تبليغاتX
سرگردانیهای یک غریبه وراج
سرگردانیهای یک غریبه وراج
 

سینه ام راجلو دادم وسعی کردم به چشمانش نگاه نکنم.آب گلویم را قورت دادم و  حرفهایی که بیش از ده بار برای خودم تکرار کرده بودم  را گفتم:"حالا هیچ چیز جدیدی باقی نمانده.هر غذای خوش مزه ای خورده شده,هر چیزی که به درد نوشتن می خورد نوشته شده,هر کاری که می خواهی انجام دهی انگار قبلا هم انجام دادی ودر نهایت این که با آدمی که دوستش داری همه حرفها را زده ای و هیچ چیز جدیدی باقی نمانده که به او بگویی."

 این جمله "با آدمی که دوستش داری"را بلند تر گفتم تا بفهمد منظورم چه کسی است.

برای چند لحظه توی چشمهایم نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید گفت:"اگر فکر می کنی جدا شدن ما باعث تنوعی در زندگیت می شود اشکالی ندارد."

جدا شدن؟جدا شدن آن کلمه ای نبود که من می خواستم.جدا شدن یک مفهوم کلی است.می توانیم جدا شویم ولی یک دوست باقی بمانیم.این طوری دلمان برای همدیگر تنگ می شود و هر وقت همدیگر را می بینیم حرف تازه ای وجود دارد که بگوییم.

همیشه وقتی منتظر یک اتفاق هستی تا تو را از این حالت رقت بار و کسل کننده نجات دهد  آن اتفاق خواهد افتاد,ولی همان چیزی که قرار بود تو را از یکنواختی نجات دهد وسیله ای می شود برای ایجاد همین تکرار.این را حالا دو ماه بعد از جدا شدن از او فهمیده ام که دیگر هیچ کار جدیدی برایم نمانده تا انجام دهم.حالا که حتی تغییر عادتهای روزمره ام هم نمی تواند باعث تنوعی در زندگیم بشود.حالا که همه چیز برایم عادی شده و هیچ چیزی سبب نمی شود از این قالب خشک و بی روح خارج شوم..حالا که فهمیده ام مرگ بهترین تنوع است.چون بعد از آن دیگر هیچ غلطی نمی توانم بکنم.

بخشهایی از یک داستان نوشته نشده


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

همین که دختر داشت آخرین قاچ پیتزا را توی دهانش می برد و به پسر می خندید حس غریبی به پسر دست داد.ناگهان از دختر بدش آمد.از دهان کوچکش که داشت پیتزا را آرام فرو می داد,از رژ لب نارنجی رنگ از خنده ای گشادی که به صورتش چسبیده بود و با چشمهایش ناسازگاری داشت ،از دستهایش و لاک صورتی که به ناخن زده بود متنفر شد.آخرین قاچی که می خواست به دهانش فروببرد را پایین آورد و به دختر نگاه کرد.

دختر همچنان می خندید و دستهایش را روی دستهای پسر گذاشت:

"یک هفته دیگه این موقع توی شمال هستیم.میوه عروسی را سفارش دادی؟"

"آره."

و انگشتهای پسر را بیشتر فشار داد:

"خوش به حالت!هیچ استرسی نداری.من دارم از اضطراب می میرم."

"دلیلی نداره.همه چیز منظم پیش میره."

 

 

پسر رانندگی می کرد و وقتی داشت به سمت راست می پیچید نگاهش به دستهای دختر افتاد که کنار دنده ماشین بود  و دوباره همان حس غریب به سراغش آمد:

"راستی لاکت رو عوض کن.اصلا بهت نمی آید."

دختر سرش را چرخاند:

"یه کم آروم تر برو.چرا این قدر تند میری؟"

"لاک صورتی اصلا با صورتهای تیره جور در نمیاد."

"رنگ لاک چه ربطی به رنگ پوست داره؟"

پسر چشمانش را بست و به آن موقعی فکر کرد که توی رستوران بودند.چشمانش را که باز کرد خنده دختر جلوی چشمش آمد.بار دوم که خواست به سمت راست بپیچد عمدا سرش را به راست نچرخاند و ماشین محکم خورد به زنی که کنار خیابان ایستاده بود و منتظر تاکسی بود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
وقتی همه آدمیان بتوانند خواندن را بیاموزند،در گذر زمان نه تنها نوشتن بلکه اندیشیدن نیز تباه می شود.

نیچه از کتاب "چنین گفت زرتشت"


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

 و این هم هفت آرزوی محال من به دعوت نیستان:

1.در فرانسه به دنیا می آمدم  و البته کمی دیر تر.می نشستم در کافه های پاریس و با سارتر و کامو قهوه می خوردم و سیگار می کشیدم.درباره "مرسو"(قهرمان رمان بیگانه)با کامو بحث می کردم و می پرسیدم مگر می شود یک آدم این قدر زمخت و بی احساس باشد؟سارتر را  به خاطر نمایشنامه "دستهای آلوده"تحسین می کردم .سارتر هم دستی از سر نوازش به سرم می کشید و بعد از این که داستانهایم را می خواند می گفت:تو دست من را هم با داستاهایت از پشت بستی!

2.خانواده ام کمی بیشتر با کتاب و ادبیات انس داشتند. پدرم هم یک روشنفکر خسته شصت ساله با ریشها و موهایی بلند و  سفید و عینکی ته استکانی بود. یک کتاب خانه بزرگ هم  داشت که مملو از رمان های بزرگ و کتابهای فلسفه قطور بود.

3.به جای این که متالورژی بخوانم (خیر سرم قرار است در آینده ای نزدیک مهندس متالورژی بشوم) می رفتم ادبیات دانشگاه تهران و استادهایم هم دولت آبادی و بهبهانی و شفیعی کدکنی بودند.آن قدر تلاش بکنم تا سرانجا م رمان نویس قهاری بشوم. تا آنجا که لقب بزرگترین نویسنده ایران را از هدایت پس بگیرند و دو دستی تقدیم من بکنند.

4.کنترل دنیا دستم بود و هروقت عشقم می کشید همه چیز را عقب می کشیدم.جوان و جوان تر می شدم و همه کلمه ها، همه درس هایی که تا حالا خوانده بودم،همه عشق های ناکام و حتی همه آدمهایی که توی زندگیم دیده ام را فراموش می کردم. می شدم خلا کامل و  هیچ وقت هم بزرگ تر نمی شدم.

5.کاش هیچ وقت نیازی به خوردن غذا نداشتم تا هر روز نیم ساعت توی دستشویی و در ساعتهای مختلف مشغول تخلیه کردن و زور زدن باشم!

۶.این یکی بزرگترین آرزویم است :

کمی با حوصله تر بودم.وسط داستان نوشتن خسته نشوم و نیمه کاره رهایش نکنم.کتابها را با حوصله بیشتری بخوانم .اجتماعی تر بودم  وهم نشینی با دیگران هم بیشتر از نیم ساعت برایم کسل کننده نبود

۷.قبل از این که عزرائیل را برای سقط کردنم احضار کنند خودم دست به کار شوم و در ضمن توی لحظه آخر به هیچی فکر نکنم.نه به چیزهای اساسی و نه حتی به این که دیشب شام چی خوردم.

آرزوی دلنشینی است!

از دوستان زیر برای نوشتن هفت آرزوی محال دعوت می کنم:

حمید.کیانوش.شبلی.همسایه ها . نا شناس


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

برای من که معمولا در طول تعطیلات عید هیچ غلطی نمی کنم و مثل دیوانه ها گوشه اتاق می نشینم و به درو دیوار نگاه می کنم خواندن رمان همسایه ها (احمد محمود)غنیمتی بود.کتاب را در دومین روز فروردین شروع کردم و در آخرین ساعات نحس ترین روز سال به پایان بردم.(اشتباه نکنید. نه تعداد صفحات کتاب زیاد بود و نه زبانش صقیل بود.زمان طولانی  به پایان رسیدن کتاب  کاملا به بیحوصلگی من مربوط می شود.)

قصد دارم حاشیه ای برای این کتاب بنویسم.دلم می خواهد از این به بعد در وبلاگم  درباره کتابهایی که خوانده ام بیشترصحبت کنم.البته هر وقت  که کفگیر داستانهایم به ته  دیگ بخورد!

1.احمد محمود نویسنده ای است که هر یک از رمانهایش به گونه ای با مهم ترین رویداد های معاصر کشورمان  پیوند خورده است..از ملی شدن صنعت نفت (همسایه ها) تا انقلاب اسلامی (مدار صفر درجه)  و جنگ هشت ساله ایران و عرق (زمین سوخته و ...) که اغلب مستندی است برای  مبارزات و رنجهای توده فقیر ایران برای به دست آوردن شرایط برتر اقتصادی و اجتماعی. او رئال و توصیف گونه می نویسد و زبانش البته ـ غیر از این کتاب ـ کمی زمخت و بی احساس است.

2.رمان همسایه ها به گونه ای داستان زندگی شخصی او نیز هست.محمود تحصیلاتش را در دوره دبیرستان نیمه کاره رها می کند و مدتی نیز به فعالیتهای سیاسی روی می آورد. خالد راوی داستان "همسایه ها"  با خانواده فقیرش در خانه های همسایه نشین همراه با گروهی دیگر زندگی می کنند .اوبه طور اتفاقی با گروهی مبارزآشنا می شود.گروهی که با تشکیل متینگ و توزیع روزنامه و اعلامیه مبارزات نهانی انجام می دهند..پس از مدتی پدرش برای تامین زندگی خانواده اش به کویت می رود و خالد _که تا کلاس چهارم بیشتر درس نخوانده _در قهوه خانه هم خانه اش ـ امان آقا ـکار می کند و  نان آور خانواده اش می شود.در عین حال آشناییش با این گروه مبارز  سبب شکل گیری شخصیتش می شود.کتاب می خواند,اعلامیه پخش می کند و در متینگها شرکت می کند.تا  آنجا که زندانی می شود و ..

3.شاید مهمترین نکته درباره رمان "همسایه ها "این باشد که احمد محمود صادقانه و بدون هیچ گونه محافظه کاری همه اعمال و اتفاقاتی که در خانه مشترک  خالد  و همسایه ها اتفاق می افتد  را توصیف می کند.تا آنجا که پرده از این بر می دارد که آدمهای خانه برای ارضای امیال نهفته و عقده های درونی به هم خانه هایشان روی می آورند.مانند تجاوزهای  مکرر بلور خانوم _همسر امان آقا ـ  که از داغ نداشتن فرزند به خالد روی می آورد  که  محمود بی رحمانه آنها را توصیف می کند و ...شخصا قسمتهایی از رمان را که در خانه می گذرد را بیشتر ترجیح  می دهم تا فعالیتهای سیاسی خالد و ماجراهای ملی شدن صنعت نفت که متاسفانه بدجوری هم تاریخ مصرف دار است.کاش خالد هیچ گاه با گروهای مبارز آشنا نمی شد.

4.ضعف اساسی در رمان"همسایه ها" که سبب شده این رمان به یک شاهکار تبدیل نشود این است که احمد محمود نتوانسته هدف و جهان بینی مشخصی برای داستانش ارائه دهد.رمان از همه چیز می گوید.فقرخالد و آدمهای اطرافش,شخصیت مبارز پندار و مبارزات نهان آنها,عشق خالد به دختری سیاه چشم،تحصن  خالد و هم بندیانش برای بهبود غذای زندان  و البته همه اینها در هاله ای از ابهام و بدون هیچ گونه نتیجه گیری مشخص به پایان می رسد.آیا محمود با بازگو کردن این تلاشها می خواسته خوانندگانش را  برای مبارزات نهان سیاسی  و تحصن و ... تشویق کند؟ قسمتهای مربوط به  فعالیتهای سیاسی پندار و بعدها اضافه شدن  خالد خوب پردازش نشده است.مشخص نیست چه گروهی هستند و هدفشان چیست؟از ملی شدن صنعت نفت می رسند به این که کارگران کارخانه ریسندگی را تشویق به تحصن کنند,چون مدتی است ساعت ده صبح به آنها شیر برای نوشیدن نمی دهند!به نظر می رسد محمود می خواسته همه رویدادهایی که در زندگی خالد افتاده را توصیف کند.به این هم کاری نداشته که آیا این اتفاقات به هم مربوط بوده یا خواننده می تواند از آن نتیجه کلی بگیرد یا نه؟

5.رمان "همسایه ها" در طول حکومت پهلوی اجازه انتشار داشت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی همچنان در توقیف به سر می برد. محمود در این کتاب  دستگاه حکومت وقت را به باد انتقاد می گیرد و تصویری سیاه و البته واقعی از دستگاه پلیس و اوضاع نا مناسب زندانهای پهلوی می دهد.همین یک کتاب می تواند نونه خوبی باشد  برای  مقایسه وضعیت سانسور و آزادی بیان میان اکنون و گذشته!
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
"هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشسته ام."(احمد شاملو)

هر بار که با هزار امید و آرزو داستان جدیدی توی وبلاگم می گذارم و بعد از گذشت چند روز ـ گاهی اوقات چند هفته ـمی بینم جدای از تعداد نا امید کننده کامنتها،هیچ نظر مرتبطی درباره نقاط ضعف و قوت داستان یا محتوای آنها  نمیبینم بی اختیار یاد این جمله بالا می افتم.بعد به این فکر می کنم که تنها  حلقه ارتباطی باقی مانده ام را هم با دنیای پیرامونم قطع کنم.وبلاگ را پاک کنم و دوباره مثل قبل هر وقت که چیزی نوشتم با صدای بلند برای خودم بخوانم و بشوم خواننده و منتقد خودم.ولی باز هم بعد از چند هفته  خوش خیالی ذاتیم به سراغم می آید.همه چیز را فراموش می کنم و دوباره نوشتن داستان جدید و دوباره تکرار همان امید واهی.

نمی دانم.شاید مشکل از خودم باشد.شاید داستانهایم آن قدر ضعیف است که ارزش خواندن  ندارد. شاید وبلاگم هم مثل خودم اسیر "جبر الهی" است و  بلد نیست با دیگران ارتباط برقرار کند.ولی یک چیز را مطمئن هستم.ما وبلاگ نمی نویسیم که دیگران بخوانند.می نویسیم که به دیگران نشان دهیم.کمتر پیش می آید مطالب یکدیگر را بخوانیم.یک نگاه اجمالی به کل مطلب  می اندازیم و  گاهی دادن یک نظر کلی"سلام.مطلبت را خوندم.واقعا زیبا بود."و بعد برای بالا رفتن تعداد کامنتهایمان گدایی میکنیم"خوشحال میشم به من هم سر بزنید."

 سال جدید و آغاز دهمین ماه راه اندازی وبلاگم  را در حالی شروع می کنم که بی اغراق هیچ گاه این چنین نا امید و خالی از توانایی نبودم.در میان انواع بدبیاریهایی که امسال برایم افتاد تنها تکیه گاهم این بود که نیرویی مقاوم تر از خودم در خودم سراغ   دارم برای نوشتن و بازگو کردن جریان صامت و یکنواخت زندگیم.جریانی که احساس می کردم متفاوت و اندکی غریب باشد و کشفش لااقل برای خودم لذت بخش بود.ولی گویا همین توانایی هم از من سلب شده و شاید زندگیم همانند خودم تنها  در توهم خاص بودن گرفتار است و هیچ فرقی با دیگران نمی کند.

من هم مثل دیگران شدم!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

"آقا اگر هم میخواهی بیرون بیندازی یه کمی جلوتر بینداز."

این را که میگفت بعضی ها می خندیدند و با دلسوزی نگاهش می کردند.بعضی ها هم بی تفاوت برگه را می گرفتند و همانجا پرت می کردند روی زمین.حیدر خان دیروز دعوایش کرده بود که جرا برگه هارا پخش نکرده و همه را توی  پیاده رو یا داخل جوی آب  پرت کرده.حیدر خان می گوید: باید سلام بدهی.لبخند بزنی.اینها خیلی تاثیر دارد.ولی او هیچ کدام از اینها را نمی کرد.تنها حرفی که بعضی وقتها می زد این بود که "به این آقا رای بدهید."همان آقایی که عکسش روی برگه ها بود و دستهایش را به هم  حلقه زده  و به پسرک میخندید.بالای عکسش هم نوشته بود:"شعار دادن کافی است.وقت عمل فرا رسیده." و پشت کاغذ هم نوشته بود:" رفاه و توسعه اقتصادی ،حمایت از قشر زحمت کش جامعه و ..."معنی رفاه را می دانست اما توسعه را نه.حیدر خان گفته بود اگر این آقا رای بیاورد دست همه مان را میگیرد.پسرک آرزو می کرداین آقا رای بیاورد.

برگه ها که تمام شد رفت و  پشت در ستاد ایستاد.همان مردی  که عکسش توی کاغذ بود _  مشغول حرف زدن بود.پسرک جمله هایی که آن مردمیگفت را نمی فهمید.فقط از دست زدنهای دیگران فهمید حرفهای خوبی می زند. حیدر خان آمد:"تمام شد؟باز نیداخته باشی  توی جوب؟."شکم گنده ای داشت.  با دستهای کلفتش دست کشید روی موهای پسرک   و با نگاه مهربانه ای گفت:"می روی توی  کوچه های دور و بر  این دویست تا را هم پخش کنی؟فردا شب آخر است.خیلی عقبیم." بعد بدون این که پسرک جوابی بدهد از جیبش یک هزار تومانی برداشت و به پسرک داد:اول از مغازه ها شروع کن.یه ساندویچ هم برای خودت بگیر بتونی تا شب پخش کنی."

 باران شروع به باریدن کرده بود.برگه ها را توی جیبش مچاله کرده بود.از مغازه ها شروع کرد و بعد آدمهایی که توی پیاده رو راه می رفتند و آخرسر خانه ها.به بعضی ها می گفت"به این آقا رای بدهید."به بعضی ها سلام می داد و به بعضی دیگر هیچ. دستهایش که توی جیب گذاشته بود از سرما بی حس شده بود.باد شدیدی می وزید.خانه ها سخت ترین کار بود.دستی نبود که برگه ها را از دست او بگیرد و کارش تمام شود.باید برگه ها را میانداخت داخل خانه.شیار در بعضی خانه ها  تنگ بود و انداختن کاغذ داخل آنها کار مشکلی بود. صدای پارس سگی از دوردست می آمد.ترسیده بود.انگار خیلی دور رفته بود.از آن همه سر و صدای ستاد دیگر  خبری نبود.باد به درخانه ها و درخت های پیر و زمخت می خورد و صدای عجیبی می داد.از خانه ای صدای جیغ زنی آمد.صدای جاروی رفتگری را از دور شنید.داشت کاغذهای تبلیغاتی که داخل کوچه ها افتاده بود را جمع می کرد و زیر لب غرغر می کرد.

به انتهای کوچه رسیده بود.باد شدید تر شده بود. خم شده بود و سعی می کرد کاغذ را از داخل شیار کلفت خانه عبور دهد.هنوز صد تایی مانده بود.چشمانش از خستگی نیمه باز بود.کلفتی برگه های باد کرده توی جیبش نمی گذاشت به راحتی خم شود.برگه ها را روی زمین گذاشت و پای راستش را روی آنها گذاشته بود.سرانجام  برگه را داخل خانه  کرد.وقتی خواست بلند شود پای چپش لیز خورد و افتاد. باد همه برگه ها را پخش کرد.نمی دانست دنبال کدام یک برود.باد هر کدام را به طرفی می انداخت.رفتگر نردیکش آمد.برگه ها را دید که هر کدام گوشه ای افتاده بودند.زیر لب چیزی گفت.پسرک نشنید.

توی خیابان بی هدف راه می رفت. برف قطع شده بود ولی باد بی وقفه می وزید.مانده بود به حیدر خان بگوید که برگه ها را گم کرده یا نه.اگر نگوید و بعد خودش  بفهمد خیلی بد می شود.گرسنه بود.یاد هزار تومانی افتاد که حیدر خان داده بود.هر چه جیبهایش را گشت پیدا نکرد.به جایش توی جیب پشت چند تا برگه دید.بیست تایی می شد.آن مرد باز هم  داشت می خندید.

از دور دو  رفتگر را دید که کنار آتش قوز کرده بودند..جاروهایشان را روی زمین انداخته بودند و  دستهایشان را به جلو دراز کرده بودند.پسرک کنار آنها ایستاد.دستهایش را نزدیک آتش کرد.آتش بی رمق و در آستانه خاموشی بود.هیچ کس حرفی نمی زد.هر دو  سیگاری روشن کردند و ایستادند.یکیشان گفت"خودتو الاف نکن.الان خاموش میشه."جارویش را بر داشت و دنبال آن یکی رفت. پسرک دنبال چوب گشت.خیابان را چند بار بالا پایین کرد. همگی تر بودند.با ناامیدی به شعله های کم سوی آتش نگاه میکرد.سرما عذابش می داد. فکری به ذهنش رسید.از توی جیبش کاغذ ها را نگاه کرد.داشت به پسرک  می خندید.کاغذ ها را توی آتش پرت کرد.اول دستهایش که به هم حلقه زده بودند آتش گرفت و بعد صورتش و خنده ای که تنها شعله های آتش توانستند جلویش را بگیرند.آتش حسابی گرفته بود.

 

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
سنگین ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان برای سیزیف میتوانستند در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد.سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد.مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود.اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ می غلتید و به پایین تپه می افتاد.خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود.در صد سال اول لبه های تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد.در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل می داد و بالا می برد.در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچک تر شد و شیب هموار و هموار تر و...

این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت های اعتباری اش در کیفی می گذارد و با خود می برد.صبح سوار آسانسور می شود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می رود که محل مجازاتش به حساب می آید.بعد از ظهرها دوباره به پایین بر می گردد.

 استفان لاکنر.برگردان اسدالله امرایی 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

خداوند گفت:"بخوان!"

خواندم:"و بنام خدایی که علیم و حکیم وعظیم  و رحیم و فضیل و کریم است و اوست که تواب ورحمن و عالم و قادر و واحد است و خطاهای انسان گناه کار را می بخشاید."

گفت:"تو کیستی؟"

گفتم:"من همان بنده شرمسار از گناهم که اینک به خواست قادر متعال  در شکم ماهی عظیم الجثه ای جا گرفتم و روزها سه هزار و پانصد و بیست و شش بار تسبیح می گویم و شبها سی و پنج رکعت نماز شکر می خوانم.پشیمان و پریشانم.در عجبم نامم را می دانی و هر بار سوال می کنی.بی نیاز و قادری ِولی هر روز باید شکر و سپاست را بگویم و تحمید و تمجیدت کنم."

"ناسپاسی پروردگار گناه عظیمی ست.کفر مگووبر آنچه به عرش کبریایی  مربوط است دخالت نکن. روز و شب خدای را تسبیح گوی و بر قضا و قدرت خرده مگیر.اگر بر ناسپاسی ات افزون کنی روزگار سخت تری را خواهی دید و تا ابد در این جا خواهی ماند."

"چه درد و عذابی سخت تر از این که در شکم لجن زارماهی میان این همه چرک و خون جای گرفته ام.خداوندا!چرا در میان این همه بنده  که  نا سپاسیت می کنند ِ قرعه کار به نام من زده ای؟تا به کی باید در این باتلاق رنج و کفر باقی بمانم تا گناهانم را ببخشایی؟"

صدایی دیگر برنخاست.

 

 

 

ماهی گفت:"قرنهاست به خواست پروردگار عمر جاودانه یافتم تا بتوانی درونم زندگی کنی

و شکر و سپاس او را بگویی و روزها تسبیح و شبها نماز و تحمید بخوانی و عجز گویان و ناله کنان بر گناهانات اعتراف کنی.چرا اعمال عبادیت را سست می گیری و استغفار نمی کنی تا از این جا بیرون یابی؟"

فریاد زدم:"پنج هزار و چهار صد و پنج سال و چهل و پنج روز است تسبیح می گویم و نماز و عبادتم هیچ گاه ترک نشده است.پنج قرن است هر روز بر گناهانم اعتراف می کنم و استغفار می گویم .ولی خداوند مطرودم کرده و دیگر به سراغم نمی آید."

"گناه من چیست عمر جاودانه یافتم تا تو عبرت گیری و شکر و عبادت پروردگار را از یاد مبری.استخوانهایم پوسیده و بدنم شل و خسته و نا توان است."

"دهانت را باز کن تا بتوانم از این جا فرار کنم.به درون دریا بروم و آن قدر شناکنم تا به ساحل یا به کشتی برسم.اگر من از درونت خارج شوم تو نیز جاودانگی خود را از دست می دهی وزندگی سخت و نکبت بارت به پایان می رسد."

"سالهاست این خواسته را از من میکنی وجواب رد گرفته ای.نمی خواهم با نجات دادنت بر رنج و عذابم بیافزایم."

"چه رنج و عذابی بالاتر از این که عمرت جاودانه است و فرزندانت می میرند و تو هنوززنده می مانی. هرماهی ماده ای که دوستش میداری بزودی خواهد مرد و تنها توباید رنج و عذاب بکشی و استخوانهایت خرد و پوسیده شوند."

"استغفار گو و بر آنچه از دهانت خارج می شود درنگ کن.همین کفر و ناسپاسیت است که سبب شده قرنها درون شکمم محبوس شوی. من تقدیر را پذیرفته و بر آنچه بر من گذشته گلابه ای ندارم."

"من قدرت اندیشیدن دارم و تو نداری.هنگامی که  روزگار ننگین خود را با منطق و عقل مقایسه می کنم درمانده و مایوس می شوم.تو چنین توانایی را نداری.بدان اگر دهانت را باز نکنی تا ابد زنده خواهی ماند و من نیز درون شکمت جای خواهم گرفت.خداوند نیز رحمن و غفور است و و اگر نجاتم دهی  بر تو خرده نمی گیرد."

 

ماهی سرانجام پذیرفت.دهانش را باز کرد تا بتوانم از شکمش خارج شوم. شوررهایی و آزاد شدن از شکم تنگ و لجن زار ماهی درونم را فرا گرفته بود. در حال خارج شدن از دهانش  بودم که ناگهان صدای مهیبی برخاست و آبها به غرش برآمدند و توفانی سهمگین دریا را فرا گرفت.ماهی عظیم الجثه بدنش هزار پاره شد و من به داخل دریا پرتاب شدم. دریا پر از ماهیان غول آسایی شده بود که روی آب افتاده بودند و ماهیان کوچک شکمهایشان را پاره کرده بودند و درونشان را می خوردند.تلاش کردم که تکان بخورم و خود را به ساحل برسانم.ولی بدنم ساکن و ناتوان شده بود. گویی درونم خالی ازوجود شده بود و هیچ احساسی نداشتم.دریافتم مرده ام و تلاش و تقلایم  سودی ندارد.دراز کش روی  آب افتاده بودم  و دو ماهی کوچک و شکم باریک روی شکمم در هم میلولیدند.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

معشوقه ام  را که توی خیابان دیدم, موبایلم را از جیبم در آوردم و به گوشم چسباندم :"الو"

و بعد شروع کردم به حرف زدن. گفتم:"مگر قرار نشد دیگر به هم تلفن نکنیم؟"و در حالی که آرام پشت معشوقه ام راه می رفتم حرف می زدم و صدایم را هم کمی بالاتر بردم:" بهتر است همه چیز را فراموش کنیم.ما فقط به هم عادت کرده ایم."

معشوقه ام برگشت و به من نگاه کوتاهی انداخت.بلند گفتم :"حالا این حرف را میزنی.ولی خیلی راحت می شود فراموش کرد.خوب است فکر کنی من مردم.آدم خیلی زود مرگ عزیزانش را فراموش می کند."

جند لحظه گوشی را بی آن که حرفی بزنم نزدیک گوشم نگه داشتم .وقتی خواست سوار تاکسی شود بلند گفتم:"آره.تموم."

دروغ بود.کسی آن طرف خط نبود.فقط می خواستم به معشوقه ام نشان دهم من هم می توانم معشوقه کسی دیگر باشم.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |