف او خالی کنم که تا یک ساعت بعد فقط اخم کند و هیچ حرفی نزند.همینجور که داشتم دود را بیرون می دادم به چشمانش نگاه کردم و بعد به لبهاش و دستهایش و همینجور آمدم پایین تا رسیدم به پاهایش که یکی روی آن یکی دراز بود.فرشته هیچ نقصی نداشت.همه چیزش زیبا بود.همه چیزش به همه چیزش می آمد.شرط می بندم از آن مخلوقاتی بود که خدا چند روزی وقتش را صرف آفریدنش کرده بود و حق خیلی آدمهای دیگر را گرفته بود و خیلیها را ناقص و کور و کج و کوله آفریده بود تا فرشته همه چیزش کامل شود.همینجور بر و بر نگاهش می کردم و او هم برو بر نگاهم می کرد تا آخر سر خنده مان گرفت و فرشته دوباره همان سوال مسخره ای که تا حالا هزار بار از من پرسیده بود را تکرار کرد:

"تو فکر می کنی من قشنگم یا واقعا منو دوست داری؟"

من هم همان جوابی را که تا حالا هزار بار گفته بودم را تکرار کردم:

"من فکر می کنم تو هم زیبایی و هم من تو را دوست دارم."

"نه.منظورم این نیست.منظورم این بود که اگه مجبور بودی بین دوست داشتن و زیبایی من یکی را انتخاب می کردی انتخابت چی بود؟"

با این که هزار بار این سوال را از من کرده بود برای هزار و یکمین بار مانده بودم چی جوابش را بدهم.همیشه که فرشته این سوال را می کرد این قدر معطل می کردم تا نهایت خودش حوصله اش سر می رفت و بی خیال می شد.این بار ولی یکدفعه جوابی به ذهنم رسید:

"نمیشه این دو تا را از هم جدا کرد.یه جورایی لازم و ملزوم هم دیگرند.دوستت دارم چون زیبا هستی."

"من که نمی فهمم."

بعد خنده ای دلنشینی کرد که من احساس کردم خوشبخترین آدم روی زمینم.خودم را به او نزدیک تر کردم.دست راستم را به دور کمرش انداختم و به چشمانش خیره شده بودم.ناگهان اتفاق وحشتناکی افتاد.همین که داشتم قل قل می کردم و دود را می بردم به عمیق ترین قسمت ریه ام یک دفعه فرشته تبدیل شد به یک پیرزن زشت و وحشتناک.آن قدر زشت که فکر نمی کردم موجودی به این زشتی هم می تواند وجود داشته باشد.پیرزن داشت مرا نگاه می کرد و می خندید و دو دندان زرد و کرمویش از داخل دهانش پیدا بود.انگار فقط آن دو تا دندان را داشت.با دستان زرد و استخوانیش دستهای مرا گرفته بود و به خودش نزدیک می کرد.وقتی دستهای خودم را دیدم که دور کمر چنین پیرزن بدگوشت و بد ترکیبی آویزان شده سرفه طولانی و عجیبی کردم .دود توی دهانم مانده بود و نه بیرون می آمد و نه داخل می رفت.فکر کردم همین  الان است روده ام از دهانم بیاید بیرون و بیافتد جلوی چشمانم.چشمانم بی اختیار بسته شده بود و دیدم یکی دارد با دست به پشتم می زند.ترسیدم و خودم را پرت کردم عقب که صدای فرشته را شنیدم:

"چته؟چرا این جوری می کنی؟"

چشمانم را آرام آرام باز کردم.وقتی دوباره همان صورت قبلی فرشته را دیدم نفس عمیقی کشیدم.

"هیچی.دود پرید تو گلویم!"

"پس چرا وقتی به پشتت زدم پریدی و خودتو انداختی عقب؟"

"نمی دانم.واقعا نمی دانم."

سالها گذشت و من هنوز با فرشته هستم.هنوز هم زیبا است و هم من دوستش دارم.ولی آن پیرزن پتیاره و اهریمنی هر چند وقت یک بار توی خواب و بیداری به سراغم می آید و یادم می اندازد که او هم بخشی از فرشته است.بخشی از درونش که فقط من می توانم ببینمش و هیچ کس دیگر نمی تواند.و من می دانم فرشته روزی تبدیل به آن بخش اهریمنیش می شود.روزی که دیگر هیچ چیزی از زیباییش نمی ماند و آن و قت من در می مانم جواب سول فرشته را چه بگویم؟"او زیباست یا من دوستش دارم؟"حالا فهمیده ام جوابی که به فرشته داده ام مزخرفترین جوابی بود که می توانستم  بدهم.فرشته سالها بعد تبدیل به آن بخش اهریمنیش می شود و من تازه آن روز می فهمم که هیچ وقت دوستش نداشته ام. 

 

+ پیمان
جمعه دوازدهم مهر 1387
مردی که ناله هایش را نعره می زد
Image hosting by TinyPic

جمعه سیزده مهر ماه سال ۱۳۸۰ است.مردی سالهاست تمام رویاهایش را جمع کرده در این خانه "قدیمی و صمیمی" و منتظر "دست سردی" است که بر این رویاهایش "آتش" بزند.دستی که انگار امروز وقت آمدنش است و به زودی از "دوزخ" به این "قریه"می آید.مادر چندین بار در اتاق تنها فرزندش را می زند:"بیا صبحانه ات را بخور."صدایی نمی شنود.در را باز می کند و می آید تو.با دست تکانش می دهد:"فریدون جان!بلند شو بیا غذایت را بخور."بدنش را دست می زند.یخ زده و خشک است.به صرافت می افتد.چندین بار تکانش می دهد.سرش را می گذارد روی قلب پسرش.صدای نفس کشیدنش را که نمی شنود به هق هق می افتد.فریدون مرد.نه دق کرد.دق.

"باید تسلیتی برای روزنامه بفرستیم."می فرستیم:"دق کردن فریدون فروغی خواننده نوازنده گیتار پیانو آهنگساز و شاعر نو پرداز را به همه اهالی شعر و موسیقی ایران به همه مسئولان فرهنگ و ارشاد که با سختگیریهای به جای خود موجب انزوا و خانه نشینی بیشتر او شدند و به همه مردم هنر دوست و وفادار ایران که در این سالها تنها یار فریدون بودند تبریک و تهنیت می گوییم."می رویم به روستای "قرقرک."باید آخرین وظیفه مان را هم انجام دهیم.باید نشان دهیم"زنده کش مرده پرست"هستیم.شلوغ است.ترافیک و ازدحام جمعیت.این همه مردم قبلا کجا بودند؟وقتی فریدون گوشه خانه کز کرده بود و به آلبومهای انتشار نیافته اش فکر می کرد کداممان به دادش رسیدیم؟شروع می کنیم به گریستن.به یاد بدبختیها و به کام فریدون.سنگ قبرش را نگاه می کنیم:"چون آدمک زنجیر بر دست و پایم    از پنجه تقدیر من کی رهایم."ما تنها لیاقت این را داریم که با آهنگهایت بغض کنیم.هیچ کس به اندازه خودت زنجیر و تقدیر واقعی را احساس نکرده است.

انگار همه چیز از همان دختری شروع شد که بی آن که خبرت کند با خانواده اش به آبادان میرود.تنها اولین عشق است که جاویدان است.شاید صدای بم و گرفته ات بخاطر همین باشد.بعدها ازدواج هم که می کنی هیچ گاه نمی توانی حس اولین را پیدا کنی.از همسرت جدا می شوی و عربده می زنی:"دیگه هیچ کس دلمو نمی بره."آهنگها یکی یکی می آیند.محبوب و محبوب تر میشوی.از هیچ کس باکی نداری.جشن شاهنشاهی است.تو هم دعوت می شوی.نوبت که به تو می رسد گیتارت را برمیداری و می روی جلوی شاه و بلندفریاد می کشی:"یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم."خودت هم می دانستی آن یک نفر هیچ وقت نمی آید.وگرنه اسم آهنگت را "همیشه غایب" نمی گذاشتی.

"شما بهایی هستید!"بهانه است.نمی خواهند به تو مجوز بدهند.یاد فرهاد می افتی.کورش یغمایی سیاوش و داریوش.دارند یکی یکی آلبومهای جدیدشان رابه بازار می دهند.چرا فقط من؟برای لحظه ای هم شده فکر رفتن می کنی.ولی مگر می شود کسی بخواند:"نفسم این خاکه   خون گرمم پاکه."و آنگاه  هوس رفتن از این خاک را بکند؟باید خودم را بیشتر آزار دهم.می مانم تا دق کنم.

"فریدون را فراموشی و خاموشی کشت."یکی از روزهای سال۷۳ است.فریدون فروغی"خفته در تنگنا"خسته از انزوا و خاموشی دق کردن تدریجی خود را مرور می کند.یه یاد اولین آهنگش"چون آدمک زنجیر بر دست و پایم از پنجه تقدیر من کی رهایم"می افتد و به این فکر می افتد انگار از اولین آهنگش می دانسته چه سرنوشت شومی در انتظارش است.قلم را در دست می گیرد و آخرین عقده های خود را هم می نویسد:

"بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد...

در زندگی احساس تنهایی می کرد

ولی هرگز دل به کسی نداد

وخلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن"

+ پیمان
پنجشنبه چهارم مهر 1387
مرد محبوب
"نگاش کن چه جوری دیگرون رو میخندونه؟همه زنها عاشق اینند که با اون حرف بزنند.اعتماد به نفسش حالمو بهم می زنه.زنها عاشق همچین مردهاییند.براشون مهم نیست مردشون چند تا کتاب خونده.آدم با شخصیتیه یا نه یا چه قدر می فهمه.فقط باید اونها را بخندونه.چرا همچین مردی باید این قدر محبوب باشه؟"

دهنش را که به گوشم چسبانده بود کمی کنار زد و به صورتم زل زد.چند لحظه همینجور نگاهش کردم و بعد شانه هایم را تکان دادم.واقعا نمی دانستم.

"حالم ازش بهم می خوره.بیشتر از اون از این زنهایی که به دلقک بازیهای همچین مردی می خندند.شرط می بندم یه دونه کتاب هم تو عمرش نخونده."

خنده زنها بلندتر از آن بود که بگذارد بقیه حرفش را بشنوم.مرد محبوب حرفی زد که بی اختیار خنده ام گرفت.

"این همه کتاب خوندم و هنوز بلد نیستم با دخترها حرف بزنم.کی می دونه من بیشتر از اون می فهمم؟هنوز که با دخترها حرف می زنم زبانم می گیرد.می دونی...اگه ظاهرت درست باشه همه چیز هم درست میشه.این شام مزخرف رو کی می دهند که گورم را گم بکنم؟حالم از اینجا بهم می خوره."

 

زن میزبان مدام از مرد محبوب می خواست دسری که خودش درست کرده را بخورد.مرد تشکر می کرد و می گفت از دسر خوشش نمیاد.

"چرا به ما این جوری تعارف نمی کنه؟هیچ کدوم از این ده نفری که این جا هستند نمی فهمند داره بهشون توهین میشه.اگه می فهمیدند همین الان این مهمونی مسخره رو ول می کردند و  قهر می کردند و می رفتند خونه.اون وقت زنه می فهمید کارش اشتباه بوده.همه چیه این دنیا مزخرفه.وقتی دنیا را تو شش روز و با هول و عجله درست کنی همین میشه.هیچی این دنیا سر جاش نیست.نگاه کن باز داره تعارف می کنه.اگر من جای خدا بودم یه طبقه اضافه تو بالاترین نقطه جهنم درست می کردم و این مرد عوضی رو پرت می کردم اون جا."

گوشم صدا می کرد.وقتی شروع  کرد به پچ پچ کردن بوی دهانش به دهانم میزد و حالم را بهم  زد.

"چرا من جای همچین مردی نیستم؟باور کن خوشبخترین آدم روی زمینه.کراواتش را نگاه کن.شرط می بندم پول یه ماه حقوق منه.مسلماخوش قیافه تر از منه.خدا بخواهد به یه نفر چیزی بده همه چی می ده به یکی هم نخواهد هیچی نمی ده."

مانده بودم چی بگم.غرغرش حوصله ام را سر برده بود.هنوز به نصف غذایم هم نرسیده بودم.مرد محبوب غذایش را تمام کرده بود و  روی کاناپه نشسته بود و پیپ می کشید.

گفتم:"تو رو خدا تموش کن.این جا نمیشه حرف زد.بعدا می تونیم دربارش حرف بزنیم."

"تو هم لنگه اونایی.شرط می بندم الان دلت می خواهد پیش اون توی کاناپه نشسته بودی و بهت پیپ تعارف می کرد.بعد برات خاطره بامزه ای تعریف می کرد و غش غش می خندیدی.ولی من مثل تو نیستم.اگر قرار باشه یه نفر توی این مهمونی باشه که بتونه حاله این عوضی رو بگیره شک نکن که منم."

بی حوصله پرسیدم"چه جوری می خوای حالشو بگیری؟"

به خودم لعنت فرستادم که از اول پیش او نشستم.نه من و نه او هیچ کدام از مهمانها را نمیشناختیم.هم او و هم میزبان از دوستهای قدیمیم بودند.هر دو را خیلی وقت بود که ندیده بودم.

گفت:"می بینی که دارم می گیرم.محال سگ هم نمی کنمش.به مسخره بازیهایش نمی خندم.مطمئن باش داره می سوزه که من محالش نمی کنم ولی تو روی خودش نمیاره."

آن قدر پچ پچ کردیم که صدای میزبان در آمد:"شما که می خواستین با هم پچ پچ کنید چرا آمدید؟می رفتید خانه هم و تا صبح با هم حرف می زدید."

با لحن صمیمانه ای گفت و همه خندیدند.مرد محبوب گفت:"آخه عزیزم اگه تو خونه هم بودنند که دیگه حرفی واسه درگوشی گفتن نداشتند."

همه خندیدند.دوست من هم خندید.می خواست نخندد ولی خندید.لبهاش را به هم فشرده بود که منفجر نشود.صدای عجیبی از توی حلقش در آمد و بعد صدای خنده اش توی چمع پیچید.آن قدر بلند بود که همه با تعجب نگاهش می کردند.سرخ شده بود.

بعد از چند دقیقه دوباره به همان قیافه اولیه اش بازگشت.سرش را به گوشم چسباند:"می بینی؟آدم این قدر اختیار نداره که وقتش دلش نمی خواهد نخندد.تا حالا چند بار شده که وقتی کنار زنها هستی بی اختیار گریه ات گرفته باشه ولی تو نخواهی گریه ات را ببیند؟"دستش را آهسته به طرف مرد محبوب بلند کرد و گفت:"دنیا مال همچین آدمهای عادیست.آدمهای عوضی که هیچی نمی فهمند ولی خدا بیشتر دوستشون داره.من و تو فقط برای این به دنیا اومدیم که به مسخره بازیهای همچین آدمهایی بخندیم و اونها رو محبوب کنیم.من و تو مخلوقات فرعی خدا هستیم."

صدای شلیک خنده مرد محبوب به من و او فهماند حرفهایش آن قدر بلند بوده که همه شنیده اند. زنها هاج و واج نگاه می کردند.دوستم سرخ شده بود.مرد محبوب همچنان می خندید. برای اولین بار توی مهمونی به حرفی خندید که خودش نگفته بود.

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1