تبليغاتX
سرگردانی های یک غریبه
جمعه نهم مهر 1389
این وبلاگ به دلیل هزاران دلیل منطقی و غیر منطقی تعطیل است و متاسفانه هیچ کدام از دلیل هایش را نمی توانم بگویم.از همه ی خوانندگانم٬از بلاگفای عزیز که زمینه این جدایی را با امکانات بی نظیرش فراهم کرد٬از ستاد فیلترینگ که مراتب لطف و عنایت خود را به بنده حقیر هم اعلام کردند و در نهایت از خودم که روزی فکر می کردم می توانم خورشید را در دست بگیرم و اکنون دست گرفتن یک کتاب کم حجم هم برایم ناممکن است پوزش می خواهم که زودتر از اینها مرخص نشدم.

 این آخرین مطلب من در بلاگفا است و دیگر هیچ اتفاق حتی محال ـمثلا این که فردا همه زندانیان بی گناه آزاد شوند!ـ تغییری در تصمیم ایجاد نمی کند.

"زندگی یک اتفاق است و مرگ یک واقعیت."بدروووووووووووود.

 

+ پیمان
پنجشنبه هفدهم دی 1388
مترس از کمرویی خورشید که یلدایش طولانی ترین همه این سالهاست

درازی اعترافی شب نهان می کند همه زخمهایت را ای زخم خورده همه این سالها!

+ پیمان
جمعه بیستم آذر 1388
از حکیمی پرسیدند نویسنده بی خواننده به چه ماند؟

پاسخ آمد:به شرت بی کش!

+ پیمان
جمعه بیست و دوم آبان 1388
فرشته
هر شب فرشته ای به سراغم می آید

با آیه های معجزه گر فضیلت

از خداوندی که با اندوهی از هوس ها به احتضار رفته است

سرخی لبهایش بی شرمی تباهیست

و دستانش بوی آتش می دهد

                                  .....................................................

 

بستانیدش ٬آه! یگانه نیمه متروک قلبم را بستانیدش

بازش گیرید از جادوگر بردگی

که بر سر خاک پست آفرینش نماز برده است 

گناه عشق را با رویای زیستن هم آواز کرده 

 و سرخ و لوند  بر فراز روسپیخانه قبلم سرود عصمت سر می دهد

و عشق را زندگی می نامد

و زندگی را بردگی

و بردگی بوسه ای می شود از جانب او بر آلت عاشقی که از رنج سیاه" بار امانت" پاس داری می کند

تا عاشق پیر عبوس (همان که قرن ها از عقده عبادت دشنام رستاخیز سر می دهد)

 آلت زرکوبش را بر سر ولایت والای انسان بکوبد که:

    او (یعنی من٬ معجزه ی حقارت زمین) همیشه در بازی بوسه ها بازنده است! 

+ پیمان
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
زیستن

زیستنم آغاز فراموشی است

تنی رنجور بر لب جویی خشکیده که از تیرگی رویا خوابش گرفته است

دیروزش افسانه طراوت دریا و امروز برهنه افتاده در شب  پست ویرانی سرد

سنگسار عقده های بی فریاد و دشنام خورده لات و هبل

 

 

یارانم درختان بی برگ هم دردی اند

بی پناه و بنه و سایه که شگفتا خود همان دردند

اشکم نه از مرگ اقاقیها که از تمامی شراب زهرآلوده به فراموشیست

سودای مستانه مرغکان عشقی بی بدرود است  که درازی هوسم را نوید می دهد

و مرگم هراس نفرین سگ صرعی پر چرک و چربی است 

که خود دیرگاهیست ازدرد ترد ابتذال دق کرده است   

 

+ پیمان
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
احساسات متناقض

ناراحتی و یاس از جمله احساسات اعجاب آور بشری است که پس از سپری شدن اندک زمانی به امری عادی تبدیل می شود.طولی نمی کشد که پس از آن که به نقطه اوجش رسید تبدیل به بخشی از درون انسان میشود و آن هنگام است انسان احساس زده در می ماند در مواجهه با پدیده های تلخ روزمره چه عکس العملی نشان دهد.گاهی افسردگی و غم آن قدر درون فرد رخنه می کند که ممکن است بازخورد مواجهه اش  با اتفاقات به متناقض خود تبدیل شود.فرد ممکن است اکنون به حادثه ای احساس بی تفاوتی کند که در گذشته عکس العملش در برخورد با آن به عمیق ترین شکل ناراحتی یعنی گریستن بود.این احساس متناقض تا آنجا می تواند پیش برود که به حادثه ای خنده ای از روی روزمرگی کند که در گذشته حتی یاد آوری آن برایش تلخ و اندوهگین بود.

  وضعیت فعلی جامعه احساس زده ایران با شرح احساسات متناقضی که در بالا ذکر شد کاملا منطبق است.چهار ماه قبل ریز ترین اخبار وقایع کشور به گسترده ترین شکل در میان جامعه توزیع میشد.کاربران جوان ایرانی شرح لحظه به لحظه اتفاقات را در فیس بوک و توییتر به تمام دنیا مخابره می کردند.مردم از کوچکترین تجمع اعتراض آمیزی در شهر بوسیله این ابزار ارتباط جمعی آگاه می شدند.آنها حتی نام کشته شدگان و مقود اثرها را در حافظه خویش تبت کرده بودند.کمتر موبایلی را می توانستیم بیابیم که عکس ندا آقا سلطان یا فیلم ندا آقا سلطان را درون خود جا نداده باسد.هر بیانه ای از سوی کاندیدهای معترض به دقت خوانده میشد و ...

اکنون پس از گذشت نزدیک به چهار ماه از نتیجه انتخابات منحنی سینوسی احساس ایرانی به نقاط نزدیک به صفر تمایل پیدا کرده است.اندوه و عصبانیت و عکس العمل های احساسی اولیه جای خود را به بی تفاوتی  داده است.حالا دیگر خبر کشته شدن فردی عادی در زندان کسی را اندوهگین نمی کند٬کاربران جوان تمایلی به گشتن در دنیای مجازی و آگاهی از اخبار دستگیری افراد و شرح اسف بار وضعیت زندانیان ندارند.دهها ندای دیگر در قربانگاههای عدالت کشته می شوند ولی دیگر کسی به آنها لقب قهرمان نمی دهد و ندای مرگشان گوش کسی را کر نمی کند.آنها دوست دارند گذشته خود را پاک کنند.چهار ماه گذشته خود را کاملا محو کنند و از هر وسیله یا شخصی که آنها را به این گذشته نزدیک می کند دوری کنند.

جهل در انسان زمانی آغاز می شود که رنج و عذاب برای وی تبدیل به امری عادی شود.روزمرگی حوادث تلخ اخیر نشانه ی غم انگیزی است بر شروع بی تفاوتی که اولین نتیجه اش جهل است.

+ پیمان
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
دو نانوا
زندان لاندزبرگ ۱۹۳۶.(این زندان در یکی از شهرهای آلمان نازی به دستور هیتلر ساخته شد) حیاط زندان.

زندانیان بدنبال هم بشکل دایره راه می روند.دو نفر از آنها هر بار که به جلو می رسند ٬آهسته با یکدیگر صحبت می کنند.

یکی از آنها:پس تو هم نانوا هستی نویرر؟

دیگری:بله٬تو هم نانوایی؟

یکی از آنها:بله.ترا برای چه به اینجا آوردند؟

دیگری:مواظب باش!

به گردش ادامه می دهند ـ

دیگری:برای این که حاضر نشدم علف و سیب زمینی داخل نان بکنم.چند وقت است اینجایی؟

یکی از آنها:دو سال.

دیگری:برای چه؟مواظب باش!

به گردش ادامه می دهند ـ

یکی ازآنها:برای این که علف و سیب زمینی داخل نان میکردم.آنموقع این کار تقلب در مواد غذایی بود.

دیگری:مواظب باش!

(برتولت برشت.ترس و نکبت رایش سوم.ترجمه شریف لنکرانی)

+ پیمان
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
مرگ عادتها
"یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

که گفتی دیگر زمین همیشه شبی بی ستاره ماند." (بر سنگ فرش٬احمد شاملو)

اعتماد ملی هم مرد.تکرار غریبی است که به هر چه عادت می کنم مرگش فرا می رسد.اولین بار با "جامعه" شروع شد.پدرم هر ظهر آن را خانه می آورد و من عاشق "ستون پنجم" ابراهیم نبوی بودم.خیلی چیزها را نمی فهمیدم.وقتی سعید حجاریان تز "چانه زنی در بالا٬فشار از پایین" را مطرح می کرد نمی فهمیدم چانه زنی برای چه چیزی؟طبقه متوسط فشار بیاورند که چه شود؟تلویزیون اعترافات علی اشراقی را پخش می کرد و روزنامه ها از قتل های زنجیره ای ٬کوی دانشگاه و ....نمی توانستم بفهمم کدامشان راست می گویند؟!مثل کسی که از وسطهای یک فیلم آن را می دیدند از پدرم می پرسیدم و او هم جواب می داد.پدرم  مثل داستانهای کلاسیک آدمها را دو دسته می کرد.هر که مدافع اصلاحات بود را می گفت"آدم خوبه" و هر که مخالفش بود می گفت"آدم بده"!

اصلاحات داشت آخرین نفسهایش را می کشید که پدرم با روزنامه قهر کرد.خسته شده بود از این که به  هر روزنامه ای که عادت می کرد٬ توقیفش می کردند:جامعه٬طوس٬صبح امروز٬نشاط٬خرداد٬یاس نو و ... همه مردند.همه سیاست زده شده بودند.همه فهمیدند فریب خورده اند و به اصلاحاتچی ها فحش می دادند.مسخره کردن"محمد خالی بند" مد شده بود.همه بعد از هشت سال فهمیدند که هیچ کدامشان با هم فرق ندارند.

وقتی فهمیدم چانه زنی برای چه چیزی که احمدی نژاد آمد.پدرم خوشحال بود.می گفت چهار سال تمام می خندیم!من "شرق" می خریدم و پدرم با هر خبر و مقاله سیاسی قهر کرده بود.تلخی مرگ عادتها برای من هم تکرار شد.شرق٬کارگزاران٬هم میهن و شهروند هم توقیف شدند. بعد از توقیف مجله "شهروند"من هم قهر کردم.دیگر هیچ کداممان روزنامه نمی خریدیم.

احمدی نژاد برای بار دوم که آمد دیگر پدرم خوشحال نبود.دوباره شروع کرد به روزنامه خریدن."اعتماد ملی" تنها نفس کش سرزمین مردگان بود.به امید خبری خوش هر روز صبح به دکه روزنامه فروشی می رفت و پیدایش نمی کرد.تنها از شجاعت کروبی و نامه اش به رفسنجانی خوشحال شد و برای همه تعریف کرد.

امروز که به دکه رفت و دست های خالی اش را نشانم داد غمگین گفت"کاش از همان اول به کیهان عادت کرده بودم!"

+ پیمان
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
افسانه عشق
نمایشنامه در سه صحنه

صحنه اول:دوزخ

خدا:خوردن سیب زهر آلود بهانه ای بود برای بیرون راندنت از بهشت.هر آفریده ای در حصار قدرت آفریننده اش است.خیال پرسفون* را تا ابد فراموش کن.

آدم:آن چشمان افسونگر که نظم طبیعت را آشفته می سازد٬پاهای باریک و سفیدش٬ پ- س-ت-ا-ن های خرمایی رنگی که منکرترین گناهان را زیباترین پاداشها می کند.پرهایی که می توانم درونش بیاسایم و مرا به آتشکده عشقی جاوید می برد.چطور می توانم این خوشی های لذیذ را فراموش کنم؟

خدا:پرسفون یک فرشته است.انسان نمی تواند عاشق فرشته شود.

آدم:به چه دلیل؟حوایی که برای عشق بازی من آفریدی دلم را افسون نمی کند.من از عاشق شدن به محدودی که مانند من از خاک آفریده شده متنفرم.عشقی می خواهم که آشفتگیم را به غایت ببرد.

خدا:در گوش عاشق اندرز حکیمانه اثر ندارد.مگذار سرنوشت شوم بر تو چیره شود.بیش از آن که زمین به عشق تو محتاج باشد به بقای نسل انسان نیازمند است.پندم را گوش فرا ده و از وظیفه ات سر باز مزن.

صحنه دوم: زمین

حوا:از لبهایم جرعه ای بگیر.پ-س-ت-ا-ن-م را غرق بوسه هایت کن.از فروغ هنرنماییت جسمم را آراسته کن.بگذار پیوند لذت و فرمانبری از خداوند را با بوسه هایمان جشن بگیریم.

آدم:تمام این تلاش ها برای این که نسل انسان پایدار بماند؟چه فرمانبری عبث و چه سرنوشت شومی!زیباییت افسونم نمی کند.تفریح با تو به دلم نمی نشیند.

حوا:پرسمون جادویت کرده است.با نیروی گناه آلوده اش به طغیانت کشیده.با شراب مرگ آور هوسش مست و بی اراده شده ای.تو از بهشت رانده شده ای و یقین بدان دیگر پرسمون را نمی بینی.خداوندا!زهر آن افسون گر را نابود کن!مگذار زنجیرهای جسمم با آتش عشق آدم به آن هرزه گسسته شود.

 صحنه سوم:زمین در ظلمات شب

آِدم و حوا هر دو در خواب هستند که پرسفون سر می رسد.آدم ناگهان بیدار می شود.

آدم:آه پرسفون!یگانه عشق سودایی من!دوریت قهر زندگانی بود.حضورت خنکی رود پر آبی است که خستگی را از تن می زداید.چه بخت معجزه آسایی!بگذار بر پاهایت بوسه بزنم الهه عشق من!

پرسفون:تعجیل کن که زمان برای هم آغوشی اندک است.شیفتگی جان انسان را کدام فرشته می تواند داشته باشد؟کاش می دانستی با چه حربه هایی به دیدنت آمدم.تنگ در آغوشم بگیر تا شوریدگی و شیفتگی بر شرم و آزرم چیره شود.

آدم:تمام عمرم فدای این لحظه باد.بگذار سینه سرکشت را بفشارم٬دهانت را با بوسه ببندم و روحم را در میان بازوانت ببازم.

همین که آدم پرسفون را در آغوش می گیرد غرشی عظیم به پا میشود و هزاران تخته سنگ درست به روی آدم فرود می آید.

حوا سراسیمه بیدار می شود.

حوا:آه چه می بینم؟بی شرمیتان خشم خدا را برانگیخت.آدم سزاوار همین سرنوشت بود.پرسفون!چه چیزت زیبا تر از من است؟شریر بد ذات! رویایش را با کابوس پایان بردی.

پرسفون:هر زیبایی سرشار از بی حیایی است.من جز اطاعت پروردگار قدمی پیش تر نرفتم.افسوس آدم که به فرمان خداوند گردن کج ننهاد.

 پرسفون از زیر تخته سنگ دو کودک را بیرون می کشد.

پرسفون:فرزندان آدم را در آغوشت بگیر.افسوس که تباهی آغاز شد.

حوا:اینان فرزندان من هستند یا خمیر مایه هم آغوشی تو و آدم؟

پرسفون:هیچ کدام!پیشانیت را بر خاک بگذار و دعا کن.

هر دو پیشانی را بر خاک می گذارند و دعا می کنند:پروردگار هستی!سوگند به عشقی که سرانجامش تخته سنگهای فرود آمده بر بدن آدم شد٬سوگند بر آسمان رمز آمیزی که از درونش فرزندان آدم بدون هم آغوشی بر زمین فرود آمدند٬سوگند بر آغاز پلیدی های لزج٬آرزوهای مبتذل٬گناهان نابخشودنی و عشق بازی های بیهوده گناه آدم را ببخش.او تنها یک بار گناه کرد.بی آن که بداند عشق گناه پلیدی است. 

پرسفون:شهبانوی دوزخ در اساطیر یونان

+ پیمان
سه شنبه بیستم مرداد 1388
درد را از هر طرف بخوانی درد است!

+ پیمان
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1